رمان چوب خط اوهام روایت مرد جوانیست که به اجبار خانوادهاش با دخترداییاش ازدواج میکند. این در حالیست که او با زنی فاسق در ارتباط است و این ازدواج، راهِ دررویِ اوست. داستان ساختار احساسی، خانوادگی دارد که مخاطب را تا انتها به خود سنجاق میکند. رمان در ژانر عاشقانه، اجتماعی و خانوادگی نگارش شده است. این رمان با 576 صفحه، در سال 1402 از نشر شقایق منتشر شده است.
«این روزها این گونه ام؛ فرهادواره ای که تیشه ی خود را گم
کرده است. آغاز انهدام چنین است. این گونه بود آغاز انقراض
سلسله ی مردان.
یاران… وقتی صدای حادثه خوابید، بر سنگ گور من بنویسید؛
یک جنگجو که نجنگید، اما شکست خورد.»
نصرت رحمانی
گناه صغیره و کبیره اش مهم نیست؛ مهم آثاری است که بر جای میگذارد. همچون ریخته شدن غیر عمد چند قطره آب به وسیله ی برقی با درونی ویران. شاید فقط دستت خورده و سهل انگاری کرده ای؛ گناهت ریختن چند قطره آب است، منتها اتصال پشت اتصال و انفجار این اتصال.
امکان به وجود آمدن یک آتش سوزی بزرگ. آتش هم که بیاید، تر و خشک را با هم میسوزاند.
امیر فتاحی پسر جوانی است که دلباختهی زنی فاسق میشود. او در گروههای چت مختلط با او آشنا شده است. قصه سر زمینهایی است که به خواست خانوادهاش، تنها شرط رسیدن به آنها، وصلت با دخترداییاش رویاست. دختری بیگناه که برای تاوان پس دادن برگزیده شده است. و خانوادهای که از بیرون مقبول و از درون پوسیده است. پوسیده و شکل گرفته بر پایهی یک نفرین قدیمی. امیر پس از دستیابی به مرادش، رویا را رها میکند، آن هم با کودکی که ناخواسته در بطنش قرارداده. مرد جوان خبر ندارد که روزی دست از پا درازتر خواهد برگشت و آنوقت است که رویا در تدارک ازدواج با مردی است که روی پیمانش به اندازهی یک عمر حساب کرده. سایهی شوم امیری که بازگشته تا سهم خود را از زندگی بگیرد، برای بار دوم روی خوشبختیاش میافتد و در این تنگناست که عیار عشق مشخص میشود.
«رویا»
ترس! این کلمه ی سه حرفی به ظاهر مفلوک بزرگترین قاتل بشریت است.
من ترسیدم! ترسیدم از پس زده شدن، ترسیدم از کنار گذاشته شدن، ترسیدم از نقل دهان خاله زنک ها شدن، ترسیدم از ترحم نگاه فامیل.
ترسیدم و حالا داشتم جزای ترسم را در حمام خانه ی برادرم بالا می آوردم.
با عقی که زدم دل و روده ام، همراه با زردآب، از دهانم بیرون زد. کف دستانم را نهاده بودم کف حمام و اشک میریختم، از بابت وضعیت رقت انگیزم. چه باید میکردم با این مهمان ناخوانده ای که باز هم حاصل
ترس هایم بود؟
سرم را محکم میان پنجهام فشار دادم و مشت به شکمم کوبیدم! گلویم از شدت عق زدنهایم به یک سوزش بی امان دچار گشته بود. مایع زردرنگ روی سرامیک زردرنگ راه گرفته بود و از دریچه ی حمام پایین می رفت.
دیشب داشتم به این میاندیشیدم ده عدد قرص آرام بخش میتواند آرامشی ابدی برایم به ارمغان بیاورد، منتها باز هم ترسیدم. اصلا مادرم ناف مرا با ترس بریده بود.
باز شدن بیهوای در حال بدیام را تکمیل کرد. طاها در حالی که صورت در هم کشیده بود، قدمی داخل گذاشت.
ـ چه وضعشه؟ خوبی؟
پشت دستم را به کناره های لبم کشیدم و از بوی مشمئز کننده اش پلک روی هم فشردم.
ـ با توام رویا، خوبی؟
با همان چشمان بسته، سر به پایین تکان دادم. این چشم ها نباید باز می شد. طاها تیز بود، میفهمید و امان از روزی که طاها میفهمید! این نیز یکی از ترسهایم بود. اصلا طاها همیشه جزئی از ترس هایم به شمار میرفت!
ـ هی بت میگم عین آدم غذا بخور. این معده ی لامصب چی داره که هی بالا می آریش؟
صدایم بدتر از دستهایی که چسبانده بودم به سرامیک، می لرزید.
ـ برو طاها، منم الان میام.
ـ نوبرونهی جدیدته هی غذای نخورده رو بالا آوردن؟
ـ برو طاها، این جا حلوا خیرات نمیکنن.
همان طور که مراقب بود پایش کثیف نشود، با یک متر فاصله از من، روی دو زانو نشست. بار دیگر که عق زدم تنها خروجی دهانم بزاق بود.
رو به طاهایی که فاصله اش را کمی بیشتر کرد نالیدم:
ـ برو بیرون چیو داری نگاه میکنی؟
ـ چیزی هم نخوردی که بگم مسموم شدی!
نگاه فراری ام را به هر جا سوق میدادم جز چشمان او.
ـ پاشو یه سر بریم در مونگاه.
از درمانگاه هم میترسیدم. این درد نباید آشکار میشد، تا از شرش خلاص شوم!
ـ طوریم نیس طاها، برو میام.
ـ جدیدا چقدر حالت به هم میخوره!
جمله ی همراه با ظنش هراسم را بیش از پیش کرد. دست به شیر آب بردم تا پیش از این که یلدا سر برسد کثافت کاری ام را جمع کنم.
ـ زهرا وقتی محیا رو حامله بود این شکلی ادا داشت!
نفسم در شاهراه گلویم حبس گردید. جمله اش را با ته مایه ی خنده گفت. نتوانستم وحشت غلبه کرده بر چشمانم را از او پنهان کنم. انحنای لب هایش جمع شد. انعطاف صورتش از بین رفت. چشمان همچون عقابش را باریک کرد. هر قدر چشمان او به سمت تنگی و مچ گیری می رفت، پلکهای من فاصله ی بیشتری از هم میگرفت. این حالتش فقط چند ثانیه به طول انجامید؛ سپس خندید.
رمان چوب خط اوهام از طریق انتشارات شقایق و کتاب فروشی های معتبر قابل تهیه می باشد.
نرگس عبدی، متولد سال 1375، نویسندهی ایرانی میباشد. ایشان تاکنون یک جلد کتاب با انتشارات شقایق به چاپ رسانده است و یک کتاب با عنوان الیار در دست چاپ دارد. این نویسنده در ژانر عاشقانه، اجتماعی و خانوادگی فعالیت میکند.
رمان چوب خط اوهام _ انتشارات شقایق
رمان الیار _ در دست چاپ از انتشارات شقایق