سرگذشتِ دختری که خانوادهاش رو توی زلزله از دست داده.
دلارا و امید از لحاظِ موقعیت اجتماعی خیلی از هم دور هستند و نزدیک شدنشان به هم جزء محالات به حساب میآید. اما یک تئاتر میتواند همه چیز را به هم گره بزند…
– می دونید… یه حس عجیبی نسبت به تایتانیک دارم. وقتی بهش فکر می کنم هم غرق لذت می شم و هم بغض… همیشه با خودم می گم چی می شد اگه جک دووم می آورد!… دووم می آورد و با رز، با هم از اون اقیانوس لعنتی دور می شدن و زندگی خوبی رو تجربه می کردن… کنار هم!
حضورش را کنار دستم احساس کردم:
– شاید اگه پایانش تلخ نبود فروشش می اومد پایین… پایان های تلخ اونقدر ها هم بد نیستن… فقط ناراحت کننده ان! به این فکر کن که رز همون یک روزی که کنار جک بود، بهترین روز زندگی اش بود… طوری که حتی وقتی پیر شد هم اون روز رو فراموش نکرد… اون حتی از جک یه عکس هم نداشت اما… خودش گفت من تو ذهنم اون رو دارم!
لبخندی زدم و گفتم:
– من به پایان های خوش بیشتر علاقه دارم… مثل… مثل فیلم سیندرلا! تو طول فیلم لبخند از روی لب هام کنار نمی رفت.
خندید و گفت:
– اون دیگه خیلی رویایی بود!