رمان پریزاده‌ ام

رمان پریزاده‌ ام

رمان پریزاده‌ ام روایت دختری‌ست به نام پریماه که از بچگی مورد تنفر نامادری‌اش قرار گرفته و با چالش‌هایی که از سر می‌گذارند، به کمک برادرش به خانه‌ی مادریِ خودش برمی‌گردد. در داستان شخصیتی به نام مهرداد وجود دارد که در اکثر رمان‌ها به عنوان یک شخصیت فرعی خوش‌گذران با دیالوگ و رفتارهای طنز از او یاد می‌شود ولی در پریزاده‌ام شخصیت اصلی مردی‌ است با دیالوگ‌هایی که لبخند روی لب شما می‌آورد، مردی که کل زندگی‌اش خوش گذران بوده ولی حالا پای عشقش به پریماه ایستاده و هیچ‌جوره دست نمی‌کشد. رمان در ژانر عاشقانه، اجتماعی و خانوادگی‌ نگارش شده است. این رمان با 640 صفحه، در سال 1400 از نشر شقایق منتشر شده است.

 

مقدمه رمان پریزاده‌ ام :

چند سال هست که نیستی؟!
چند سال هست که ندارمت؟
بگو؛ چندین پاییز گذشته که روشنی
روزهایم را اسیر سیاهی‌های
شب کرده ای؟
به راستی؛
چندین بهار است که
قرارم را ربوده‌ای؟
و دستانم
را بی تاب تمنای حضورت کرده ای؟!

 

خلاصه رمان پریزاده‌ ام :

پریماه که از بچگی مورد تنفر نامادری‌اش قرار گرفته، بالاخره در سنین نوجوانی برادر بزرگترش، آرمان سرپرستی او را به عهده می‌گیرد و پریماه را به خانه مادری برمی‌گرداند.
رفت و آمدهای زیاد آرمان با دوست صمیمی‌اش مهرداد، زمینه‌ساز به وجود آمدن عشقی بین مهرداد و پریماه می‌شود. بعد از اینکه آبروریزی و رسوایی عشق کوتاه مدت پریماه و مهرداد به گوش آرمان می‌رسد، پریماه مجبور به فرار از خانه می‌شود و طی چهارسالی که خودش را از همه پنهان کرده بود به بدترین راه‌ها کشیده می‌شود، ولی دیدار دوباره او با مهرداد و برادرش آرمان بعد از چهارسال شاید نوید یک شروع دوباره را برای پریماه قصه بدهد.

 

مقداری از متن رمان پریزاده‌ ام :

بی نهایت گرسنه ام بود و از شدت ضعف معده ام مالش می رفت، اما زور خستگی به هر حس دیگری چربید. با یک حرکت جوراب هایم را از پاهایم بیرون کشیدم و روی کاناپه‌ی رنگ و رو رفته‌ی مقابل تلویزیون لم دادم. انگشتم روی دکمه‌ی کنترل لغزید و به عادت همیشگی صدایش را تا جایی که می‌شد کم کردم؛ صدای آرام تلویزیون باعث می‌شد زودتر از روال عادی، خواب در خانه‌ی چشمانم چنبره بزند. به پهلو چرخیدم و کم کم بدنم در حال گرم شدن بود که با صدای مهیب برخورد شی‌ای به پنجره های عریض پذیرایی و پشت بندش خرد شدن شیشه ها مثل فنر از روی مبل پریدم و به دنبال صدا دویدم…. از میان شیشه های لب پریده با احتیاط به پایین خم شدم و با دیدن چهره برافروخته‌ی مهرداد تمام هیجانم فروکش کرد. با حرص سری تکان دادم و مجدداً سر جایم روی مبل برگشتم.
هنوز لحظاتی نگذشته بود که در ورودی هال با لگد محکمی باز و مهرداد میان درگاه ظاهر شد. رگه های برجسته‌ی خون بیشتر از هر زمانی در چشمانش هویدا بود. صدایش بی محابا اوج گرفت و از لای دندان‌هایی به هم چفت شده غرید:
ـ پری کجاست؟!
از بوی تند دهانش به راحتی می‌شد فهمید که حالت عادی ندارد. سرتاپایش را خونسرد ورانداز کردم و با حرکت چشم و ابرو به جارو و خاک انداز کنار گلدان اشاره کردم:
ـ اول خرده شیشه های جلوی پنجره رو جمع کن، بعدش می آی با هم حرف می زنیم!
دندان‌های یکدست سفیدش را به هم سایید و با حالت مستی که حتی از یک فرسخی هم در ذوق می‌زد، بی حوصله و نامتعادل گفت:
– اومدم دنبال پریماه! حوصله ادا و اطوارا تو ندارم؛ یالله حرف بزن لعنتی!
روی کاناپه بیشتر فرو رفتم و با بی تفاوتی صورتم را سمت مخالف برگرداندم تا چشمم به او نخورد. هنوز صدای ناسزاهایی که زیر لب بارم می‌کرد، به گوشم می رسید؛ اما آن قدری گرسنه بودم که حال و حوصله‌ی گلاویز شدن با او را نداشتم. بعد چند لحظه که صدای غرغر کردنهایش متوقف شد، آهسته به پهلو چرخیدم و زیر چشمی نگاهش کردم.
به طرز ناشیانه ای جارو را در هوا تکان می‌داد و تلوخوران شیشه خرده ها را از مقابل پنجره جمع می‌کرد. باید از او متنفر می‌بودم؛ می بایست به خونش تشنه می‌بودم؛ اما در کمال تأسف این طور نبود! حتی نبود پریماه هم نتوانست تیشه به ریشه دوستی ام با مهرداد بزند. مهردادی که از نظر من، مهرداد متهم ردیف اول در ماجرای غیب شدن پریماه بود! درست از همان روزی که مهرداد و پریماه را در آن وضعیت شرم آور دیدم… همان روزی که مهرداد رفاقت چند ساله مان را به لجن کشید!
باز هم مثل بیشتر اوقات در فکر پریماه بودم که با فشار پنجه های مهرداد روی گردنم مثل ببر زخمی از جا پریدم و بدون هیچ حرفی با چشم و ابرو برایش خط ونشان کشیدم. کوتاه نیامد. پیشروی کرد و در حالی که هنوز دست هایش به یقه‌ی مادر مرده ام آویزان بود، من را به دیوار پشت سرم چسباند و نالید:
ـ آرمان دارم کم کم به جنون می‌رسم؛ من حتم دارم که تو از جای پری با خبری! تو رو ارواح مرده و زنده ت بگو کجاست و خلاصم کن! اصلاً به مرگ مادرم قول می‌دم که سراغش نرم، تو فقط بهم بگو که حالش خوبه؟! مشت های گره خورده اش را با شدت از یقه ام کندم و دردمند گفتم:
ـ چرا باز چرت و پرت می‌گی مهرداد؟ تو نمی‌دونی من ازش بی خبرم؟!
نگاهش رنگ یأس و ماتم گرفت و غم زده به نقطه ای خیره شد.
ـ پس کی ازش خبر داره آرمان؟!
این دیالوگ تکراری را سال‌ها از بر بودم. هر چند وقت یک بار که دخترهای مختلف دلش را می‌زد. دقیقاً در عالم مستی فیلش یاد هندوستان می‌کرد و یادش می آمد که یک زمان “پری”ای داشت که جانش به جان او بسته بود! تکیه داده به دیوار روی زمین سر خورد و با صدایی ضعیف نالید:
– بدبخت شدیم!

 

نحوه تهیه و مطالعه رمان پریزاده‌ ام :

رمان پریزاده‌ ام از طریق انتشارات شقایق و کتاب فروشی های معتبر قابل تهیه می باشد.

 

بیوگرافی شبنم سعادتی :

شبنم سعادتی متولد 1369 و ساکن تهران است. کارشناسی خود را در رشته مهندسی عمران به پایان رسانده است اما زمینه کاری ایشان فقط نویسندگی است.

 

آثار شبنم سعادتی :

رمان قلب مرا برده به تاراج – انتشارات شقایق
رمان پریزاده ام – انتشارات شقایق
رمان هزار فصل عشقی ـ انتشارات صدای معاصر
رمان رفیق روزاهای بد- در حال تایپ
رمان کبوتر لیلی – در حال تایپ
رمان دو همسنگ – در دست چاپ
رمان دینم تو بودی – در دست چاپ
رمان بر مدار ماه – مجازی فروشی

  • اشتراک گذاری
  • Admin
  • 3 بازدید
لینک کوتاه:
ورود کاربران

درباره ما
به بوک
دانلود رمان, رمان, دانلود رمان عاشقانه, رمان عاشقانه, دانلود رمان کل کلی, رمان جدید, رمان ایرانی, رمان بوک, دانلود رایگان رمان بدون سانسور pdf
آخرین نظرات
شبکه های اجتماعی
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " به بوک " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!