رمان پروانه‌ام

رمان پروانه‌ام

رمان پروانه‌ام به قلم صدف. ز در ژانر عاشقانه معمایی نوشته شده.
روایت زیبایی دارد و گره‌های ریز و درشت معمایی که داستان را دلنشین کرده است.
روایت پسری است که بعد از قتل مشکوک برادرش، به ایران برمی‌گردد.
در عین حال غم و رنج دختری که همسرش می‌میرد.
آن هم زمانی که حامله است و طبق رسوم قدیمی، مجبور به ازدواج با برادر شوهرش می‌شود.

 

خلاصه رمان پروانه‌ام :

رمان پروانه‌ام به قلم صدف. ز، درمورد پسری مغرور و جدی به اسم آوش است که بعد از مرگ مشکوک برادرش، مجبور می‌شود به ایران برگردد.
برای تصرف همه چیز…
در رمان پروانه‌ام به قلم صدف. ز
آوش طبق رسمی قدیمی، زن برادر خودش را عقد می‌کند.
آن هم درحالی که باردار است و…

 

مقداری از متن رمان پروانه‌ام :

خون یخ بست توی رگ های پروانه … ماتش برد .
– منظورت چیه ؟!
– تو همون پروانه ی معروفی ، ها ؟! … زن مورد علاقه ی ارباب !
آرام حس می کرد روح از تنش جدا شد و رفت … بی اختیار دو قدم به عقب برداشت . بد بخت شده بود … آوش پیداش کرده بود !
اسد بازم گفت :
– از عمارت فرار کردی ؟!
– نه !
– به این فکر نکردی ما رو توی دردسر می ندازی ؟! ارباب بفهمه به معشوقه ی فراریش کمک کردیم …
– من اون زن نیستم …
اسد باز هم پوزخندش رو تکرار کرد :
– باشه ! … الان خودش می یاد تا تکلیفت رو معلوم کنه … اگه تو اون زن نیستی ، پس نباید از چیزی بترسی ! مگه نه
پروانه حس می کرد در حال خرد شدنه . آوش داشت می یومد اونجا … بعد از تمام اتفاقاتی که بینشون رخ داده بود …
یک دفعه تمام تنش تیر کشید … به یاد اولین باری که تلاش کرد از ” چهار برجی ” فرار کنه ولی گیر افتاده بود …
یک دفعه تمام بدنش از دردی کهنه تیر کشید . احساس کرد تمامِ زخم هاش تازه شده … درد زانوهای تَرَک خورده اش دوباره برگشته … آتیش سیگاری که روی نوکِ سینه اش رو سوزوند ، دوباره روشن شده …
هق هقی از سر ترس و استیصال از گلوش خارج شد . اینقدر ترسیده بود که دیگه حتی نمی تونست ” پروانه ” بودنش رو انکار کنه .
اسد چرخید تا از اونجا بره … پروانه صداش کرد :
– صبر کن … اسد آقا ، یک لحظه صبر کن !
صداش می لرزید … اسد مکثی کرد .
پروانه با دست هایی که می لرزید ، گردنبند طلاشو از دور گردنش باز کرد و به سمت اون گرفت .
– بگیرش … طلاست ! گرون قیمته ! … بگیرش … ولی بذار من برم ! … تو رو به خدایی که می پرستی بذار برم !
باز هق هقی کرد . تمام التماس و بدبختیشو توی چشم هاش ریخته بود … داشت می مرد !
اسد دستش رو از بین میله های حفاظ به داخل اتاق آورد ، گردنبند رو ازش گرفت و توی دستش بالا و پایین کرد … انگار که می خواست وزنش رو بسنجه .
– هووم … سنگینه ! … راست می گی … به نظرم گرونه !
پروانه لحظه ای امیدوار شد … فقط لحظه ای … و بعد اسد گفت :
– ولی اینقدر گرون هست که باهاش ننه ام بتونه یک جون تازه برام بخره ؟!
پروانه ماتش برد .. اسد گردنبند رو رها کرد کف زمین … ادامه داد :
– ارباب اگه بفهمه فراریت دادم … پوستم رو زنده زنده می کنه ! می شناسیش دیگه ! نه ؟! … امیر افشارها رو می شناسی !
و باز هم چرخید و از پنجره دور شد .
پروانه پلک های داغش رو روی هم فشرد و از سر ترس و بدبختی گریست … احساس می کرد زانوهاش تحمل وزنِ بدن نحیفش رو ندارند .
همونجا کنار دیوار نشست و به تلخی گریست .
اسد راست می گفت … امیر افشارها نمی بخشیدند ! امیر افشارها رحم نداشتند ! اونا ترسناک بودند !
پروانه تمام عمر زیر دست اونها بود و حالا اونا رو می شناخت … و بدتر از همه شون شاید آوش بود … که با پنبه سر می برید ، ولی وقتی دست به شمشیر می شد … .
دلش لرزید … از فکر اینکه تا چند ساعت دیگه چه بلایی سرش می اومد … کف دست هاش رو جلوی صورتش گرفت و گریست . این تنها کاری بود که می تونست انجام بده …
در اون لحظاتی که پروانه خسته و مستأصل به دیوار تکیه زده بود و گریه می کرد ، ناگهان به یاد دو سال و چند ماه قبل افتاد … وقتی هنوز هجده سال داشت و خیلی از این اتفاقات بد براش رخ نداده بودند …

” عمارت چهار برجی ” همیشه ی خدا شلوغ و پر رفت و آمد بود … اما اون روز صبح انگار بدتر از همیشه شده بود .
همه در حال برو و بیا بودند … نوکر ، کلفت ، پیشکار … شب مراسم خواستگاری آهو خانم بود ، و خورشید خیلی وسواس داشت که همه چیز عالی پیش بره !
اما دور از تمامِ هیاهوی عمارت … سه دختر جوون ته باغ پنهان شده بودند و داشتند مجله ای رو ورق می زدند که پنهانی از آهو خانم کش رفته بودند .
– د … دخترک … دید کـ … کـِ … زن معـ … معــشـــــ … قه ! … این دیگه چه کلمه اییه ؟!
سالومه داشت هاج و واج به کلمات ریزِ چاپ شده نگاه می کرد … که پروانه مجله رو از بین دستاش بیرون کشید و گفت :
– بدش من … سالومه ! تو کتابخون نمی شی … حوصله ی آدم رو سر می بری
سالومه با ناامیدی پووفی کشید … و زهرا گفت :
– خب راست میگه دیگه … تو بچسب به سگ دو زدن های مطبخی ! پروانه که سواد داره واسه هفت پشتمون بسه !
سالومه غمگین و سر خورده ، کنار تنه ی درخت نشست و دامنش رو روی زانوهاش کشید و گفت :
– پس چطور می تونم قرآن بخونم ؟ این چه فرقی داره باهاش ؟!
پروانه در دم از بی رحمی چند لحظه قبلش پشیمون شد ، با مهربونی نگاه کرد بهش و فقط محض دلداری گفت :
– تمرین کنی … انشاالله بهتر میشی !
هر چند … خیلی هم به چیزی که می گفت مطمئن نبود . زهرا چرخید به سمتش و با اون چهره ی باریک و روباه مانند … پوزخندی زد . بعد دست دراز کرد و مجله رو از پروانه گرفت . پروانه گارد گرفته نگاهش کرد … که زهرا گفت :
– ها ؟ چیه ؟ … میخوام عکساشو ببینم !
کنار سالومه روی زمین نشست و مشغول ورق زدن مجله شد .
پروانه می ترسید مجله کثیف یا پاره بشه … ولی دلش نیومد چیزی به اونها بگه . دست هاشو زیر بغلش گرفت و چرخی زد و نگاهش رو دوخت به انتهای باغ .
جایی که صدای واق واق دیوانه وار سگ های نگهبان همیشه بلند بود .

 

نحوه تهیه و مطالعه رمان پروانه‌ام :

رمان پروانه‌ام به قلم صدف. ز به صورت آنلاین و در حال تایپ در کانال تلگرام نویسنده قابل مطالعه می باشد.

 

بیوگرافی صدف. ز :

صدف. ز با نام مستعار ( بچه مشد) متولد سال 1368 متاهل و دارای یک فرزند است.
ساکن شهر مشهد.
نویسندگی را از پنج سال پیش شروع کرده و تا به الان آثار دلنشینی رو خلق کردن.
در ژانر عاشقانه، اجتماعی کار میکنن و با سبک قلم زیباشون خواننده های بسیاری رو جذب خودشون کردن.

 

آثار صدف. ز :

رمان سال بد‌ ‌- درحال تایپ
رمان آن سالها – درحال تایپ
رمان اردیبهشت – فروش مجازی از طریق کانال شخصی نویسنده
رمان گل آویز ‌- درحال تایپ
رمان پروانه‌ام – فروش مجازی از طریق کانال شخصی نویسنده
رمان گل های آفتاب گردان – درحال تایپ

  • اشتراک گذاری
  • Admin
  • 16 بازدید
لینک کوتاه:
ورود کاربران

درباره ما
به بوک
دانلود رمان, رمان, دانلود رمان عاشقانه, رمان عاشقانه, دانلود رمان کل کلی, رمان جدید, رمان ایرانی, رمان بوک, دانلود رایگان رمان بدون سانسور pdf
آخرین نظرات
شبکه های اجتماعی
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " به بوک " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!