رمان پرده نشین

رمان پرده نشین

رمان پرده نشین دو راوی دارد که هر دو اول شخص داستان هستند. این داستان روایت دختر و پسری می‌باشد که هر کدام دردی عمیق در احساسات‌شان دارند و به کمک هم دردها را ترمیم می‌کنند. قلم گیرا و جذاب نویسنده دارای تعلیق است و خواننده را تا انتها با خود همراه می‌کند. رمان در ژانر عاشقانه، اجتماعی، خانوادگی‌ نگارش شده است. این رمان با 736صفحه، در سال 1399از نشر شقایق منتشر شده است.

 

خلاصه رمان پرده نشین :

نیما با ورود به خانه‌ی خالی از وسایل، متوجه‌ی دسیسه‌ی بی‌رحمانه‌ی بهار می‌شود. همسری که با نام و مشخصات جعلی ایران را ترک و نیما را با دنیایی از مجهولات در مقابل قوم و خویش رها می‌کند. نیما چندین سال برای پیدا کردن بهار تلاش کرده و وقتی او را پیدا می‌کند که بر اثر تصادف در بیمارستان بستری شده و به کما رفته است. او که تشنه‌ی به‌هوش آمدن همسرش است، با مینو پرستاری که از قضا همسایه‌ی قدیمی‌اش بوده دچار مشکل و این آغاز ماجرای آن‌دو می‌شود.
مینو برای خاموش کردن عشق قدیمی‌ای که از زیر خاکستر بیدار شده است، با درون خودش می‌جنگد. نیما لجوجانه برای گرفتن جواب سوال‌هایش پاپیچ مینو می‌شود. از سویی دیگر مهیار نامزد سابق و بی وفای مینو، برای جبران اشتباهش در تعقیب لحظه به لحظه‌ی مینو با نیما رو به رو می‌شود. این رو به رویی باعث ایجاد چالش‌هایی می‌شود که…

 

مقداری از متن رمان پرده نشین :

لذتی که صدای خرد شدن برگ‌های پاییزی زیر پایم به من می‌دهد، به قدری زیاد است که حسِ لمسِ شبنم نشسته روی گلبرگ‌های باغچه‌ی حیاط نازخاتون جانم را به من منتقل می‌کند. این موسیقی نوید زیبایی‌های پاییز است.
با سماجت عطر خاک باران خورده‌ای را که از آن سوی خیابان به مشامم می‌رسد به ریه‌هایم میهمان می‌کنم و دم عمیقی از آن می‌گیرم. غرش بلند ابرها دل را در سینه‌ام به لرزه درمی‌آورد و ناخواسته تمام حس و حال خوشم را زایل می‌کند. این اتمسفر، عجیب خارج از محاسبات لباس پوشیدنم است، اما چه باک؟ این نیز بگذرد!
می‌ایستم و به قلبِ آسمان نگاه می‌کنم. چشمکی برایم می‌زند و من دوباره دم می‌گیرم و بازدمم را با حبسی کوتاه بیرون می‌فرستم. دل در سینه‌ام بی‌تاب می‌شود و چشمانم… امان از چشمان نافرمانم که این چنین تیر نگاهش را با لجاجت از میان نرده‌های سبز و زرد رنگ روبه‌رویم پرتاب می‌کند و در آخر همان جا قرار می‌گیرد. قدمی به جلو برمی‌دارم و لبه‌ی کلاه بارانی‌ام را جلوتر می‌کشم تا موهای فر شده‌ام از گزندِ خشم ابرها در امان بماند. هر چند که این لباس بیشتر جنبه زیبایی دارد و می‌دانم هیچ نقشی در حفاظت از موهایم اعمال نمی‌کند.
شانه‌ای بالا می‌اندازم و لبخندم روی لب‌هایم وسعت می‌گیرد. قامت بلندش را که روی نیمکت سبز رنگ به سکون رسیده رصد می‌کنم و چشمانم را هم می‌گذارم. تصویر زیبایش پشت پلک‌های بسته‌ام قرار می‌گیرد و وجودم برای دستانی می‌لرزد که آن‌طور بی‌قید دو طرف نیمکت رها شده است. قطره‌های باران روی صورتم سرسره بازی می‌کند و اخم را به ابروانم پیوند می‌زند.
ـ هنوز نرفتی؟
با ترس از جا می‌پرم و هین بلندی می‌کشم.
ـ زهره‌م ترکید بابا… این چه وضع صدا کردنه آخه؟!
از ترسیدنم شیطنتش بیشتر گل می‌کند و این بار به قهقهه میخندد:
ـ بشین برسونمت، موش آب کشیده شدی.
ـ تو مگه شیفت نبودی؟
ـ جایگزین کردم.
ـ چرا؟
ـ فضولی مگه؟ وایساده داره نکیر منکر می‌پرسه. می‌آی یا برم؟
شانه‌ای بی‌تفاوت بالا می‌اندازم و برای بار آخر نگاهم را می‌چرخانم و از میان نرده‌ها به جایی که او نشسته بود سوق می‌دهم. جای خالی‌اش روی بند نازک دلم سرسره بازی می‌کند. در دل به او که مزاحم دید زدنم شده بود لعنتی می‌فرستم، اما به سرعت زبانم را گاز می‌گیرم. محبت‌های این همکار دوست‌داشتنی هم این مدلی است.
ـ مینو!
ـ اومدم دیگه.
به پـاهای خـواب رفـته‌ام حـرکتی می‌دهم و دست از دل دل کردن برمی‌دارم و از میعادگاه نگاه من و قامت یار دست می‌کشم.
داخل ماشین که می‌نشینم و هوای مطبوعش به پوست سرما زده‌ام می‌خورد، تازه متوجه می‌شوم که هوای بیرون سمت سرما می‌رود. دستانم را دور خودم حلقه می‌کنم و می‌پرسم:
ـ چی شد به این راحتی جایگزین جور شد؟
ـ همچین راحتم نبود. از دیشب دارم رو مخ پیوسته قدم رو می‌رم.
یک برگ دستمال از جا دستمالی روی کنسولش بیرون می‌کشم تا قطره‌های باران نشسته روی صورتم را بگیرم.
ـ چه بارونی گرفت سر ظهری.
ـ نه به آسمون صاف سر صبح، نه به این هوای گرفته و ابرای سیاهش.

دستش را سمت سیستم ماشینش می‌برد و صدایش را زیاد می‌کند و می‌پرسد:
ـ امروزم اومده بود؟
ـ هر روز می‌آد.
ـ این همه سماجتش برای چیه؟ دنبال چی می‌گرده؟
ـ نمی‌دونم. واقعا توی درک کردنش عاجزم.
ـ تا کی می‌خوای اینطوری ادامه بدی؟
سمتش می‌چرخم و نگاهش می‌کنم. موهای خوش رنگ استخوانی‌اش از زیر شال سرخش بیرون ریخته است. دستش را برای لمس کردن دستم جلو می‌کشد و به بیشتر فکر کردن مجبورم می‌کند:
ـ اعتراف کردن برام سخته، اما اون منو از خاطرش برده.

 

نحوه تهیه و مطالعه رمان پرده نشین :

رمان پرده نشین از طریق انتشارات شقایق و کتاب فروشی های معتبر قابل تهیه می باشد.

 

بیوگرافی سپیده فرهادی :

سپیده فرهادی متولد 1370 و ساکن تهران است. او جزو اولین نویسنده‌هایی است که در سایت نودهشتیا شروع به نوشتن کرد و مورد استقبال قرار گرفت. در سال 1388 اولین کتاب خود را با موضوعی عامه پسند منتشر کرد و مورد توجه بیشتری قرار گرفت. این نویسنده در آثار خود بیشتر به معضلات اجتماعی می‌پردازد و در خلال داستان نکات مثبتی را آموزش می‌دهد.

 

نام آثار سپیده فرهادی :

رمان قهوه تلخ چشمانت – انتشارات شقایق
رمان هلالوش – انتشارات صدای معاصر
رمان پرده نشین – انتشارات شقایق
رمان قمار آبرو – در دست چاپ
رمان شیدا – مجازی
رمان نجوای شیطان – مجازی
رمان بی تو یک روز در این فاصله ها خواهم مرد – مجازی
رمان غریبانه – مجازی
رمان خاطرات پوسیده – مجازی
رمان نفس – مجازی
رمان باغ پاییز – مجازی
رمان اقلیم دیوانگی ـ انتشارات صدای معاصر

 

 

  • اشتراک گذاری
  • Admin
  • 10 بازدید
لینک کوتاه:
ورود کاربران

درباره ما
به بوک
دانلود رمان, رمان, دانلود رمان عاشقانه, رمان عاشقانه, دانلود رمان کل کلی, رمان جدید, رمان ایرانی, رمان بوک, دانلود رایگان رمان بدون سانسور pdf
آخرین نظرات
شبکه های اجتماعی
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " به بوک " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!