رمان پرتگاه لذت به قلم شاین، داستانی بر اساس واقعیت است.
داستان زن و مردی به اسم پروانه و امیر که یک سال از ازدواجشان گذشته و مشکلات مالی زیادی دارند.
طوری که خانوادهی پروانه، به خاطر طلاق نگرفتنش، او را طرد میکنند.
داستان از جایی شروع میشود که پروانه و امیر، با سایتی عجیب روبه رو میشوند.
سایتی که با فرستادن فیلم خصوصی بینشان میتوانند پول خوبی به دست بیاورند.
این کار را هم میکنند و در تله میافتد؛ تا جایی که ایمیلی عجیب به دستشان میرسد و آن ها را در باتلاق کثافت فرو میبرد و…
“_مجبور شدیم آقای قاضی! با وعدهی پول گولمون زدن… من و همسرم عاشق هم بودیم.”
رمان پرتگاه لذت به قلم شاین، داستان پروانه و امیر، است.
زوجی که به خاطر بیپولی، فیلم رابطهی خصوصی بینشان را در سایتی قرار میدهند و…
نمیدونستم از اینکه امیر فالوش داره حرصم گرفته یا اینکه تو فامیل محجبهست و تو پیج اینستاش بدون حجاب.
آسیه خانوم این قضیه رو میدونست؟
جوری فریبا رو میپرستید که بعید میدونستم بدونه!
چند تا عکس هم با روپوش سفید پزشکی داخل پیجش بود. اما کاملا مشخص بود برای فخر فروشی اون عکس هارو پست کرده نه چیز دیگهای!
قطعا از اون دکترهایی بود که به شدت خودش رو میگرفت، بخاطر تحصیل کرده بودن و جایگاه اجتماعی که داشت.
پوفی کشیده و از اینستاگرام بیرون اومدم. حساب اینو شب از امیر میگرفتم!
خجالت هم نمیکشه کسی که قرار بود به زور بهش قالب کنن رو فالو داره؟
حوصلهام سر رفته بود. دلم میخواست پاشم برم بیرون ولی کسی رو نداشتم که باهاش برم.
دلم دوست و رفیق میخواست. که در هفته دو سه بار باهاشون برم بیرون ولی هیچکس و نداشتم.
یهو یاد یکی از دوست های دبیرستانم افتادم. تو مدرسه بغلدستیم بود ولی بعد از مدرسه هر کدوم رفتیم پی زندگی خودمون و هیچ خبری ازش نداشتم!
سریع تو گوشیم دنبال شمارهاش گشتم. با دیدن اسم دنیا، خوشحال از اینکه هنوز شمارهاش رو سیو دارم خواستم بهش زنگ بزنم که پشیمون شدم.
زنگ میزدم چی بهش میگفتم بعد دو سال؟ اصلا اون چرا هیچوقت هیچ خبری ازم نمیگرفت؟
مردد زل زده بودم به صفحهی گوشی و نمیدونستم بهش زنگ بزنم یا نه.
اگه باهام سرد حرف میزد بدجوری میخورد تو پرم!
ولی من به دوست و رفیق نیاز داشتم این تنهایی دیگه واقعا داشت کلافهام میکرد.
پوفی کشیدم و زنگ زدم. چند تا بوق خورد و تا جواب بده جونم بالا اومد.
صدای آشناش پیچید تو گوشم:
– الو؟
ذوق زده گفتم:
– الو… دنیا خودتی؟ چطوری خره؟
تعجب توی صداش پیچید و با مکث گفت:
– شما؟
پس شمارهام رو پاک کرده بود!
با ناراحتی گفتم:
– پروانه ام بی معرفت!
دوباره مکث کرد و بعد با غیض گفت:
– من بی معرفتم یا تو آشغال؟ یه خبر ازم نگرفتی مردهام… زندهام!
خندیدم:
– خب خودت چرا زنگ نزدی بهم؟
دنیا- عجب رویی داری پری! من شمارهاتو نداشتم. یه بار پارسال رفتم خونتون، مامانت گفت ازدواج کردی رفتی خونه شوهرت و باهات ارتباطی نداره. تو که شمارمو داشتی چرا زنگ نزدی؟
– حالا اینارو ول کن. چطوری؟ چخبرا؟
صدای گریهی بچه از اونور خط اومد که باعث شد جا بخورم. دنیا بچه داشت؟
بذاقم و قورت دادم که گفت:
– بیا… اینم خبر!
– نه… دروغ نگو! دنیا صدای بچه اومد… بچه توعه؟ عوضی تو کی ازدواج کردی کی بچه دار شدی؟
غش غش خندید و گفت:
– دیگه وقتی ازم خبر نمیگیری همین میشه. کجا میشینین شما؟ آدرس بدم میتونی بیای اینجا بشینیم حرف بزنیم یادی از قدیما کنیم؟
از طرفی شوکه بودم و از طرفی ذوق زده. برای همین سریع گفتم:
– آره آره. آدرستو اساماس کن من الان پامیشم حاضر شم.
دنیا- حله پس میبینمت.
گوشی رو که قطع کردم با ذهن با زل زده بودم به دیوار. فکر میکردم وقتی بهش زنگ بزنم سرد جوابمو بده و نتونیم دوباره باهم صمیمی شیم ولی همه چی برعکس تصوراتم پیش رفته بود.
هیجان زده بلند شدم تا آماده شم و به کلی درد کمرم رو یادم رفته بود.
آرایش به اندازه ای کردم و لباس پوشیدم. آدرسی که برام فرستاده بود رو چک کردم. نیمساعت با خونهی ما فاصله داشت.
به امیر خبر دادم و بعد از شیرینی فروشی سر کوچه یه جعبه شیرینی گرفتم تا بعد از مدتها، دست خالی نرم دیدنش!
اونم مخصوصا که الان یه نینی داشت! باید سر فرصت براش کادوی درست و حسابی میخریدم.
سوار تاکسی شدم و حرکت کردم سمت خونهاش.
امیر در جواب پیامم گفت:
– کدوم دنیا؟
– دوست دوران دبیرستانمه.
امیر- عشقم تو مگه حالت بد نبود؟ کاش میگفتی اون بیاد خونه ما.
براش نوشتم:
– بهترم نگران نباش. خیلی حوصلم سر رفته بود تو خونه.
دیگه جواب نداد و گذاشتم پای اینکه خیلی سرش شلوغه. با رسیدن به کوچهی مد نظر، از تاکسی پیاده شدم.
با چشم دنبال پلاک ها گشتم تا تونستم پیدا کنم. درب کوچیک سرمهای رنگ.
به سمتش قدم برداشته و زنگ رو فشردم.
یک دقیقه بعد صداش اومد که گفت:
– کیه؟
– منم دیوونه. پروانه ام باز کن!
در باز شد و من با احتیاط رفتن داخل. یه حیاط کوچیک و نقلی. ساده بود و روی پنج پلهای که وصل میشد به خونه، گلدون های قشنگی دیده میشد.
در اوج ساده بودن، صمیمیت دیده میشد توی حیاط خونهاش.
در خونه باز شد و من دو تا چشم داشتم دوتا هم غرض کرده زل زدم به در که دنیا ازش بیرون اومد. همون بود!
دقیقه همونطوری که سه چهار سال پیش بود، توی مدرسه صندلی کنار دستم مینشست و باهم سر امتحان ها تقلب میکردیم.
تنها فرقی که با اون زمان کرده بود جا افتاده شدن چهرهاش بود. اون موقع با ابروهایی تمیز نشده، لباس فرم مدرسه و مقنعه اما الان ابروهاش رو تمیز کرده و کمی آرایش داشت.
حتی همون آرایش کم هم توی پخته تر دیده شدن چهرهاش تاثیر داشت.
با دیدنم چشماش گرد و دهنش از حیرت باز موند:
– دختر… پروانه خودتی؟ جلل الخاق!
هیجان زده از پنج تا پله بالا رفتم و بوت هام رو در آوردم.
– ولی تو هیچ فرقی نکردی! سلام علیکم!
باهاش روبوسی کردم و سفت به خودش فشارم داد. دستمو کشید برد داخل.
داخل خونه هم ساده بود، بدون دیزاین آنچنانی.
همه چیز ساده ولی در عین حال زیبا.
جعبهی شیرینی رو دادم دستش و گفتم:
– دنیا تو کی ازدواج کردی؟ چرا منو دعوت نکردی عروسیت آشغال؟
رمان پرتگاه لذت به قلم شاین، به صورت آنلاین و در حال تایپ در کانال تلگرام نویسنده قابل مطالعه می باشد.
شاین با نام مستعار، نویسنده و رمان نویس در ژانر بزرگسال هستن. نوزده ساله و ساکن شهر تهران.
نویسندگی رو به تازگی شروع کردن و قلم خوب و زیبایی دارن.
رمان پرتگاه لذت – درحال تایپ