رمان پدر خوانده

رمان پدر خوانده

توضیحات مهم رمان پدر خوانده از شیرین بانو

موضوع اصلی رمان پدر خوانده از شیرین بانو

سرگذشت هانا دختریه که بعد از هشت سال از لندن برای مراسم تدفین مادرش بر می‌گرده و با ورود به خاک وطنش تمام گذشته‌ی سیاهش جلوی چشمش زنده میشه. توی مراسم همه‌ی فامیل اون رو مسئول مرگ مادرش میدونن ورفتار بدی باهاش دارن. هانا تصمیم می‌گیره حقیقت زندگیش رو به دیگران بگه و انتقام آوارگی این سالها رو از کسی که همه فکر می‌کنن پدرخونده‌اشه بگیره. پدرخونده‌ای که قراردادی بامادرش وارد خونه‌ی اونا میشه و بدبختی رو برای هانا به همراه میاره.

خلاصه رمان پدر خوانده از شیرین بانو

هانا بخاطر گناه دیگری به دستور مادرش در سیزده سالگی به لندن تبعید میشه. هشت سال بعد به کشور بر می‌گرده تا توی مراسم تدفین مادری شرکت کنه که این سالها رو در حسرت آغوش پر محبتش گذروند. توی مراسم فامیل اون رو باعث مرگ مادرش میدونن. هانا در کمال تعجب می‌فهمه که علت مرگ مادرش خودکشی بوده و دنبال علت این خودکشی می‌گرده و در این میان با پدرخونده‌اش روبرو میشه و دوران سیاه گذشته براش مثل کابوسی تکرار میشه. هانا تصمیم میگیره همه‌ی تلاشش رو بکنه که در کنار پی بردن به راز خودکشی مادرش راز خودش رو هم فاش کنه وچهره واقعی ناپدریش رو به همه نشون بده.

 

مقداری از متن رمان پدر خوانده از شیرین بانو

هانا آیپد را گوشه‌ای از میز گذاشت و لپ‌تاپ را باز کرد، باید با کارها آشنا میشد. سرش با فایل‌هایی که توی لپ‌تاپ ذخیره شده بود گرم بود، که باز صدای در آمد. سرش را بلند نکرد و با همان نگاهی که دوخته به فایل لباس‌های زنانه بود صدا بلند کرد.
– چه عجب باباحاجی… رفتی یه قهوه بیاری دو ساعت طول کشید.
صدای بلند مردانه باعث شد سر از لپ‌تاپ بیرون بکشد و یک ضرب روی پا بایستد. پارسا بین در فریاد زد:
– میرزایی کسی بدون هماهنگی وارد اتاق نشه.
و در را محکم بهم کوبید وبه میز هانا نزدیک شد و مقابلش ایستاد. بوی عطر اغواکننده‌ی ویکتوریا فضای اتاق را پر کرده بود. پارسا عمیق نفس کشید ونگاه مشتاقش را روی سرو صورت او تاب داد و کیفش را با ضرب روی میز او کوبید. شانه‌های هانا بالا پرید و خیره شد به تیله‌های مشکی براقی که او را هُل میداد به هشت سال پیش. پارسا دست‌هایش را لب میز گذاشت و تنه‌اش را جلو کشید و توی نگاه بهت زده‌ی هانا لب زد:
– به‌به… عروسک فراری! بالاخره به وطن برگشتی. خوش اومدی.
دست‌هایش را از لب میز برداشت و صاف ایستاد. دست دراز کرد و طره مویی که روی صورت هانا افتاده بود را با تُک انگشت سبابه پشت گوشش فرستاد و انگشتش را به آرامی تا روی گردنش پایین آورد. هانا در خود لرزید و پارسا با نگاهی که حریصانه روی او چرخ میزد، آرام نجوا کرد:
– کجا بودی عروسکم؟ چند ساله دارم دنبالت میگردم اما پیدات نکردم! ملودی گفت مهاجرت کردی اما نگفت کجا. هرچی اصرار کردم کمتر به نتیجه رسیدم. جهان هم از ملودی بدتر. لامصب دهن باز نکرد.
پارسا انگشتش را نوازش‌وار تا گونه‌ی هانا بالا کشید و پوست سفید و سردش را با حسرت لمس کرد وادامه داد:
– هرجا رفتم دنبال ردی از تو می‌گشتم. ترکیه، دبی، امارات، کویت، آلمان، اتریش، کانادا، اما نبودی. کجا مخفی شدی؟ کجا فرار کردی؟ کجا بودی که دستم بهت نمی‌رسید؟
هانا بی‌نفس زمزمه کرد:
– انگلیس.
صدای ظریف و زنگ‌دار هانا لبخند را روی لب پارسا نشاند.

 

برای دانلود و خواندن رمان پدر خوانده کلیک کنید

  • اشتراک گذاری
  • Admin
  • 17 بازدید
لینک کوتاه:
ورود کاربران

درباره ما
به بوک
دانلود رمان, رمان, دانلود رمان عاشقانه, رمان عاشقانه, دانلود رمان کل کلی, رمان جدید, رمان ایرانی, رمان بوک, دانلود رایگان رمان بدون سانسور pdf
آخرین نظرات
شبکه های اجتماعی
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " به بوک " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!