رمان پای همه ی دردها مانده ام اثر مشترک خانم مهسا رمضانی و خانم دل آرا دشت بهشت است که به بررسی روابط خانوادگی و اثر سختگیری بیش از حد بر روی فرزند می پردازد و روایتی از رابطه عمیق یک مادر و دختر از دید فرزند را بیان کرده است.
رمان پای همه ی دردها مانده ام برداشتی از یک ماجرای واقعی، از نگاه دختری است که به اقتضای سنی که دارد، انسانهای اطرافش را توصیف میکند. از عشقش حرف میزند. بی پرده از تمام حالات روحیاش میگوید تا دید مخاطب را به مسائل حیاتی رمان باز کند.
یکی از پیام های این داستان این است که روابط بین پسرها و دخترها در جامعه لزوماً بد و مخرب نیست و لزوماً خوب هم نمیباشد و این به ظرفیت شخص بستگی دارد.
رمان پای همه ی دردها مانده ام در سال 1398 از انتشارات صدای معاصر به چاپ رسیده است. تعداد صفحات این رمان 448 می باشد. ویراستاری این کتاب توسط خانم زهرا اجسان منش انجام شده است.
نگاه بین باغ میچرخانم، چه قرارهایی که توی این باغ نگذاشته بودیم. درختهای تنومند گردوی انتهای باغ و اطراف انباری شاهد عشق کودکیمان بودند. چه حرفهای عاشقانه که از ما نشنیده بودند.
تهش اگر این باشد که خیلی تلخ است.
نهالی را با هزار امید بکاری… با عشق آبش بدهی و از نور وجودت بتابانی، دست آخر وقت ثمره دادنش که رسید، از ریشه بکنیش و بگویی تو را اشتباهی کاشتهام.
هر دو بد کردیم. پندارم… من و تو باغبانهای خوبی نبودیم.
پگاه از کودکی دلبسته پسرعموی خودش، پندار است. با وجود علاقه پندار به او، این رابطه معمولی نیست.
پگاه به لطف تربیت مادرش عقدهای و سربه زیر بار آمده و پندار از این پگاه سربه زیر بیشتر خوشش میآید. قفسی که به وسیله مادر و پندار برای پگاه ایجاد شده، بهلطف قبولی پگاه در کنکور میشکند و پگاه به آزادی دست پیدا میکند و او چون ماهی تشنه، به آب میرسد.
در محیط دانشگاه با مسائلی روبهرو میشود که سالهاست برای او تابویند و…
ـ حالا میشه بپرسم دلیل عصبانیتت چی بود؟
موبایلم را از جیبم درآوردم و درحالیکه آن را روشن میکردم، جواب دادم:
ـ دلم نمیخواست نگرانم باشی… درواقع… احساس کردم که…
کمی احساس خجالت کردم؛ اما جملهام را ادامه دادم.
ـ داشتی پسرخاله میشدی.
ابروهایش را بالا داد.
ـ شاید تو حافظهت ضعیف باشه؛ اما من دقیقاً یادمه که وقتی جلوی در خوابگاه پیاده ات کردم، چه حالی داشتی!
لحنش آنقدر جدی بود که پاهایم را با ناراحتی زیر نیمکت بردم.
ـ به تماسام جواب نمیدادی و من خودمو مقصر میدونستم که به یه بچهی خام و بیتجربه و صدالبته بیظرفیت، اصرار کردم که بیاد دورهمی…
حرفش را با ناراحتی قطع کردم.
ـ من بیظرفیت نیستم!
سرش را کمی خم کرد.
ـ واقعاً؟!… رفتارت که چیز دیگهای میگفت.
بغض به گلویم چنگ انداخت و باعث شد سکوت کنم. و او بیرحمانه بقیهی حرفهایش را بر سرم آوار کرد.
ـ بعد برگردی به من بگی پسرخاله! واقعاً با خودت فکر کردی من احتیاجی دارم که پسرخاله بشم؟! به من میخوره آدمی باشم که از سادگی
یه نفر سوءاستفاده کنم؟! درصورتیکه اونی که سوءاستفاده کرده…
سکوت کرد. با چشمان اشکی به صورتش نگاه کردم. نفسش را با حرص از راه بینیاش بیرون فرستاد. نمیدانم جملهی نصفهی آخرش نتیجهی صداقت در مستی خودم بود یا دهانلقی تارا؛ بههرحال، قامت راست کرد و پایش را از لبهی باغچه برداشت.
ـ دفعهی بعد که خواستی تو جمع بزرگترا حاضر بشی، رضایتنامهی کتبی از والدین یا اجازه از همسر داشته باش!
نگاهی گذرا به انگشترم انداخت و پوزخند زد.
ـ خوشبخت باشی…
ـ بسه زن عمو، اینکه اینجوری تمیز نمیشه. بذارین بازی کنن، بعداً باید ببریدش حموم.
مامان نگاه کلافهاش را برای بار آخر به من انداخت و بعد رو به پندار گفت:
ـ مواظبش باش.
شیر آب را بست و به سمت تراس خانه ی آقابزرگ رفت. خجالت میکشیدم به پندار نگاه کنم. مامان جلوی همه ی آنها، من را زده بود.
پندار هنوز هم زیرزیرکی میخندید. دستم را در دستش گرفت.
ـ اوووو حالا یکی لبولوچه پگاهو جمع کنه!
بازهم خندید. با بغض نگاهش کردم. خنده هاش کمرنگ شد. با صدای لرزانی گفتم:
ـ چرا نیومدی جلو؟ پام درد گرفت.
منظورم به همان ضربه ی شیلنگ مامان بود. پندار اخمی مصنوعی کرد.
ـ اگه من بودم که با تذکر آقابزرگ هم دست نمیکشیدم. حقت بود؛ ده بار بهت گفتم طرف باغچه نرو.
ـ خب… سهند گفت.
اخمش جدیتر شد:
ـ تو دختری، تو رو چه به سهند آخه؟! حالا بیا بریم اینجوری لباتو آویزون کن.
از سر جایم تکان نخوردم. همینجوری هم نگین و ترلان و سنا به خاطر همه چیز مسخره ام میکردند. یکی همین روسری مسخرهای که از جشن تکلیف به بعد مادرم مجبورم میکرد سرم کنم. به طور کلی سختگیری های مامان باعث میشد من جایگاه خوبی بینشان نداشته باشم.
با بغض گفتم:
ـ نمیام… منو مسخره میکنن.
دستش را پشت کمرم گذاشت.
ـ غلط میکنه کسی مسخره ات کنه!
لبخند روی لبهایم آمد. پندار همیشه حامی بود؛ پندار سیزده ساله ام با آن صورت جوش جوشی و هیکل لاغر و به قول زنعموالهام، مارمولکی اش.
پندار همیشه حامی بود؛ اما شاید شروع ماجراهایمان همان روز بود که من از ترس کتک به خانه برنگشتم و زنعمو پادرمیانی کرد و خانواده ی ما را برای شام به زور به خانه اش برد. اصلاً مگر میشد پندار چیزی از مادرش بخواهد و رد کند؟! درواقع هیچکس در آن عمارت نبود که روی حرف پندار حرف بزند.
کم چیزی نبود، عزیز دردانه ی آقابزرگ بود.
زنعمو قبل از شام، من و دخترانش را به حمام برد و هر سه را به اتاق دخترها فرستاد تا خودمان را خشک کنیم. موهایم را خشک کردم و روسری ام را که مادرم به همراه لباس تمیز برایم آورده بود، سرم کردم و زودتر از بقیه از اتاق بیرون آمدم.
طبق عادت همیشگی ام که پندار من را از کتک و دعوا نجات میداد، به سمت اتاقش رفتم تا از او تشکر کنم. وقتی رسیدم، از اتاق خارج شده بود و داشت در را میبست. با دیدن من لبخند دندان نمایی زد.
ـ لُپاشو نگاه!
لبخند پتوپهنش به من هم سرایت کرد.
ـ ممنونم پندارجونم، که نذاشتی بریم خونه.
مثل تام در موشوگربه، نگاه خبیثی به دور و بر انداخت و بعد با صدای آرامی گفت:
ـ فقط ممنون؟! بدو برو تو اتاق ببینم!
در اتاقش را باز کرد. ریز خندیدم و وارد اتاقش شدم. پشت در بسته خم شد و صورتش را نزدیک آورد. با خجالت بوسه ای سریع روی گونه اش نشاندم و درجا گفتم:
ـ مامانم نفهمه ها! اونوقت دیگه نمیذاره بیام پیشت.
با خنده گفت:
ـ منم میخواستم همینو بگم.
قراری بود بین خودمان. مگر میشد پندار چیزی از من بخواهد و من نه بگویم؟! اصلاً مگر کسی عزیزتر از او برایم بود؟!
دندانهایم را با لبخندی عمیق برایش به نمایش گذاشتم و او محکم مرا بغل کرد.
ـ عروسک خودمی.
عروسک او بودن را دوست داشتم. چه میدانستم لرزیدن دل چیست، فقط میخواستم او باشد. حتی در خانه ی خودمان. حضورش برای من یکی که خیلی لازم بود، با آن شرارتهایی که به خرج میدادم و مادرم را عصبانی میکردم.
وقت رفتن که رسید، از ترس مادرم باز متوسل شدم به پندار. برای من پندار همه چیز بود. دلم میخواست باشد تا همه ی حسهای خوب بمانند.
پندار دخترها را فرستاد توی آشپزخانه. خودش هم دنبالشان رفت. ترلان و نگین نه آنچنان با من بد بودند و نه آنچنان خوب. یک رابطه ی بچگانه ی عادی بین ما برقرار بود. مثل همه ی دخترعموهای دیگر.
اگر مادرم میگذاشت آنجا بمانم، آنوقت راحت این روسری لعنتی را درمیآوردم و توی چادری که با چادرنماز زنعموالهام همیشه توی اتاق میزدیم، باهم بازی میکردیم.
از طریق انتشارات صدای معاصر و کتاب فروشی های معتبر قابل تهیه می باشد. نسخه مجازی این رمان نیز با اجازه ی ناشر در اپلیکیشن به بوک قابل تهیه می باشد.
مهسا رمضانی هستم یه دختر گیلک که از هفده سالگی یعنی چیزی حدود سیزده ساله که مینویسم و از نوشتن و دنیای بزرگش اطلاعات وسیعی فهمیدم.
سی ساله که توی زمین خاکی زندگی میکنم و ته تغاری یه خانواده ی چهار نفره هستم. لیسانس زبان و ادبیات فارسی دارم و ادبیات جهان دوم منه.
علاقهمند به مطالعه هستم و ویراستاری میکنم. سوژههای منتخب من، غالبشون از جهان اطرافمه؛ پس هرچه که از من میخونید، به دنبال یک نشونهی واقعی درش باشید.
دو اثر چاپشده و یک اثر در حال چاپ دارم، چندین کار آنلاین و فروشی. ابتدا در سایت نودوهشتیا مینوشتم و از بعد فروپاشی سایت، در تلگرام به همراه دل آرا دشت بهشت در کانال هایی که برای جفتمون هست، رمان نوشتیم و در حال حاضر فقط در باغ استور مینویسم، گاهی به تنهایی و گاهی مشترک.
رمان رسم عاشقی – رایگان مجازی
رمان پای همه ی دردها مانده ام (مشترک با دل آرا دشت بهشت) – انتشارات صدای معاصر
رمان قمار سرنوشت – رایگان مجازی
رمان سایه امید – رایگان مجازی
رمان وسعت اندوه – رایگان مجازی
رمان خاطرات برهنه 1 – رایگان مجازی
رمان اگر دردی نباشد – رایگان مجازی
رمان به جنونم کشاندند (مشترک با دل آرا دشت بهشت) – رایگان مجازی
رمان منسی – انتشارات علی
رمان آیو – انتشارات علی
رمان پتریکور – انتشارات علی
رمان جوانه – مجازی فروشی اپلیکیشن به بوک
رمان برهنه طهران من – مجازی فروشی اپلیکیشن به بوک
رمان قلب دیوار ( مشترک با دل آرا دشت بهشت ) – مجازی فروشی اپلیکیشن به بوک
رمان حبس ابد ( مشترک با دل آرا دشت بهشت ) – مجازی فروشی اپلیکیشن به بوک
رمان نسپارم دل ( مشترک با دل آرا دشت بهشت ) – مجازی فروشی اپلیکیشن به بوک
رمان مانیا ( مشترک با دل آرا دشت بهشت ) – مجازی فروشی اپلیکیشن به بوک
خانم سوسن قابی ملقب به دل آرا دشت بهشت متولد شهریور ماه سال ۶۹ است. متاهل و دارای مدرک تحصیلی فوق لیسانس مدیریت بازرگانی هستند و در حال حاضر دانشجوی زبان انگلیسی نیز می باشند.
کتاب رمان پشت ابرهای سیاه _ انتشارات شقایق
رمان پای همه دردها مانده ام (مشترک با مهسا رمضانی) _ انتشارات صدای معاصر
کتاب رمان پروانه شدم _ انتشارات علی
رمان نفرین جسد (جلداول) _ انتشارات شقایق
کتاب رمان همواره تویی – در دست چاپ
رمان استخوان سوز – انتشارات صدای معاصر
کتاب رمان جادو (جلد دوم نفرین جسد) _ در دست چاپ
رمان بارانک _ انتشارات علی
کتاب رمان درد داشت لبخندت _ در دست چاپ
رمان شوخی (جلد سوم نفرین جسد) _ مجازی رایگان اپلیکیشن به بوک
عروسک (جلد چهارم نفرین جسد ) – مجازی فروشی اپلیکیشن به بوک
رمان حبس ابد (مشترک با مهسا رمضانی)_مجازی فروشی اپلیکیشن به بوک
طلوع نزدیک است_ مجازی فروشی اپلیکیشن به بوک
رمان حس مات _ مجازی فروشی اپلیکیشن به بوک
قلب دیوار (مشترک با مهسا رمضانی ) – مجازی فروشی اپلیکیشن به بوک
رمان به جنونم کشاندند (مشترک با مهسا رمضانی) _ مجازی رایگان اپلیکیشن به بوک
مانیا _ مجازی فروشی اپلیکیشن به بوک
رمان فرشته بودیم (مشترک با خالد صالحی) _ مجازی رایگان اپلیکیشن به بوک
نسپارم دل (مشترک با مهسا رمضانی) _ مجازی فروشی اپلیکیشن به بوک
رمان خیال لبخندت – مجازی فروشی اپلیکیشن به بوک
گوهر مقصود _ مجازی رایگان
رمان پل های شکسته _ مجازی رایگان
سپیدار _ مجازی رایگان
رمان سوگلی سال های پیری (مشترک با چیکسای) _ مجازی رایگان
من یک انسانم _ مجازی رایگان
رمان عشق پیری (مشترک باsatiris) _ مجازی رایگان
نازنین _ مجازی رایگان
رمان ارث بابابزرگ _ مجازی رایگان
همجنس من _ مجازی رایگان
رمان شقایق _ مجازی رایگان
سرنوشت بهروز _ مجازی رایگان
رمان حوری خانم _ مجازی رایگان
طیلا_ مجازی رایگان
رمان یک تبسم_مجازی رایگان