پسر عمو و دختر عمویی که بر خلاف میل باطنیشان، تسلیم خواستهی آقابزرگ میشوند.
محمد با خیال اینکه کسی از شغل او مطلع نیست، ناخواسته آوا را درگیر جریانهای مافیایی میکند، طوری که مجبور است برای نجات او دست به کارهایی بزند.
گاه باید بگذری و بروی، اما امان از روزی که روزگار برایت خوابها دیده باشد و تو محکوم شوی به اجبار!
انگاه توم میمانی و هیچ!
تو میمانی و سکوتی که تا ابد کنج دلت میماند.
با هیجان و مقداری ترس لای در و باز کردم و سریع ترقه رو انداختم تو حموم.
به قدری تنش کار بالا بود که روی پاهام بند نبودم، حالا انگاری قرار بود اتم خنثی کنم.
با سرعت دو هزار خودم رو پرتاب کردم زیر تخت.
تا خواستم جا گیر بشم، صدای بوم ترقه کپسولی یه لبخند ملیح روی لبهام نشوند.
چند ثانیهایی از خوشیهام نگذشته بود که محمد فریاد کشید:
– آوا خودت رو مرده فرض کن!
این رو که گفت آدرنالین خونم بالا و پایین شد، آب دهنم و قورت دادم و مثل خزندگان، چنان زیر تخت برای خودم کروکی میکشیدم که هر آن نزدیک بود، سر از زیر زمین دربیارم.
در حال ورجه ورجه بودم که با دیدن یک جفت پا
سرجام کپ کردم.
اگه این پای ادم بود، پس چرا سیاه- سیاه بود؟
همچنان در حال تجزیه و تحلیل بودم که با شنیدن صداش که خشم توش موج میزد کپ کردم.
– خودت بیا بیرون! من رو به زور متوسل نکن که میزنم یه بلایی به سرت میارم.
نفس عمیقی کشیدم.
غلط میکرد بلایی سرم بیاره.
اگر اونجا میموندم فکر میکرد که ترسیدم.
با ارامش از زیر تخت اومدم بیرون، تا خواستم چیزی بگم، با دیدن صورتش و موهاش که شبیه زامبیهای برق گرفته شده بودن، همونجا از خنده پوکیدم.
– لعنتی جذاب! ببین مفت ومجانی برنزه شدی!
جون تو الان مد شده.
میگفتم و میخندیدم اما با جهشی که به سمتم برداشت، به خودم اومدم و فرار کردم.
– جرات داری وایستا! یعنی امشب برات ویژه برنامه دارم آوا خانوم.
زبونم و دراوردم.
– تو که راست میگی!