خون خواهی.
شوکا و کاوه زوج جوانی هستند که بهخاطر پروژهی کاری کاوه با عمویش خسرو مجبور میشوند مدتی به شمال بروند و در یکی از ویلاهای خسرو زندگی کنند. همهچیز در ظاهر عادی است تا اینکه شوکا داخل ویلا روح یک دختر را میبینند و متوجه میشود وسایل خانه گم میشوند و روی در و دیوار رد خون را میبیند. کاوه هراس شوکا و حرفهای او را باور نمیکند تا اینکه…
– قشنگ تمیزش کردم؟
هینی میکشم و سرم با ناباوری جهت صدا میچرخد.
دختر جوانی جلویم ایستاده است.
صورتش آشنا نیست. اما لبخندی که به لب دارد زیادی ترسناک است.
– من همیشه دختر خوبی بودم.
نگاه ماتم میشنید روی لباس یکدست سفیدش. روی موهای بلند و طلاییاش که انگار زیر نور خورشید در حال درخشش است.
– تو…تو…
به سختی دهان باز میکنم.
شک ندارم دخترجوان غریبه جسم ندارد و همان روح سرگردانیست که یکبار به سراغم آمده بود.
اما دقت که میکنم میبینم چهرهی او متفاوتتر از آن روحی که در خانهی خودمان دیده بودم.
جان از تنم خارج میشود و نیرویی در تنم برای ایستادن نمیماند.
– هکاته اومده بود سراغت.
هکاته؟ این دیگر چه اسمیست.
از ترس جوری میخ شدهام که نمیتوانم کوچکترین تکانی بخورم.
– به من هکاته کمک کرد…تو هم باید به من کمک کنی!
نفسم قطع میشود.
جلوی چشمانم سیاهی میرود و بیهوش میشوم.