چشمه مهرگان از بچگی عشق فریاد نظام رو در سینه داره و حرفی نمیزنه. فریاد پسر شهلا دخترخاله مادر چشمه است.
چشمه برای دوران ارشد به تهران میاد و سعی میکنه فریاد رو فراموش کنه و عشق نافرجامش رو نادیده بگیره اما تقدیر مجبورش میکنه با فریاد همسایه بشه و زندگی اون و فریاد دستخوش تغییراتی بشه که باورشون نمیشه..