سرگذشت دختری که مورد تعرض قرار میگیره و فرد متجاوز رو به قتل میرسونه.
دلناز دختر هجده ساله ای که بعد از مدتها متوجهی رابطه ی پدر بهترین دوستش با مادر خودش میشه اما مادر تن فروش دلناز به یک نفر پایبند نیست و همین باعث میشه اون مرد به خونه اشون بیاد و بعد از جر و بحث و تهدید قصد تعرض به دلناز رو کنه، دلنازی که بیگناهترین آدم قصهست و برای دفاع از خودش مجبور میشه که…
– هیچوقت هیچ کسی ازت متنفر نبوده! گاهی اوقات شرایط زندگی طوریه که تو اینطور فکر میکنی اما در واقع اینطوری نیست دلناز! من هنوزم دوستت دارم، حتی بیشتر از قبل! من این دختر قویای که این همه مشکلات دوروبرش بوده و هنوزم سرپاست رو دوست دارم. پای اشتباهاتمون میمونم، نمیذارم اینجا باشی و اذیت بشی اما توام باید کمکم کنی… باید پا به پام بیای تو دل مشکل و کلکش رو بکنیم. دلناز تو آدم نکشتی! تو فقط از خودت دفاع کردی… مگه نه قربونت برم؟
***
– آره من بدبختم! بدبختم که واسه فراموش کردنت یکی دیگه رو هم بدبخت کردم. بدبختم که هر شب خوابت رو دیدم و گریه کردم! بدبختم که روزی هزار بار فکرتو پس زدم و دو ثانیه بعد بازم بهت فکر کردم! من بدبختم که نتونستم فراموشت کنم، بدبخت منم که هرکاری کردم نشد و نتونستم از این قلب لعنتی بیرونت کنم!