رمان همه هستی من

رمان همه هستی من

توضیحات مهم رمان همه هستی من از سروناز روحی

موضوع اصلی رمان همه هستی من از سروناز روحی

داستان عاشقانه ی پسر جوانی که دل به دختری می دهد ولی تبعات این دلدادگی دامنش را می گیرد و هستی تلاش میکند تا به حقیقت پی ببرد اما …

خلاصه رمان همه هستی من از سروناز روحی

مانی پسر جوان و خوش مشربی که تلاش میکند پایه های سست خانوادگی شان را مستحکم کند در جریان یک سفر ، متوجه شرایطی می شود و تلاش می کند تا همه چیز را مدیریت کند و عشق نا به هنگامی که در قلبش نشسته است را از خود براند اما همه چیز به این جا ختم نمیشود و هستی تلاش میکند تا مانی را …

 

مقداری از متن رمان همه هستی من از سروناز روحی

هستی که سرحال شده بود با صدای بلند خندید و گفت:نمیدونم شاید…خدا نکنه چطور دلت میاد این حرف و بزنی؟
تینا هم خندید و گفـت: خاک تو سر بی عقلت کنم…پس خواهش میکنم هی راه نرو بگو عاشقم عاشقم…جنابعالی هوس باز تشریف دارین…خواهشا اسم عشق و لکه دار نکن…
هستی: تو فکر میکنی منو دوست داشته باشه؟
تینا نگاهش کرد و گفت:میدونی که نامزد داره…
هستی با بغض گفت: میدونم…
تینا: دست از سرش بردار…بذار زندگیشو بکنه…به خدا اینجوری که تو با نگاهت قورتش میدی من به جای اون هزار بارمیمیرم و زنده میشم…تا حالا هم خیلی آقایی کرده چیزی بهت نمیگه…
هستی: پس من چیکار کنم؟
تینا نفس عمیقی کشید و گفت:فراموشش کن…به همین راحتی…
هستی پوزخندی زد و گفت: راحتی…خیلی وقته طعمش از یادم رفته…
تینا با ناراحتی گفت:هستی خره…تو چی کم داری…خوشگل نیستی که هستی…خانواده دار و اصیل نیستی که هستی…خرپول نیستی که هستی…یه دوست خوب مثل من نداری که داری…خیلیا آرزوی تو رو دارن اون وقت تو…چی بهت بگم آخه من…
هستی: اگه خوبم…اگه همه منو میخوان…پس چرا اون منو نمیخواد…پس چرا آرزوی اون نیستم…هان؟چرا؟چرا تینا؟
تینا سکوت کرد…هستی آب دهانش را فرو داد وگفت:یه سوال ازت بپرسم قول میدی راستش و بهم بگی؟
تینا: خداوکیلی تا به حال از من دروغ شنیدی؟واقعا که…
هستی:ببخشید منظوری نداشتم…حالا بپرسم؟
تینا:بگو دیگه جون به سرم کردی…
هستی:به نظرت اون از من سر تره؟
تینا ناله کنان گفت:ای خدا…من تقاص کدوم گناهو پس میدم…هستی به چه چیزایی فکر میکنی…بیا بریم سر کلاس دو ساعته عین مرغ تو راهرو واستادیم…
هستی ملتمسانه گفت:خواهش میکنم…جوابمو بده…خیلی واسم مهمه…
تینا:تو از اون خیلی سر تری و بهتری…خیالت راحت شد…
هستی:مسخره…محض راحتی خیال من جواب نده…حرف دلت و بزن…صادقانه…
تینا کلافه به دیوار تکیه داد و گفت:صادقانه بگم… دست از سر کچل من برمیداری؟واسه امروز این بحث شیرین و فصیح و به اتمام میرسونی؟
هستی چشم غره ای رفت و گفت: تو جواب دادی که از من جواب میخوای؟
تینا:پس بمون تو خماریش…
هستی:باشه…باشه…شوخی کردم…آره دیگه امروز حرفشم نمیزنم…خوبه؟
تینا:این شد حرف حساب…

 

برای دانلود و خواندن رمان همه هستی من کلیک کنید

  • اشتراک گذاری
  • Admin
  • 21 بازدید
لینک کوتاه:
ورود کاربران

درباره ما
به بوک
دانلود رمان, رمان, دانلود رمان عاشقانه, رمان عاشقانه, دانلود رمان کل کلی, رمان جدید, رمان ایرانی, رمان بوک, دانلود رایگان رمان بدون سانسور pdf
آخرین نظرات
شبکه های اجتماعی
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " به بوک " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!