داستان عاشقانه ی پسر جوانی که دل به دختری می دهد ولی تبعات این دلدادگی دامنش را می گیرد و هستی تلاش میکند تا به حقیقت پی ببرد اما …
مانی پسر جوان و خوش مشربی که تلاش میکند پایه های سست خانوادگی شان را مستحکم کند در جریان یک سفر ، متوجه شرایطی می شود و تلاش می کند تا همه چیز را مدیریت کند و عشق نا به هنگامی که در قلبش نشسته است را از خود براند اما همه چیز به این جا ختم نمیشود و هستی تلاش میکند تا مانی را …
هستی که سرحال شده بود با صدای بلند خندید و گفت:نمیدونم شاید…خدا نکنه چطور دلت میاد این حرف و بزنی؟
تینا هم خندید و گفـت: خاک تو سر بی عقلت کنم…پس خواهش میکنم هی راه نرو بگو عاشقم عاشقم…جنابعالی هوس باز تشریف دارین…خواهشا اسم عشق و لکه دار نکن…
هستی: تو فکر میکنی منو دوست داشته باشه؟
تینا نگاهش کرد و گفت:میدونی که نامزد داره…
هستی با بغض گفت: میدونم…
تینا: دست از سرش بردار…بذار زندگیشو بکنه…به خدا اینجوری که تو با نگاهت قورتش میدی من به جای اون هزار بارمیمیرم و زنده میشم…تا حالا هم خیلی آقایی کرده چیزی بهت نمیگه…
هستی: پس من چیکار کنم؟
تینا نفس عمیقی کشید و گفت:فراموشش کن…به همین راحتی…
هستی پوزخندی زد و گفت: راحتی…خیلی وقته طعمش از یادم رفته…
تینا با ناراحتی گفت:هستی خره…تو چی کم داری…خوشگل نیستی که هستی…خانواده دار و اصیل نیستی که هستی…خرپول نیستی که هستی…یه دوست خوب مثل من نداری که داری…خیلیا آرزوی تو رو دارن اون وقت تو…چی بهت بگم آخه من…
هستی: اگه خوبم…اگه همه منو میخوان…پس چرا اون منو نمیخواد…پس چرا آرزوی اون نیستم…هان؟چرا؟چرا تینا؟
تینا سکوت کرد…هستی آب دهانش را فرو داد وگفت:یه سوال ازت بپرسم قول میدی راستش و بهم بگی؟
تینا: خداوکیلی تا به حال از من دروغ شنیدی؟واقعا که…
هستی:ببخشید منظوری نداشتم…حالا بپرسم؟
تینا:بگو دیگه جون به سرم کردی…
هستی:به نظرت اون از من سر تره؟
تینا ناله کنان گفت:ای خدا…من تقاص کدوم گناهو پس میدم…هستی به چه چیزایی فکر میکنی…بیا بریم سر کلاس دو ساعته عین مرغ تو راهرو واستادیم…
هستی ملتمسانه گفت:خواهش میکنم…جوابمو بده…خیلی واسم مهمه…
تینا:تو از اون خیلی سر تری و بهتری…خیالت راحت شد…
هستی:مسخره…محض راحتی خیال من جواب نده…حرف دلت و بزن…صادقانه…
تینا کلافه به دیوار تکیه داد و گفت:صادقانه بگم… دست از سر کچل من برمیداری؟واسه امروز این بحث شیرین و فصیح و به اتمام میرسونی؟
هستی چشم غره ای رفت و گفت: تو جواب دادی که از من جواب میخوای؟
تینا:پس بمون تو خماریش…
هستی:باشه…باشه…شوخی کردم…آره دیگه امروز حرفشم نمیزنم…خوبه؟
تینا:این شد حرف حساب…