رمان همان تلخ همیشگی

رمان همان تلخ همیشگی

رمان همان تلخ همیشگی روایت دختری به نام یکتا می‌باشد که به‌خاطر آنکه در گذشته شاهد اتفاق بدی بوده، دچار مشکلات روحی می‌شود. شخصیت اصلی و شخصیت‌های کلیدی فرعی، هر یک احساسات شدیدی نسبت به حوادث پیرامون خود نشان می‌دهند. رمان در ژانر عاشقانه، اجتماعی وخانوادگی نگارش شده است. قلم گیرای نویسنده و تعلیق داستان سبب شده که مخاطب به‌طور مداوم پیگیر ماجرا شود. این رمان با 618 صفحه، در سال 1399در نشر شقایق منتشر شده است.

 

مقدمه رمان همان تلخ همیشگی :

برای داشتن سیب نگاهت جهنم را هم می‌پذیرم، زمینی شدن که چیزی نیست؛ حتی اگر ممنوعه‌ترین سیب دنیا باشی، چیزی از خواستن من برای داشتن تو کم نمی‌کند و دم مسیحایی نداری، اما عجیب است که مرده زنده می‌کنی.
تلخ می‌نوشم، تلخ می‌مانم، تلخ می‌گیرم؛ اما برای نگاه شیرینت می‌میرم!

 

خلاصه رمان همان تلخ همیشگی :

یکتا، دختری بیست و یک‌ است که در شانزده‌سالگی شاهد خودکشی دخترعمه‌اش، پریا بوده و بعد از آن زندگی‌اش دچار بحران و مشکلات روحی می‌شود. او تنها کسی است که علت اصلی خودکشی پریا را می‌داند، ولی سکوت کرده و به کسی حرفی نمی‌زند. دختر جوان بعد از گذشت چهارسالی که با فشار عصبی همراه بوده، برای انتقام خون پریا به عاملان خودکشیِ او نزدیک شده و در جهت نابودیِ آن‌ها برمی‌آید. یکتا برای رسیدن به هدفش دست به هرکاری می‌زند و حتی از احساساتش می‌گذرد. او در این راه بی‌اراده به عشق مبتلا می‌شود ولی یکتا نمی‌خواهد از خواسته‌اش دست بکشد و…

 

مقداری از متن رمان همان تلخ همیشگی :

به سرعت چشم‌هایم را باز کردم. لعنت به من که طاقباز می‌خوابیدم و اولین تصویر پیش رویم سقف می‌شد؛ سقف و یک طناب. سقف و یک تصویر تلخ، سقف و یک پریای پر پر شده! کابوس و خواب هم‌پای هم بودند. خواب بدون کابوس نداشتم. از تخت پایین آمدم. شلوار جین دور کمرم رد انداخته بود. شلوارم را مرتب کردم و به طرف آیینه رفتم. موهای بافت شده‌ام دو طرف گردنم افتاده بود. چشم‌هایم را در آیینه روی خود چرخاندم و روی گردنم مکث کردم. کاش می‌شد آرتروز گردن می‌گرفتم، گردنبند طبی می‌بستم و هرگز چشم‌هایم به گردنم نمی‌افتاد. گذشته‌ی تلخ مامان، خون‌مردگی‌ها و خراش‌های گردن پریا؛ چه قدر گذشته تلخ و ترک خورده بود. گردن برایم منفورترین عضو بدن بود.
دستم را به سمت گردنم بردم و دور آن حلقه کردم. می‌شود کسی با دست‌هایش خودش را حلق آویز کند؟ با صدای بوق ماشین، دست از گردنم جدا کرده و به سمت پنجره رفتم، پرده را کنار زدم. امیررضا پشت فرمان
نشسته بود و با بوق زدن اعلام حضور می‌کرد. چطور می‌توانست هر روز صبح به دنبال پدری بیاید که شب قبل را با زنی غیر از مادرش گذرانده بود؟چطور می‌توانست چشم در چشم هووی مادرش شود و با لبخند احوال‌پرسی کند؟
صدای سهراب‌خان را شنیدم که با مامان خداحافظی می‌کرد. امیررضا نگاهش را به سمت بالا آورد و من هم پرده را کشیدم.
دلم می‌خواست کشیده‌ی آبداری به صورتش بزنم تا از خواب بلند شود، اما شاید او خود را به خواب زده؛ اگر این طور باشد، با هیچ کشیده‌ای از خواب بیدار نمی‌شود. با خواب خرگوشی‌اش به شکل احمقانه‌ای کنار آمده است.
***
یک ساعتی بود که پشت در اتاق مشاوره منتظر ایستاده بود. ذهنش آنقدر درگیر اتفاق تازه‌ی زندگی خودش و یکتا بود که نفهمید این یک ساعت چگونه گذشته است!
با تقه‌ای که به در زد، وارد اتاق بزرگ مشاور یکتا شد. دومین باری بود که به جای یکتا می‌آمد. خانم سلطانی به حکم آشنایی‌اش با او از جایش بلند شد و به طرفش آمد. نگاهش هنوز دنبال یکتا می‌گشت. با نگاهی استفهام‌آمیز پرسید:
– یکتا نیومد؟
بی رمق روی مبل فیلی رنگ نشست. با ناامیدی واضحی گفت:
– اصلا به هیچ وجه قبول نمی‌کنه. تا میگم بیاد، داد و بیداد راه می‌ندازه.
خانم سلطانی رو به رویش در مبل فرو رفت:
– یکتا دختر باهوش و در عین حال حساسیه. خیلی خوب می‌تونه جلوی بقیه نقش بازی کنه. کسی نمی‌تونه از کاراش سر در بیاره، اما خودش توانایی عجیبی در خوندن فکر و ذهن بقیه داره. وقتی می‌اومد اینجا کلافه بود. درست حرف نمی‌زنه، می‌ترسه من از فکرش سر در بیارم. واسه همینه که نمی‌یاد.
یاس و ناامیدی عجیبی تمام وجودش را در برگرفته بود. تصمیمات اخیر یکتا باعث شده بود روحیه‌اش را کاملا ببازد؛ از پس یکتا هم بر نمی‌آمد. آمدن پیش دوست قدیمی‌اش و مشاور یکتا آخرین راه حلی بود که به آن چنگ انداخت.
سرش را به پشت مبل تکیه داد و گفت:
ـ میگی چی کار کنم مژگان؟ به خدا از دستش عاصی شدم.
خانم سلطانی کمی خودش را جلو کشید:

ـ یکتا یه بحران رو پشت سر گذاشته، در سن بدی هم با این بحران رو به رو شده. به ظاهر پشت سر گذاشته، اما هنوز فکر و ذهنش درگیر حلاجی این مسئله است.
با لحنی اعتراض آمیز و کمی عصبی گفت:
ـ اون بحران همه‌ی ما بود، اما با این که چهار سال گذشته، چرا فراموش نمی‌کنه؟

 

نحوه تهیه و مطالعه رمان همان تلخ همیشگی :

رمان همان تلخ همیشگی از طریق انتشارات شقایق و کتاب فروشی های معتبر قابل تهیه می باشد.

 

بیوگرافی مائده فلاح :

مائده فلاح متولد ۱۳۶۴ در شهرستان لاهیجان می‌باشد. او متاهل است و صاحب دو فرزند می باشد. مائده فلاح زمانی که اولین رمان خود را می‌نوشت هرگز به چاپ کتابش فکر نمی کرد. او رمان خود را به صورت مجازی در اختیار علاقمندان قرار می‌داد. بعد از شروع رمان دومش و جذب مخاطب به این رمان، یکی از دوستانش پیشنهاد چاپ کتاب‌هایش را که تنها دو عنوان بودن به او داد. او بسیار به حرفه‌اش علاقه دارد و با وجود قلم قوی و توانایی‌اش در نوشتن مشتاق به شرکت در کلاس‌های داستان‌نویسی است. ایشان تا کنون پنج رمان خود را به اتمام رسانده و ششمین رمان‌ش نیز در دست نگارش است.

 

آثار مائده فلاح :

رمان سهم من از عاشقانه هایت – انتشارات شقایق
رمان همان تلخ همیشگی – انتشارات شقایق
رمان خیال ماندنت را دوست دارم – انتشارات شقایق
رمان با سنگ ها آواز می خوانم – انتشارات صدای معاصر
رمان کنار نرگس ها جا ماندی – انتشارات صدای معاصر
رمان برای مریم – انتشارات صدای معاصر
نخ به نخ دود می کنم شب را – انتشارات صدای معاصر
وان شات بلندتر بگو دوستم داری – فایل مجازی و رایگان
رمان به رنگ شیطان – فایل مجازی و رایگان
رمان نخل هایی که ایستاده مردند – فایل مجازی و رایگان
رمان نیل و قلبش – آنلاین و در حال تایپ

 

  • اشتراک گذاری
  • Admin
  • 33 بازدید
لینک کوتاه:
ورود کاربران

درباره ما
به بوک
دانلود رمان, رمان, دانلود رمان عاشقانه, رمان عاشقانه, دانلود رمان کل کلی, رمان جدید, رمان ایرانی, رمان بوک, دانلود رایگان رمان بدون سانسور pdf
آخرین نظرات
شبکه های اجتماعی
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " به بوک " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!