مثلث عشقی ، خیانت ، دروغ.
ماهور بعد از چند ماه بیخبری از نامزدش به ایران برمیگردد تا شاید علت ناپدید شدن او را بفهمد غافل از اینکه با واقعیتی ویرانگر روبهرو میشود. تحت تاثیر اتفاقات او تصمیماتی میگیرد که به نفع هیچکس نیست و شاید عشق مرهم دردهای او باشد.
– برای چی اومدی اینجا؟ چرا دست از سرم برنمیداری؟
دیگر برای ماهور شنیدن چنین جملاتی کوبنده و استخوانسوز نبود. فقط میخواست خودش را خالی کند و برود.
– اومدم ببینم کیو به من ترجیح دادی.!
سام پوزخندی زد و گفت:
– پس خوب نگاه کن و بفهم که تو زندگی من دیگه جایی برای تو نیست.
ماهور تمام نفرتش را توی نگاهش ریخت و به سمیرا که نگران بنظر میرسید خیره شد.
– تو چطور آدمی هستی؟ اصلا تو کی هستی؟ یه نگاه به خودت کردی؟ چیت از من بهتر بود که اومدی زیر پاش نشستی؟ شایدم جادو جمبل بلدی که تونستی سامو خر کنی و اونو از من بگیری.
سمیرا با شنیدن حرفهای ماهور بغض کرد و سام عصبی بازوی او را چنگ زد و کمی از سمیرا فاصله گرفتند.
– حرف دهنتو بفهم ماهور. بار آخرت باشه با سمیرا اینطوری حرف میزنی.
ماهور با واکنش تند سام خندهای عصبی سر داد.
– داری از اون دفاع میکنی؟
– ماهور چرا اینقدر مثل دخترای آویزون رفتار میکنی؟
باورش نمیشد. از کی در نظر سام لقب آویزان گرفته بود؟
– دستمو ول کن. من تصادف کردم، دستم کامل خوب نشده. اصلا خبر داری برام چه اتفاقی افتاده؟