رمان نیمرخ روایت دختری به نام شیوا میباشد که با پدربیمارش زندگی کرده و در یک آموزشگاه مشغول به طراحی است. او در آموزشگاهش وارد چالش جذابی میشود که حکایتی خواندنی دارد. رمان در ژانر عاشقانه، اجتماعی وخانوادگی نگارش شده و قلم گیرای نویسنده مخاطبین را تا انتها با خود همراه میکند. این رمان با 484 صفحه، در سال 1397در نشر شقایق منتشر شده است.
شیوا، استاد طراحی و سیاه قلم در یک آموزشگاه است. او که با پدر بیمارش زندگی میکند، در اراده و قوی بودن الگویی فوقالعاده است. با ثبتنامِ هنرجویِ جدیدی در آموزشگاه و آشنا شدن شیوا با خانواده این هنرجو، اتفاقات جذابی رخ میدهد. این در حالیست که ورود یک هنرجوی دیگر را در داستان میبینیم که اصرار دارد حتما شیوا به او آموزش بدهد. شیوا متوجه می شود این شخص خودش در سیاه قلم حرفه ای است و از آشنا شدن با شیوا قصد دیگری دارد و…
با لذت به معماری بینظیر سالن نگاه میکنم. سالن اصلی تئاتر شهر، جز آثاری بود که هر بار برای دیدنش اشتیاق بار اول را داشتم. این سالن با قدمت و معماری خاصش همیشه من را مجذوب خودش میکرد. نگار در کنارم قدم برمیدارد و برخلاف من به جای لذت بردن از این معماری بینظیر، دلایل نارضایتیاش را از نمایش یک به یک نام میبرد:
ـ ببین هر چقدر که تو و احسان بگین من قانع نمیشم! یه اثر وقتی درامه که روی تماشاچی اثر کنه، اشکش رو در بیاره یا حداقل متاثرش کنه. اینکه موضوع فقره اما احسان تمام مدت داره تخمه میشکنه و تو سرت تو گوشیته یعنی چی؟ یعنی کارگردان اسم و رسمدار مملکت گند زدی! چه اصراری داری وقتی توانایی این کار رو نداری صحنه رو اشغال کنی؟ برو کنار میدون رو بده دست چهار نفر که یه حرفی برای گفتن دارن!
سرم را بیشتر به راست میچرخانم تا به بهانهی دقت به اطراف، متوجه لبخندم نشود. واقعا این درجه از عصبانیتش را درک نمیکردم. بار اولی نبود که ناراضی از سالن بیرون میآمدیم!
شالم را باز میکنم. یک لبهاش را صاف بالا میآورم و بر روی شانهام میاندازم. دو پسر از روبه رو به سمتمان میآیند.
نگاه یکی از پسرها بر روی گردنم مینشیند. از نگاه خیرهاش شالم را تنگتر میکنم. از کنارم که میگذرد چشمکی نثارم میکند. نگاه بیتفاوتم را از چشمان براقش میگیرم و به نگار میدهم. چهرهی همچنان درهماش نشان از درگیری ذهنیاش دارد. نچی میگویم و وارد محوطه میشوم.
ـ چرا احسان رفت ساندویچ بگیره؟ ما که داریم میریم خونه!
توجهام را به آبنماها میدهم:
ـ طاقت نداشت دیگه، گشنش بود!
کیفش را از روی شانه جابهجا میکند:
ـ حالا چی قراره بگیره!
لبهایم به لبخند عمیقی کش میآید. همین کافی است تا بیشتر اخمهایش در هم رود:
ـ باز شما دو تا پایهی اون فلافلهای چرک رو گذاشتین؟
احسان از روی همان نیمکت کاغذ مچاله شدهی فلافلش را به سمت سطل زباله میاندازد. کاغذ به لبهی سطل میخورد و در کنار آن میافتد. نوشابهاش را یکنفس، میخورد. از جا بلند میشود و شیشهی نوشابه و کاغذ فلافل را درون سطل میاندازد. نگاهی به سمت نگار میاندازد. چشمانش که برق میزند خندهام را با لقمهام فرو میدهم.
ـ میگم نگار اگه سیر نشدی یکی دیگه برات بگیرم!
نگار بدون اینکه طعنهی کلامش را گرفته باشد، سر تکان میدهد:
ـ نه بابا بسه! الان مامان کلی تو خونه شام آماده کرده، نخوریم شاکی میشه!
احسان تکیهاش را به درخت چنار پشت سرش میدهد. با اشارهی چشم و ابرو خواهش میکنم که ادامه ندهد و روز خوشمان را زهر نکند. نگاهش تخس میشود و ابرو بالا میاندازد. نگاهی به نگار میاندازم و وقتی حواسش را به خودمان نمیبینم لب میزنم:
ـ خواهش میکنم!
رمان نیم رخ از طریق انتشارات شقایق و کتاب فروشی های معتبر قابل تهیه می باشد.
عادله حسینی متولد دی ماه سال 1365 و زاده تهران است. تحصیلات خود را در رشته ی ریاضی به اتمام رسانده است و کار خود را در زمینه نویسندگی با رادیو شروع کرد و بعدها رمان های خود را در فضای مجازی منتشر کرد که با استقبال مخاطبین مواجه شد. اولین اثر چاپی او در سال 1396 منتشر شده است.
رمان نیم رخ – انتشارات شقایق
رمان آچمز – انتشارات شقایق
رمان سمفونی – انتشارات شقایق
رمان ایمان بیاور – انتشارات شقایق
رمان سونامی – انتشارات صدای معاصر
رمان لوکیشن – انتشارات صدای معاصر
رمان ثانیه هشتاد و ششم – انتشارات صدای معاصر
رمان آنتیک – در دست چاپ
رمان تا بیکران ها – فایل مجازی و فروشی
رمان مهر خوبان – فایل مجازی و رایگان
رمان شاه بیت – در حال تایپ