موضوع اصلی رمان نیلای
نیلای نخبه جهانی است و جاسوسهای مردمی به دنبال حذف او هستند. یکی از این جاسوسها، سایه، به دلیل انتقام از عشق قدیمیاش به دنبال نیلای است. در این راه، سایه با حامی، پسری سرد و مغرور که به نیلای کینه دارد، میشود. اما نیلای بسیار باهوش است و به راحتی تسلیم این نقشهها نمیشود. در طول ماجرا، نیلای ناخواسته به حامی علاقهمند میشود، اما یک حادثه را مجبور به ازدواج با حامی میکند، در حالی که دل حامی هنوز پیش سایه است.
اشک از چشام فرو ریخت.. ولی صدای خنده های سایه تو گوشم میپیچید.. صداش اومد “حامی عشقمم.. برگشتم سمت تخت.. هنوز اونجا بودن.. جیغ زدم +بسههههه کسی متوجهم نبود.. دکوری روی میز حامی و برداشتم و پرت کردم سمت قاب عکس سایهه.. قاب عکسش شسکت و پخش زمیـن شد.. جیغ زدمم +گمشوو ، از خونه من برو بیرون… دست از سرم بردار.. چی میخوای ازم کثاافت? چرا عذابم میدیی? بسمهه ، هرچی کشیدم بسمههه.. تمومم کردی تو این یک سال دیگ چی میخوااای ازمم? حامیههه من و اومدی ازم گرررفتیی.. برو گمشو بیرون از خونم..
از همتون متنفرممم از همتون بدمم میاد.. انقدر جیغ زده بودم که دیگه نفسم بالا نمیومد.. افتادم رو زمیین و گریمم شدت گررفت.. نمیتونستم نفس بکشمم.. صدای حامی اومد “سایهه خانومم ، میخوای نیلای و بیارم شاهدمون باشه? شاهد باشه که من ط رو زن کردم? جیغ زدمم +نهههه ، نهههه حامیی نههه اینکار و باهام نکن. از رو زمین بلند شدم به سمت حامی که رو تخت بود رفتم.. محکم رو بازوهاش ضربههه میزدمم و جیغ میزدم و گریه میکردم که یهویی صدای در اومد.. #پارت_224 سایهـ بزرگ و سیاهی افتاد کف اتاق.. از ترس دستام لرزید.. یه کی پشت سرم بود..
جیغ زدم و برگشتم عقب.. چیزی نمیدیدم ، فقط سیاهی مطلـق.. جیغ زدم و دست حامی و کشیدمم +توروخدا کمکم کن.. حامی.. جون سایت.. کمکم کن ، اینا میخوان من و ببرنن.. اینا نمیدونن ، اینا فک میکنن من ازت بدمم میاد.. بهشون بگو ، بگو نیلای عاشقمهه من دوسش ندارم.. توروخدا.. نزار من و ببرننن.. دیدم عکس العملی نشون نمیده +چرا واصادی من و نگا میکنی? مگه زنت نیستم? نزار زنت و ببرن.. من میترسمم از این یه کاری کنن. یهوییی سرم گیج خورد.. داشتم میوفتادم زمین که افتادم تو بغل یکی.. صداش پیچید تو گوشم _نیلای ، چشات و باز کن ببینم ، چتہ?.
یه چن تا چک آروم به صورتم زد که چشام باز شہ.. بعد از چند دقیقه چشام باز شد.. با چهره حامی مواجهه شدم.. خوب نمیتونستم ببینمش.. اتاق تاریک بود ، متوجه شدم تو بغلشم ، خودم و سریع کشیدم بیرون و گفتم +مرسی که نزاشتی من و ببرن.. _کجا?..چی میگی? +سایه اینجاست.. چرا وایسادی من و نگا میکنی ، بیا به کارت برس. خواستم از اتاق خارج شم که یهو چراغ و روشن کرد.. نور چشام و اذیت کرد.. یه کم چشام و باز و بسته کردم.. تا چشام به نور عادت کرد.. _چیـشده نیلای?. سریع برگشتم و رو تخت و نگاه کردم.. خبری از کسی نبود.
خلاصه کتاب
نیلای نخبه جهانی است و جاسوسهای مردمی به دنبال حذف او هستند. یکی از این جاسوسها، سایه، به دلیل انتقام از عشق قدیمیاش به دنبال نیلای است. در این راه، سایه با حامی، پسری سرد و مغرور که به نیلای کینه دارد، میشود. اما نیلای بسیار باهوش است و به راحتی تسلیم این نقشهها نمیشود. در طول ماجرا، نیلای ناخواسته به حامی علاقهمند میشود، اما یک حادثه را مجبور به ازدواج با حامی میکند، در حالی که دل حامی هنوز پیش سایه است.