داستان واقعی دختری که از کودکی عاشق پسر عموش میشه…
از وقتی یادمه من عاشقش بودم .
اوایل عاشق این بودم که بین اونهمه پسر فقط اون بود که هوامو داشت .
آخه من تک دختر بودم بین دوازده تا نوه پدریم !
تک دختر و کوچیکترین نوه خاندان
اما با این وجود کسی منو لوس نمیکرد جز یه نفر …
امیر همایون …
پسر عموی بزرگم که عاشقش بودم …
بزرگترین نوه فامیل
کسی که وقتی بهش گفتم دوستش دارم گفت من جای خواهرشم و خیلی بچه ام اما … اما بلاخره دستشو رو کردم … اونم چه رو کردنی …..
– من جای برادر بزرگترتم!
پریدم وسط حرفش و گفتم
– خوشبختانه خودم دوتا برادر بزرگتر دارم! شما جای خودت باش!
سوالی و مشکوک نگاهم کرد و پرسید
– جای خودم؟
سری تکون دادم و گفتم
– آره… جای پسر عمو نه برادر .
نمیخواستم این بحث رو باز کنم اما دست خودم نبود تا با امیر همایون حرف میزدم حرفم میکشید به اینجا!!
اخم کرد اما اخمش مثل قبل نبود. انگار یه رنگ دیگه داشت و گفت
– نگاه جان، من ازت خیلی بزرگترم! من یه ازدواج نا موفق داشتم ،من سی سالمه تو هنوز ۲۰ ساله نشدی! تو اول زندگی و عشق و حالته از من دیگه خیلی چیز ها گذشته . باور کن حست به من یه علاقه زودگذره. بری دانشگاه یادت میره! اونوقت من فقط جای برادر بزرگترت هستم. حاضرم باهات شرط ببندم.
از حرف هاش خنده ام گرفت
یه خنده واقعی
واقعا یک ماه بود نخندیده بودم
با تاسف سر تکون دادم گفتم
به خدا که من از خدامه .خسته شدم از این عذاب !!!
ابروهاش از پیشونیش بالا رفت و …