در رمان نم نم باران پاییزی به تحریر خانم ساناز زینعلی شاهد یک تابو شکنی پر چالش هستیم. تعلیق بالای رمان نسبت به موضوع ناب و بکری که دارد، مخاطب را مشتاقانه تا انتها همراه میکند. این رمان یک رمان پر چالش با قلمی روان و نثری شیواست. این رمان ۳۰۰ صفحه میباشد که در سال ۱۴۰۱ در انتشارات علی به چاپ رسیده.
به رسم احترام و مهر بی کران، تقدیم
به مادرم و همه ی مادران ایرانی به پاس مهر
بی پایانشان…
ساناز زینعلی
رمان نم نم باران پاییزی به قلم ساناز زینعلی روایت زندگی پریناز، زنی که در زندگی زناشویی خود پی کشش نامتعارف جنسی همسرش میبرد است. زندگی که در آن زنی پی به هم جنس گرایی همسرش میبرد و بعد از آن. با چالشهای عجیبی دست و پنجه نرم میکند. همسر پریناز وقتی متوجه میشود که همسرش از همه چیز متلع است این احساس را نزد او علنی میکند و تن به شورش های جدید زندگی میدهد.
از در بزرگ ورودی ساختمان میگذرم با دیدن سه خانمی که گوشه ی حیاط جلسه گرفته اند بی حوصله سلامی می پرانم و جوابی بی حوصله تر از آنها میگیرم با خودم فکر میکنم نسل مادرانمان همچنان به رسم ،قدیم اما با کمی تغییر به راه خود استوارند. دیگر سبزی و باقلا برای پاک کردن ندارند و روی چهارپایه های لاکی کوچکشان نمینشینند و چادر گلدار دور خود نمی گیرند؛ مانتوپوش و پا گوشه ای می ایستند و گوشی موبایل گران قیمت خود را در سر دستهای مانیکور و فرنچ شده شان می فشارند و غیبت می کنند. راه پله ی عریض ساختمان را که با گلهای آپارتمانی پر شده، بالا می روم فکر میکنم اگر سینا تکانی به خودش بدهد و بتوانیم پول پیش پرداخت رهن را بیشتر کنیم شاید ساختمان بهتری برای زیستن
پیدا کنیم که گوشه ی حیاطش جلسه ی زنانه برگزار نشود و کسی جواب سلامت را بی حوصله ندهد.
نایلون میوه و هندوانه را که به مدد تعطیل شدن زودهنگام آموزشگاه موفق به خریدشان شده ام جلوی در واحدمان بین دو پا میگذارم و دنبال کلید داخل کیف شلوغم میگردم. با کمی کنکاش پیدایش میکنم و خسته از سنگینی ،بار مستقیم به آشپزخانه کوچک و جمع و جوری میروم که علی رغم اندازه ی کوچکش، مجهز و پر از کابینت است؛ شاید مهمترین علت انتخاب خانه در سال گذشته، همان بود. نایلونها را روی کانتر میگذارم و لیوانی آب می نوشم، کتری برقی را روشن میکنم تا قبل از آمدن سینا چای را آماده کنم. می چرخم از آشپزخانه بیرون بروم که نگاهم به سه جفت کفش کنار جاکفشی ورودی خانه افتد، فقط یک جفت از آن برای سینا است. متعجب به سمت جاکفشی میروم و یادم می آید هنگام بازکردن در، فقط یک بار کلید را چرخاندم؛ هر دوی ما عادت داشتیم هنگام خروج از خانه، در را سه قفله میکردیم. سینا در خانه است، اما چرا حتى متوجه ی ورودم نشده؟ اگر مهمان دارد چرا خبرم نکرده و کجا نشسته اند؟!
فکرم به پشت بام میافتد و همچنان مبهوتم که صدای ناله ای میشنوم. تندوتیز می چرخم سمت اتاق خواب. مکثم با تیز شدن گوش همراه میشود، پاورچین به همان سمت میروم. نزدیک تر که می شوم صدای ناله و نفسهای کشدار و با لذتشان بیشتر میشود. با این که از نوشیدن آب دقیقه ای نگذشته اما همه دهانم خشک شده مانده است. نفسم به سختی بالا می آید. پشت در اتاق که روی هم مکث میکنم و از لای در سرک میکشم به داخلش. احتمال میدهم این نگاه کردن پایان خط باشد و ممکن است قلبی که تند و بی اراده به قفسه ی سینه ام میکوبد، تحملش را نداشته باشد، اما مصرانه به خودم می قبولانم که آن صدا از خانه ی من و اتاق خواب مشترکم با سینا بیرون نمی آید. به خودم میقبولانم سینا پای قول وقرارش مانده و دیگر خیانت نمیکند. به خودم می،قبولانم اما صداها مثل تیشه زدن به کوه، به سرم ضربه میزند.
تلاش میکنم به در نخورم و به خودم امیدواری میدهم که باز سینا مثل همیشه پای فیلمهای پورن نشسته است، اما با چیزی که روی تخت خواب مشترکمان میبینم وحشت زده و هراسان عقب میکشم و به دیوار کنار اتاق تکیه میدهم. آهسته سر میخورم و پایین می آیم. واقعیتی هر سه مرد قصد خروج از خانه را دارند که یکی شان متوجه من میشود و به سینا اشاره میکند. سینا به سمت من برمی گردد و با دیدن حال نزار و صورت گریانم نایلون جلوی در از دستش رها میشود. مات و مبهوت به هم خیره میشویم و من ناباورانه سر به چپ و راست تکان میدهم. او خم میشود و نایلون را به یکی از آن دو میدهد و راهی شان می کند بروند. می آید و جلوی پایم زانو میزند، صدایم می کند:
– پرنیا! خوبی؟!
پلک میزنم و هزار قطره اشک مثل کوچ پرستوها با هم و یک دست از چشمانم می گریزد با تتمه توان و انرژی ام لب میزنم:
– واسه همینه که همیشه به من بی میلی؟
– من… من…
من و من کردنش هیچ نشانی از پشیمانی ندارد؛ فقط انگار واژه ها را گم کرده است. لبم میلرزد.
تو قول داده بودی سینا مگه نگفتی دیگه خیانت نمی کنی؟ مگه پارسال نیومدی از خونه بابام با وعده و وعید نیاوردیم خونه؟ این بود قرارت؟
بالآخره جسارتی را که می خواهد، به دست می آورد:
-من خیانت کردم بهت؟ تو دیگه با هیچ زنی دیدی منو؟
دندانهایم را با انزجار بر هم میسابم و مینالم
که هیچ وقت نمیخواستم باورش کنم به بی رحمانه ترین شکل ممکن، به صورتم سیلی میزند.
نمیدانم چه قدر پای نفسهای تندشان نشسته ام که صداها قطع می شود کمی حرف میزنند و بعد در اتاق باز میشود. پشت به من به سمت در ورودی می روند اما سینا همراهشان نیست. آن دو، کفش به کنند و سینا با نایلونی از آت و آشغال مصرفیشان بیرون می آید.
هر سه مرد قصد خروج از خانه را دارند که یکی شان متوجه من میشود و به سینا اشاره میکند. سینا به سمت من برمی گردد و با دیدن حال نزار و صورت گریانم نایلون جلوی در از دستش رها میشود. مات و مبهوت به هم خیره میشویم و من ناباورانه سر به چپ و راست تکان میدهم. او خم میشود و نایلون را به یکی از آن دو میدهد و راهی شان می کند بروند. می آید و جلوی پایم زانو میزند، صدایم می کند:
– پرنیا! خوبی؟!
پلک میزنم و هزار قطره اشک مثل کوچ پرستوها با هم و یک دست از چشمانم می گریزد با تتمه توان و انرژی ام لب میزنم:
– واسه همینه که همیشه به من بی میلی؟
– من… من…
من و من کردنش هیچ نشانی از پشیمانی ندارد؛ فقط انگار واژه ها را گم کرده است. لبم میلرزد.
تو قول داده بودی سینا مگه نگفتی دیگه خیانت نمی کنی؟ مگه پارسال نیومدی از خونه بابام با وعده و وعید نیاوردیم خونه؟ این بود قرارت؟
بالآخره جسارتی را که می خواهد، به دست می آورد:
-من خیانت کردم بهت؟ تو دیگه با هیچ زنی دیدی منو؟
دندانهایم را با انزجار بر هم میسابم و مینالم…
رمان نم نم باران پاییزی از طریق انتشارات علی و کتاب فروشی های معتبر قابل تهیه می باشد.
خانم ساناز زینعلی ۳۸ ساله و متاهل فارغ التحصیل رشته روانشناسی در رشت هستند و سال ۸۱ اولین رمان خود را چاپ رساندند.
رمان نم نم باران پاییزی _ کتاب چاپ شده از انتشارات علی
رمان طواف خورشید _ کتاب چاپ شده از انتشارات علی
رمان این آخرین باره _ کتاب چاپ شده از انتشارات آئ سا
رمان بهتان نیست _ کتاب چاپ شده از
انتشارات شقایق
رمان آدمک مجازی _ کتاب چاپ شده از انتشارات آئسا
رمان فصل سرد انتظار _ کتاب چاپ شده از انتشارات روشا
رمان عمر روزهای عاشقی _ مجازی
رمان بازآ _ مجازی
رمان شب یلدا _ مجازی
رمان بغض عریان _ مجازی
رمان رقصی چنین میانه ی میدانم آرزوست _ مجازی