پناهم، خواهرم، عمر داداش مردانگی کردی ولی من لیاقت این مردانگی رو نداشتم. کاش می مردم و این خفت رو قبول نمی کردم. پناه دستش را آرام به پشتش زد. در کنار گریه هایش خندید. داداشی دوست داری ولم کن خفه شدم. جو حاکم عوض شد. با خنده از هم فاصله گرفتند. بوی اسپند و صدای صلوات های پی در پی به فضای خانه را عوض کرده بود. همه خوشحال بودند. حاج علی دستور داد گوسفندان را به محله های فقیر بدهند و مقداری را برای مهمان ها نگه دارند. دیگ های بزرگ در حیاط بار گذاشته شد. بوی غذا در خانه پیچید. عمارت حاج علی انقدر بزرگ بود که آقایان از خانم ها جدا باشند. پناه در کنار مهدیه و چند دختر جوان فامیل مشغول پذیرایی بودند.
پناه وسط پذیرایی سینی به دست ایستاده بود که مهدیه صدایش زد. پناه جان موبایلت زن می خوره. پناه لبخندی زد حرکت کرد و سیتی را روی امن گذاشت موبایلش را برداشت. با دیدن شماره ی رادمان رنگ از رخسارش پرید و ته دلش خالی شد. به سرعت راهی اتاقش شد. در را بست و پشت در ایستاد. دستش را روی مانیتور کشید. سلام. رادمان لب بالایش را به دندان برده و ریز ریز گاز می گرفت: علیک سلام، چه عجب خانم جواب دادند. پناه به آرامی جواب داد: ببخشید سرم شلوغ بود. رادمان پا روی پا گذاشت و به پشت روی تختش دراز کشید. خوشحالی اون داداش قاتلت آزاد شد؟ برو تو چشماش نگاه کن بگو وقتی رادمان رو کشتی روت شد تو روش نگاه کنی؟ بگو چطور چشمت رو روی رفاقت بستی و گوله رو به قلبش زدی؟ برو بگو چطور چشمت به ناموس رفیقت بود.