رمان نسیان به قلم زهرا جلیلی، در ژانر عاشقانه، معمایی نوشته شده است.
با سبک قلمی زیبا و روایتی فوقالعاده که از خواندنش لذت کافی رو میبرید.
رمان نسیان به قلم زهرا جلیلی، درمورد دختری شاد و شنگول به اسم ویان است که غریبهای ناگهان در زندگیاش ظاهر میشود.
غریبه ای که همه چیز را بهم میزند و…
رمان نسیان به قلم زهرا جلیلی، گرههای ریز و درشتی دارد که داستان را بسیار هیجانی و معمایی کرده است.
به نام آن که اشک را آفرید
تا سرزمین وداع آتش نگیرد.
رمان نسیان به قلم زهرا جلیلی، داستان دختری شیطون و سر به هوا به اسم ویان است که مشغول گذراندن تعطیلات تابستان خود است.
در رمان نسیان به قلم زهرا جلیلی، داستان از جایی شروع میشود که غریبهای، نیمه شب وارد اتاق او میشود و…
سرش را با خستگی از روی کاغذ بلند کرد.
مداد طراحیاش را روی میز گذاشت و چرخی به گردنش داد.
با بلند شدن صدای مهره های گردنش، لبخندی روی لبش نشست.
باز هم آنقدر غرق طراحی شده بود که زمان از دستش در رفته بود.
نگاهی به ساعت روی دیوار انداخت.
با دیدن عقربهی کوچک ساعت که روی دو بود،
خمیازهای کشید و از روی صندلی بلند شد.
از پنجرهی اتاقش نگاه کوتاهی به پشت بام انداخت و با خاموش کردن چراغ اتاقش، به سمت تخت رفت.
از زمانی که نوجوان بود، همیشه دوست داشت یک اتاق روی پشت بام برای خودش داشته باشد.
به محض اینکه از دبیرستان فارغ التحصیل شد، پدرش را قانع کرد تا این اجازه را به او بدهد.
در ابتدا پدر و مادرش مخالفت زیادی با او کردند چرا که عقیده داشتند پشت بام، محل امنی برای یک دختر جوان نیست اما مرغ او یک پا داشت.
از کودکی، سری نترس داشت و گاهی همین
خودسری ها و کنجکاوی هایش، او را به دردسر
می انداختند.
تازه چشم هایش کمی گرم شده بود که با شنیدن صدایی، هشیار شد.
با فکر به این که مثل همیشه گربه ها مشغول شیطنت هستند، دوباره چشم هایش را بست اما این بار با شنیدن صدای چرخش دستگیرهی در، نفس در سینهاش حبس شد.
نمی دانست باید چه واکنشی نشان دهد.
تا به حال در چنین موقعیتی قرار نگرفته بود.
ترجیح داد ساکت و بی حرکت بماند تا بفهمد فردی که بیاجازه وارد حریم خصوصیاش شده، هدفش چیست.
پس از چند لحظه، به آرامی لای پلک هایش را باز کرد که با دیدن صورت مردی با فاصلهی چند سانتی متری از صورتش، ناخودآگاه دهانش را برای کشیدن جیغی بلند باز کرد.
اما مرد که هدفش را فهمیده بود، به سرعت دستش را بر روی دهان دخترک گذاشت و انگشت اشارهی دست دیگرش را (به معنای ساکت باش) جلوی دهان خودش قرار داد.
_هششش!
چشمان دختر از وحشت گرد شده بود.
مرد که خیالش از ساکت ماندن دخترک آرام شد، دستش را به آرامی از روی دهان او برداشت و به سمت پنجرهی اتاق رفت.
دخترک با وجود این که ترسیده بود اما در آن لحظه فکرش سمت لباس های تنش رفت و شوکه به خودش نگاه کرد.
طبق عادت هر شبش، به خاطر گرما تنها یک تاپ نازک و یک شلوارک تا بالای زانو به پا داشت.
وقتی حواس مرد را معطوف به پشت بام دید، به سرعت ملحفهی نازک روی تخت را بر روی خودش انداخت تا سر و گردن و بدنش را بپوشاند.
گویی صدایش از ته چاه بلند شد وقتی که گفت:
_تو… تو دیگه کی هستی؟
مرد سیاهپوش با شنیدن صدای آرام دختر به سمتش برگشت.
_نگران نباش، با تو کاری ندارم.
دخترک با وجود این که ترسیده بود، با جسارت همیشگیاش زبان باز کرد و گفت:
_منم نگفتم نگرانم، گفتم تو دیگه کی هستی که بدون اجازه اومدی توی اتاق من؟
مرد از شنیدن زبان درازی دخترک نیشخندی زد و هم زمان کارتی از داخل جیبش برداشت و به سمت دخترک گرفت:
_مهم نیست من کی هستم، مهم اینه عادت ندارم کار کسی رو بدون جواب بذارم.
_مهم نیست من کی هستم، مهم اینه عادت ندارم کار کسی رو بدون جواب بذارم.
و به کارت اشاره کرد و ادامه داد:
_بگیر؛ شمارهی من داخلش نوشته شده.
اگه زمانی برات مشکلی پیش اومد، کافیه فقط تماس بگیری.
وقتی دخترک کارت را از دستش گرفت،
عقب گرد کرد و بی صدا از اتاق خارج شد.
اتاق تاریک بود و هیچ کدام نتوانستند چهرهی دیگری را به خوبی ببینند اما تنها چیزی که از مرددر خاطرش ماند، گودال سیاه یخ زده و بوی ادکلن مسحور کنندهاش بود.
_چی شده ویان؟ تو فکری!
_ویان؟
_ها؟ چی شده؟
_میگم تو فکری. اتفاقی افتاده؟
زنگ زدی گفتی همو ببینیم ولی از وقتی اومدی، یه کلمه هم حرف نزدی.
ویان با فکری مغشوش به سمت چکاوک برگشت و گفت:
_دیشب… دیشب یه اتفاقی افتاد که باورت نمیشه.
هنوز توی شوک اون ماجرام.
چکاوک خندید:
_چی شده که اگه بگی باورم نمیشه؟
_دیشب ساعت حدوداً دو شب بود.
چراغ اتاق و خاموش کردم و رفتم که بخوابم.
داشت خوابم می برد که یهو یکی اومد تو اتاقم.
چکاوک وسط حرفش پرید:
_چی؟ یکی اومد تو اتاقت؟
بلافاصله زیر خنده زد:
_مگه فیلم هندیه ویان؟ داری اسکلم می کنی نه؟
بدون این که اصلاً متوجه شده باشد دخترک چه گفته، ادامه داد:
_انگار از دست کسی فرار کرده بود چون همش بیرون پنجره رو نگاه می کرد.
نگاهش را به دختر رو به رویش داد:
_وقتی ازش پرسیدم «تو کی هستی؟» جواب نداد.
به جاش یه کارت بهم داد. فکر کنم کارت شرکت خودش بود چون گفت اگه مشکلی برات پیش اومد، فقط کافیه یه زنگ بزنی.
_به مامانت اینا هم گفتی؟
چشمانش فوری درشت شد و پاسخ داد:
_معلومه که نه.
اونا همین جوری هم بعد چند سال هنوز موافق نیستن من بالا باشم؛ وای به حال اینکه بگم یکی هم نصف شب اومده بالا سرم.
_خب می خوای چیکار کنی؟
رمان نسیان به قلم زهرا جلیلی، به صورت آنلاین و در حال تایپ در کانال تلگرام نویسنده قابل مطالعه می باشد.
زهرا جلیلی بیست و هشت ساله متاهل و ساکن شهر یزد هستن.
نویسندگی رو از سه سال پیش شروع کردن و از بچگی به نوشتن و خوندن علاقه داشتن.
چهار اثر زیبا دارن و با قلمشون مخاطب های زیادی رو به سمت خودشون جذب کردن.
رمان دلبر کوچک – درحال تایپ
رمان در دام زلف تو – فروش مجازی از طریق کانال شخصی نویسنده
رمان نسیان – درحال تایپ
– رمان اخگر – درحال تایپ