رمان نبض عاشقی روایت دختر و پسری است که به طور تصادفی با هم آشنا شده و در ادامه متوجهی سابقهی آشناییِ خانوادگیشان میشوند. نویسنده در این کتاب از انسانهایی نوشته است که قدم در راه عاشقی گذاشتهاند غافل از آنکه حسادت و کینهی دیگران باعث نابودی و از هم گسیختگی زندگی آنها میشود. از ناپختگی و عجولانه تصمیم گرفتنهایی که دیوار اعتماد را فرو میریزد. از انسانیت و از خودگذشتگیهایی که جان دوباره به دیگران هدیه میدهد. از آدمهای عاشقی که گاه عشقِ زیاد چشمِ عقل و منطق آنها را کور میکند و با طناب پوسیدهی دیگران در چاهِ جهالت سقوط میکنند. از تعصبهای بیجایی که آدمها را از هم دور میکند و مخفیکاری به بار میآورد. داستان شروع گنگی دارد و نویسنده با این شروع مخاطب را با خود همراه میکند تا از احوال آشفتهی شخصیتها سردرآورد. قلم نویسنده زیبا و دلنشین است و خواننده را میان واژگان و عشقی که در کتاب جریان دارد غرق میکند. تعداد شخصیتهای کتاب زیاد است و هر کدام حضور موثری در کتاب دارند. یکی از شخصیتهای مثبت و دوست داشتنی کتاب ایمان است که نماد فداکاری و انسانیت است. رمان در ژانر عاشقانه، اجتماعی و خانوادگی نگارش شده است. این رمان با 681 صفحه، در سال 1397 از نشر شقایق منتشر شده است.
به انگشتان پر ضعفم نگاه کردم و کلاف ضخیمی که مقابل چشمانم بود.
صدایم کردی و زمزمه وار گفتی: ” بباف! بگذار به سختی خو بگیری و خودت را بیازمایی.”
دائم در جنگ بودم که چگونه من؟! منی که شاید توانایی نگهداشتن این طنابهای ضخیم و سنگین را هم ندارم!
تشر زدی که منفعت را کنار بگذار، بچهگی بس است! نوبت زندگی است.
کلاف سرنوشتت را خودت از نو بباف! مبادا اشتباه کنی که شکافتن سخت است؛ نمیشود به گذشته برگشت و جبران خطا راحت نیست! مبادا خستگی سردرگمت کند و دانهای جا بیاندازی. نمیشود از روی اشتباهات پرید. مبادا از ترس و ضعف آن را به دیگری بسپاری؛ نمیشود زندگی را دست دیگری سپرد.
حق با تو بود. میان این بافتنها، خستگیها، زخم خوردنها و اشکها به امروز رسیدم. همان تندیسی شدم که ناملایمات تراشش داد ولی زیبایی به روزگارم بخشید و آرامشم را آنطور که حقم بود معنا کرد.
حق با تو بود که امروز قلبم آرام است.
حق با تو بود که امروز اشتباهات را پشت پلکهای بسته جا نمیگذارم و تنهایی بیرونشان نمیریزم.
امروز اگر آرامم؛ اگر قلبم آرام گرفته؛ اگر نبض عاشقی میکوبد؛ مدیون توأم.
مدیون تو که واژهی عشق را در باورم هجی کردی.
عشقی که منشاء تمام آرامشم شد. حتی اگر دردی هم جامانده مرهمی قوی کنارش دارم و این را مدیون تو هستم.
باراد تصادفاً، در پی یک مزاحمت خیابانی مهرسا را نجات میدهد. او بیخبر است از آنکه پیوند تازهای بین خانوادههایشان شکل گرفته است. در مراسم ترحیم پدربزرگ مهرسا آن دو با هم روبهرو شده و مبهوت از این دیدار، از نسبتهای بینشان با خبر میشوند و با بیشتر شدن رفتوآمد کردنِ دو خانواده، نبض تپندهی عشق در وجودشان جریان پیدا میکند. اما همه چیز به همین سادگی نیست و…
هوای اتاق سنگین و نفس گیر بود. همین به حال بدش دامن میزد. با کشش عجیب درونش میجنگید تا سمت او کشیده نشود؛ اما نگاهش برای چند لحظه در تله چشمهای او افتاد. همین باعث شد او فاصله را کمتر کند و جلو بیاید. فوری سر چرخاند و پشت به او مقابل پنجره ایستاد. قلبش هر لحظه بیشتر ناسازگاری میکرد. صدای ملتمس او را شنید:
ـ به جای این پشت کردنا؛ یه بار دیگه نگام کن. به حرفم گوش کن.
آب دهانش مزه زهرمار میداد. انگار سر درد امروز داشت تاثیر خودش را میگذاشت. شاید هم آخرین دست و پا زدنهای قلبش بود که تمام قدرتش را برای ایستادگی به رخ کشید. تلخ و بی رحم شد:
– بیشتر از این این جا نمون. نه حرفی واسه گفتن هست؛ نه حوصله ای واسه شنیدن!
دخترک چند قدم نزدیکتر رفت. حالا کاملا پشت سرش ایستاده بود.
چشمهایش با حسرت روی قامت تکیده شدهاش دور زد و گفت:
– اگه تو…
ـ اما و اگر واسه جا و تصمیمیه که تردید توشه؛ نه الان!
ـ کاش میتونستی بهتر دروغ بگی!
پلکهایش را چند لحظه روی هم گذاشت و بالاخره به سمت او چرخید و با پوزخند نگاه کرد:
ـ من دروغگوی خوبیام. شارلاتان بهتری هم بودم. تو که بهتر نتیجه گرفته بودی!
اشک از گوشهی پلک دخترک سر خورد:
ـ یه اشتباه احمقانه بود که…
دستش بالا آمد تا او ساکت شود:
ـ تکرار حرفا هیچ فایدهای نداره. حال منم زیاد خوب نیست. تو هم بهتره بری و به مراسمی که پیش روته فکر کنی. مطمئن باش اینجا دیگه کسی نیست که بهت فکر کنه!
چشمهای خیره و خیس دخترک مثل یک شمشیر دو سر در تنش فرو رفت و باقی ماندهی توانش را مدام تحلیل میداد. چهرهاش جمع شد و تلختر و بیرحمتر ادامه داد:
ـ سخت بود ولی تموم شد. اینو بفهم که تموم شد. حتی اگه تا آخر عمرت این جا وایسی و التماس کنی و پشیمون باشی!
احساس و غرور دخترک مثل دیوار سستی فرو ریخت. کم مانده بود خودش هم روی زمین بیفتد و او ادامه داد:
ـ نمیخوام بی حرمتیهای قبل تکرار شه. واسه اینه که داد نمیزنم و بیرونت نمیکنم. پس خودت…
این بار دست دخترک بود که بالا آمد و همزمان با چکیدن اشکهایش مقابل او تکان خورد:
ـ یادت باشه. ظلمیو که بهم کردی، یادت باشه. من اشتباه کردم ولی تو ظلم کردی! هیچ وقت نمیبخشمت… گناه این زندگی نکبتی گردن توئه. گردن تو و غرور و خودخواهیات. گردن روزایی که سکوت کردی و منو به اینجا کشیدی! به جایی که هیچی جزیه دل شکسته برام نمونه…
نفسهایش تند شد. قلبش بیقرارتر شد. با چهرهای در هم سمتش خم شد و جوابش را داد:
ـ گردن غروری که با ارزش تر از توئه! باشه! پس دل و احساس دم دستیتو بردار و برو که دیگه حالمو به هم میزنه!
رمان نبض عاشقی از طریق انتشارات شقایق و کتاب فروشی های معتبر قابل تهیه می باشد.
الناز محمدی متولد تیرماه سال 1367، متاهل، دارای دو فرزند میباشد. ایشان جزو نویسندگان پرفروش و با سابقه میباشد که بهتازگی مشغول تدریس نویسندگی هم میباشد. این نویسنده اغلب در ژانر عاشقانه، معمایی، اجتماعی و خانوادگی فعالیت میکند.
رمان بغض عشق _ انتشارات شقایق
رمان نبض عاشقی _ انتشارات شقایق
رمان رهایم کن _ انتشارات شقایق
رمان آشیانه _ انتشارات سخن
رمان پیلوت _ انتشارات سخن
رمان سنت شکن_ انتشارات سخن
رمان تردستی _ انتشارات برکه خورشید
رمان بیتابی _ انتشارات برکه خورشید
رمان بومرنگ _ انتشارات برکه خورشید
رمان خوابزده _ انتشارات برکه خورشید
رمان یاس مجنون _ انتشارات برکه خورشید
رمان بندبازی _ در دست چاپ
رمان آخرین دروغ _ در حال تایپ