تمایل به خشم جنسی-براساس واقعیت
داستان زندگی آرزو ‘ دختری که درست زمانی که قصد داشت با رفتن به دانشگاه خودشو از فضای بسته خونه نجات بده ، مجبور به ازدواج اجباری میشه، با پسری که در ظاهر حامی و سالمه اما در باطن راز های زیادی داره ! راز هایی که حالا آرزو رو نیازمند یه ناجی واقعی میکنه !
این رمان بر اساس واقعیت است و در مورد اختلالات جنسی و روانی و روابط bdsm می باشد.
متین خیره نگام کرد و گفت :
-میشه بدون چادر ببینمت؟
حالا که خواستمو قبول کرده بود روم نمیشد بگم نه
بلند شدم چادرمو بیرون آوردم
صورتم از خجالت داغ کرده بود و مطمعن بودم سرخ شدم
با اینکه بقول مامان استخونی بودم ولی باسن و سینه پری داشتم
سریع نشستم روی تخت و سرمو انداختم پایین که گفت:
-آرزو…
+ب…بله.
-ما که محرمیم روسریتم بردار
با تعجب نگاش کردم و رفتم عقب و گفتم:
+نه نمیشه
اومد جلو دستمو گرفت، انگار آتیش وصل کردن بهم ماتم برد که گفت:
-آروم باش عزیزم
حتی نمیتونستم دستمو بیرون بکشم از دستش
-هیچکس قرار نیست بفهمه ما قراره تا چندوقت دیگه عقد کنیم الانم که محرمیم
مردد نگاش کردم چشماش آروم بود اما یه چیزی تهه نگاهش بود که منو میترسوند ناخاسته بلند شدم و رفتم جلو اینه، روسریمو باز کردم و از روی سرم برداشتمش
چشمامو از خجالت بستم با حس گرمی دستاش دور کمرم از جا پریدم و چرخیدم که گفت:
-خیلی موهات قشنگه
سرانگشتاشو روی بازوم کشید، عین آدمای مسخ شده بدون هیچ واکنشی همونطوری مونده بودم
اولین بار بود همچین حسی تجربه میکردم، دستشو بین موهام فرو کرد سرشو خم کردو زیر گوشم گفت :
-کاش زودتر مال من شی
هنوز تو شوک حرفش بودم که سرشو آورد مماس صورتم و توی لحظه لبمو بوسید
زیر دلم تیر کشیدو چشمام بسته شد…