موضوع اصلی رمان مونارک مربوط میشه به شمیم که دختری شر و شیطون و ناز پرورده اس و رویای خواننده شدن رو در سر میپرورونه. به طور نا خواسته و توسط مادر ناتنیش توی مسیر بازیگری قرار می گیره و با حامی شمس روبرو میشه. حامی پر از کینه و روحیهی انتقام جویی به شمیم نزدیک میشه و اونو عاشق خودش می کنه تا….
حامی شمس بزرگ ترین و محبوب ترین بازیگر سینما تصمیم به یک انتقام گیری میگیرد. او برای تک دانهی شهرام دام پهن میکند. شمیم دختر ناز پرورده و دردانهی رادسپهرها که آرزو و رویای خواننده شدن را در سر میپروراند به راحتی و با ساده دلی در دام حامی گرفتار میشود. حالا در تقابل عشق و انتقام کدام پیروز میشود؟ عشق؟ انتقام؟ نفرت؟
انگشتش را به عادت همیشگی چند بار روی صفحهی موبایلش کشید و جرعهای از آب پرتقال خنک و خوش طعم حریر را نوشید و با همان صدای گوش نوازش شروع کرد به نطق کردن:
– جونم برات بگه این دو هفته بدجور گوشت شد به تنم و به لایههای چربی زیرپوستیم اضافه شد حریربانو! از قربون صدقههای عمه شرار بگیر و بیرون رفتنای دسته جمعی و طبیعت گردی با شایان تا خرید رفتن با عمه که به نظرم از لحاظ خرید پایه ترین آدم روی کره ی زمینه. یعنی پاساژی تو استانبول نبود که ما زیر و روش نکرده باشیم. پدرجانم که سنگ تموم گذاشت از لحاظ پر کردن کارت بانکی و به بنده عنایت فرمود…
حریر محجوبانه خندید و میان حرفهای ناتمامش پرید:
– عمه شرار نگو شمیم. بشنوه ناراحت میشه عزیزم.
شمیم لبهای قلوهایش کش آمد و خندید:
– کجای کاری؟ جلو خودش شَرشَر صداش میکردم.
و بعد از این حرف بلند بلند خندید. حریر لبخندی به دخترکش زد و سری به نشانهی تاسف و اینکه دیگر کاری نمیشود برای این دختر کرد تکان داد.
شمیم اما سرتکان دادن تاسف وار حریر از نظرش امری کاملا طبیعی بود چون حریر از دست کارهایش روزی سه چهار بار این حرکت را تکرار میکرد.
گردنبندش را تا روی چانهاش بالا کشید سرش را کمی بالا داد که گردنبند کش آمد. این یکی دیگر از عادت هایی بود که از کودکی با خود بزرگ کرده بود و قصد نداشت از آن دست بکشد.
تعداد گردنبندهایی که به همین سبب پاره شده بودند از تعداد انگشتان دست خارج شده بود اما وقتی پدری مانند شهرام حاضرباشد جانش را برای تک دخترش بدهد چه برسد به گردن بند که چیز ناچیزیست شمیم چرا دست از این شیطنتهایش بردارد؟!
انگار که چیز جالبی یادش آمده باشد چشمانش برق زد و گفت:
– وای حریر قضیه سرسره رو گفتمت؟
حریر که دوساعتی بود گوش به حرفهای شمیم سپرده بود درحالی که چشمانش را در کاسه میچرخاند با شگفتی نگاهش کرد و گفت:
– من فکر میکنم هرچی هست گفتی چون دوساعته داری مثل بلبل سخن گو برام قصه میگی عزیزم!
شمیم اما بی توجه به اینکه حریر سرش از دست حرفهایش کمی درد گرفته و شاید نیاز به سکوت دارد با ذوق گفت:
– نه نه مطمئنم اینو نگفتم.
حریر دیگر نتوانست جلوی خودش را بگیرد و خندهی بلندی سر داد. حینی که به سمت آشپزخانه روانه میشد گفت:
– باشه اینم بگو بلبل خانم.
شمیم زنجیر باریک گردن بند طلا سفیدش که یک پلاک کوچک پروانه داشت را از روی چانهاش سُر داد که به جای قبلیاش بازگشت.
نگاهش را به لیوان آب پرتقالش که دیگر چیزی درون آن نمانده بود دوخت اما زیر لب زمزمه کرد:
– همیشه نیمهی پر لیوانو ببین!
و بعد با دیدن آب پرتقال نارنجی رنگ ته لیوان برق لبخند به لب هایش بازگشت. این شوخی بود که خودش با خودش کرده بود اما شعارش در زندگی همیشه همین بود:
– نیمهی پر لیوانو ببین!
چون به شدت به قانون جذب اعتقاد داشت و مبنی بر همین اعتقاد میدانست انسان ها انعکاس تفکرها و نگرش هایشان در زندگی را درو میکنند پس همیشه مثبت اندیش و خوشبین بود و تاکنون هم از زندگیاش بد ندیده بود.
شمیم با آب و تاب قضیهی سرسره را تعریف کرد. ماجرا از این قرار بود که شمیم و عمه شراره و شایان به شهربازی رفته بودند و در یکی از قسمت ها که کمی خلوت تر بود شمیم از پلههای سرسره بالا رفته بود و به صدایش رنگ نگرانی پاشیده بود و عمه را که زنی چاق و فربه بود صدا زده بود.
عمه شراره نگران برادرزادهی نورچشمیاش نفس نفس زنان از پله های سرسره بالا رفته بود تا ببیند چه بلایی بر سر دخترک سرتق و شیرین زبانشان آمده اما شمیم با شیطنت و بی رحمی تمام تا عمه اش به بالای پله ها رسیده بود او را روی سرسره انداخته و هلش داده بود پایین.
زن بیچاره جیغی کشید و زمانی که به پایین سرسره رسید آنقدر شوکه بود که نتوانست واکنشی نشان دهد و صاف توی درخت مقابلش فرو رفته بود.
آه از نهادش بلند شد و شمیم که نمیدانست جلوی خنده اش را بگیرد یا به کمک عمه برود گیج و سرگردان همان بالای سرسره ایستاده بود که بالاخره شایان به دادشان رسیده بود و عمه را بلند کرده بود.
حریر با صورتی سرخ از خنده لبش را گاز میگرفت و نچ نچش قطع نمیشد. نمیخواست آشکارا بخندد تا شمیم بیشتر از این بل بگیرد.
هیچ کس حریف شیطنت ها و بازیگوشی های این دختر نبود. شمیم که آب پرتقالش را نوشیده و بلبل زبانی هایش را هم کرده بود بلند شد. درحالی که وارد آشپزخانه میشد لیوانش را درون سینک گذاشت و گفت:
– خب من میرم دیگه حریر. کاری نداری با من؟
حریر همانطور که لوبیاها را داخل قابلمه میریخت سری به نشانهی منفی تکان داد و گفت:
– کی برمیگردی؟
شمیم شالش را که دور گردنش افتاده بود را روی موهایش انداخت و گفت:
– سعی میکنم زود بیام. با تینا و ستا قرار دارم اما قول میدم اونقدر زود برگردم که به قرمه سبزی لذیذ حریرپز برسم.
همیشه همین بود. حریر هیچ وقت از او حساب نمیپرسید کجا میروی و با کی میروی! آنقدر به تک دانهی خانه شان اعتماد داشت که بداند راه کج نمیرود.
شمیم هم برای راحت کردن خیال حریر نازش به طور مختصر میگفت کجا میرود و با چه کسی قرار دارد. قرار نبود خطا برود که چیزی را پنهان کند.
حریر لبخند مهربانی نثارش کرد و گفت:
– منتظرت میمونیم عزیزم.
کیف کوچک مشکیاش را از روی مبل چنگ زد و به سمت در سالن حرکت کرد. در را باز کرد و سرخوش داد زد:
– حسابی با شهرامم خوش بگذرون تا خرمگس معرکه نیست حریربانو.
حریر از آشپزخانه سرک کشید و زمانی که با در بسته مواجه شد با خنده سری تکان داد و زیر لب زمزمه کرد:
– بدجنس!
“شمیم”
آسه آسه به طرف پارکینگ گوشهی حیاط رفتم و کرکره را بالا دادم. با نگاهی به اطراف نفسی گرفتم و با نیرویی مضاعف روکش روی کادیلاک مشکی را کشیدم. با دیدن رخ عقابش چشمانم برق زد و با عشق دستی رویش کشیدم. حالا که بابا نبود بهترین فرصت برای استفاده از این ماشین قدیمی بود. همیشه آرزوی نشستن پشت فرمانش را داشتم و چه زمانی بهتر از حالا؟!
تازه وارد هجده سال شده بودم و هنوز گواهینامه نداشتم اما شایان در رانندگی برایم سنگ تمام گذاشته بود و از من راننده ی ماهری ساخته بود.
البته زمانی که ایران بود. یک سالی میشد که عمه شراره و پسرش شایان به ترکیه مهاجرت کرده بودند. تا قبل از رفتنشان من و شایان دائما باهم بودیم و وقت میگذراندیم. با یاد آن روزها آهی ناخواسته ازبین لبانم خارج شد. چقدر خوب بود آن روزها!
دلتنگ روزهای خوش، خاطره ها و شایان بودم. دلم برای عطر بهارنارنجی که در لابه لای موهایمان میپیچید و صدای قهقهه هایمان در میان سروصدای جمعیت گم میشد تنگ بود.
من برادر نداشتم اما هیچ وقت خلائی را در این زمینه احساس نکردم چون شایان این نقش را به بهترین نحو برایم اجرا کرده بود. استارت زدم و از فکر و یاد شایان و یک سال پیش بیرون آمدم.
صدای ماشین قدیمی بلند شد. لبخند روی لبم نشست. دنده را جا زدم و در یک حرکت ماشین را راه انداختم.
وارد خیابان که شدم با سرعت مطمئنه رانندگی را آغاز کردم. با ذوقی که وصف شدنی نبود موبایلم را از داخل کیفم بیرون کشیدم و شمارهی تینا را گرفتم. یک بوق به دو نرسیده صدای بلند و خوشحالش در گوشم پیچید:
– نگو ایرانی؟!
دلم برای آن صدای کمی کلفتش غنج رفت و با خنده گفتم:
– هم میگم ایرانم هم جلو در خونتونم مادمازلِ صدا قشنگ من!
دوباره جیغی کشید که گوشی را از گوشم فاصله دادم.
– مرض چته تو؟ هی جیغ میزنه. کر شدم تینا.
این بار خندید و زمزمه اش را شنیدم:
– زهرمار تو فقط صدای منو مسخره کن. ببخشید که یک در صدهزار مثل صدای جناب عالی پیدا میشه. ما پارتی نداشتیم خدا همچین صدایی نصیبمون کنه.
– قربون تو و صدای خوشگلت ضعیفه. اصلا جوش نزن نمیترشی خودم میگیرمت جیگر.
من بودم که با لحن لاتیِ کوچه خیابونی مثلا نازش رو کشیدم و صدای خنده اش به هوا رفت و با لحن پر عشوهی ساختگی گفت:
– قربون آقامون.
با دیدن افسر راهنمایی و رانندگی خندهام جمع شد و با استرسی که درجانم افتاد آهسته لب زدم:
– ده دقیقه دیگه بیا جلو در. من قطع میکنم افسر وایساده جریمه میکنه.
– اوکی.
چون گواهینامه نداشتم استرس بدی به بندبند وجودم تزریق می شد. مردی با لباس سفید شلوار مشکی و کلاه کاسکِت سفید با نگاه خیرهای به من زل زده بود. هرلحظه منتظر بودم آن تابلوی درون دستش را بالا بیاورد و ایست بدهد اما زمانی که از کنارش عبور کردم و خبری از ایست نبود نفس حبس شده ام را بیرون فرستادم و خدارا شکر کردم.
– شکرت اوس کریم. دمت گرم اوس کریم. شمیم نوکرته به مولا! تا آخر عمر نوکریتو میکنم.
ندای درونیام لب و لوچهای کج کرد که چاپلوسی کافیه. یک تای ابرویم را بالا انداختم و زیر لب زمزمه کردم:
– تو رو سننه؟
خوددرگیری هایم باعث شد لبخندم عمق بگیرد. بالاخره بعد از پیچیدن و وارد شدن به داخل کوچه مقابل ساختمان دو طبقهی آقای شاکری پارک کردم.
خانهی پدر تینا دو سه کوچه تقریبا پایین تر از خانهی ما بود. محلهای شلوغ و پر سر و صدا.
بعد از دو دقیقه انتظار صبرم به سر آمد و موبایلم را برداشتم تا با او تماس برقرار کنم که درباز شد
اندام کشیده و متناسب تینا در چهارچوب در نمایان شد. عینک دودی اش را از روی چشمان سبزش برداشت و روی موهای فر مشکی اش گذاشت و با چشمان گشاد شده از بهت و تعجب به سمت ماشین حرکت کرد. همچین واکنشی را از او و بقیه دوستانم پیش بینی میکردم. آنها میدانستند من عاشق ماشین سواریم آن هم با این ماشینِ قدیمی که تمام خاطرات کودکی ام در زیرو بم روکشهای صندلیهایش و لابهلای رادیو و داشبوردش جامانده بود.
اما این را هم میدانستند که شهرام چقدر با این قضیه مخالف است حداقل تا قبل از زمانی که گواهینامه بگیرم.
سرم را تکان دادم و درحالی که تخس میخندیدم با ایما و اشاره گفتم “سوارشو”.
تینا سوار شد و زمانی که عطرش در فضای ماشین پیچید دلتنگی امانمان نداد و همانند پیچک به دور هم پیچیدیم. محکم در آغوشش کشیدم و صدای کلفت اما گرمش کنار گوشم پخش شد:
– آخ! تازه الان فهمیدم آرامش یعنی چی. چطوری انقدر به خودت وابستهمون کردی که داشتیم از دوریت دق میکردیم دختر؟
ازهم جدا شدیم و تینا بامحبت نگاهم کرد.
قیافهی حق به جانبی گرفتم و با صدایی که خودشیفتگی در آن موج میزد و با اندکی عشوه و ناز درهم آمیخته بود گفتم:
– زیاد سخت نیست فهمیدن این که من در کل آدم جذاب و تو دل برویی هستم که همه برام غش و ضعف میرن بِیبی!
خندید… بلند بلند و دلربا! با لحن طنزآلودی لب زد:
– افاده ها طبق طبق، سگا به دورش وق و وق! چه ادعایی هم داره.
با عشوه لب های سرخم را غنچه کردم و بوسهای روی هوا برایش فرستادم که تشر زد:
– خبه خبه لباتو شبیه اونجای مرغ نکن حاج خانم. یهو غیرتی میشم نگاه یه پشهی نر روت ببینم آتیشش میزنم؟؟
پشت چشمی نازک کردم و درحالی که دنده را جا میزدم با ناز گفتم:
– چشم حاج آقا!
ماشین را به راه انداختم و تینا گفت:
– ترکیه خوش گذشت؟ شایان چطور بود؟
از یادآوری دو هفتهی گذشته و خاطرات خوبش لبخند روی لبم نشست و گفتم:
– عالی بود! شایانم که وقتی من کنارشم مگه میتونه بد باشه؟؟
تینا تک خنده ای کرد و دستم را درون دستش گرفت.
لب هایم را از داخل جویدم و گفتم:
– اوم از بچه ها چه خبر؟
تینا کیفش را روی صندلی عقب انداخت و به سمت من چرخید:
– والا عسل که میدونی مثل همیشه تو سالنه حتما. یا درحال مانیکوره یا پدیکور یا کوفتیکور!
یه تای ابرویم را بالا انداختم و با خنده زمزمه کردم:
– کوفتیکور؟
تینا قیافهاش را به حالت چندشی درآورد. دقیقا مانند زمانی که از چیزی بدش میآمد و قیافهاش مسخره میشد و گفت:
– من چه میدونم اینو بگو همش درحال چیسان فیسانه! یکی نیست بهش بگه اگه میخواستی خوشگل بشی با همون دماغ عملی، فک تزریقی، گونه های زاویهدار، ابروهای میکرو و مژه های اکسشنتنت هم خوشگل میشدی دیگه. اه حالم بد شد همه جاهاشون مصنوعیه!
دیگر نتوانستم جلوی خندهام را بگیرم و بلند زدم زیر خنده. با چشم غرهای که تینا رفت خندهام را خوردم و گفتم:
– الهی قربونت برم. آخه تو نیاز نیست انقدر حرص بخوری وقتی اسماشونم درست و حسابی بلند نیستی. اون فکه که زاویه دارش میکنن نه گونه، گونه ها رو هم تزریق میکنن برجسته بشه، مژه ها رو هم اکستنشن میکنن فدای تو بشم من!
تینا چینی به بینیش داد و گفت:
– حالا هرچی! چه نیازی دارم درستشو بدونم؟ من که خوشم نمیآد از این انتربازیا.
– خب عسل و بیخیال. نفس چی؟
تینا شال عقب رفتهاش را جلو کشید و انبوه موهای فرش را زیر شال فرستاد و گفت:
– همین یه ساعت پیش که داشتم باهاش حرف میزدم گفت آموزشگاهه موسیقیه پیش فرهاد.
سرم را به نشانهی تفهیم حرفش تکان دادم و پایم را بیشتر روی گاز فشردم و پرانرژی گفتم:
– پس پیش به سوی ستایش!
بعد از ربع ساعت مقابل درِ سفید رنگ ویلای آقای شمس متوقف شدم و بوق کوتاهی زدم. تینا که از قبل با ستایش هماهنگ کرده بود خیلی زود در ویلایشان باز شد و ستایش درحالی که چِستر را برای بار آخر میبوسید به دست خدمتکارشان سپرد و به سختی از او دل کند. کسی در دنیا نبود که میزان وابستگی ستایش به چسترش را نداند. سگِ پشمالو و پاکوتاهِ سفید رنگ و بامزه!
در ماشین را باز کردم و پیاده شدم و ستایش با دیدنم جیغ خفیفی از خوشحالی کشید و با همان صدای نازکش مرا خطاب قرار داد:
– شمیم!
دستانم را باز کردم و حینی که در آغوشش میگرفتم زمزمه کردم:
– جون جیگرم؟ بیا بغلم دلم برات پاره شده بود!