سرگذشت دختری که گذشته پر اشتباهش در زندگی حال او تأثیر گذاشته.
راضیه دختری ساده با دلی مهربان که در گذشته ش انتخاب اشتباهی داشته .. وحالا که سعی دارد گذشته ی خودش را ازیاد ببرد و با نامزدش زندگی خوبی را شروع کند با ورود نامزد سابقش همه چیز به یکباره بهم می ریزد و.
دقیق به چهره ی در هم و کلافه مهرداد چشم دوخت.
-چیزی شده؟
لبخند ظاهرنمایی زد.
-نه خوبم عزیزم.
مهرداد حرکت کرد، تمام ذهنش درگیر عکس هایی بود که
هنوز نتوانسته بود توضیحی درستی به پدرش بدهد.
انقدر در فکر غرق بود که صدای راضیه که دوبار صدایش زد
را نشنید.
موشکافانه کمی خودش رو جلو کشید و دستش را روی دست
مهرداد که روی فرمان بود گذاشت.
-مهرداد!
تکانی خورد.
-بله!
خیلی کم پیش می آمد در جواب مهرداد گفتنش، جواب بله
بشنود. آن هم وقت هایی که یا عصبی بود یا خیلی تو فکر..
-چی شده مهرداد؟ میشه حرف بزنی!
نگاه کوتاهی به راضیه انداخت.
لبخندی زد.
_گفتم که خوبم عزیزم، فقط به فکرِ مسابقه م
-مسابقه؟ چه مسابقه یی؟
_مسابقه آرایشگری، ثبت نام کردم ۳روز دیگه مسابقه س.
-واقعا؟
-آره برگه ثبت نام روی صندلی عق..
حرفش کامل نشده بود که راضیه به سرعت برگشت، برگه ثبت نام را برداشت و همزمان نگاهش به پاکت عکس ها
انداخت و پاکت رو برداشت.
-این چیه؟
به جلو برگشت.
مهرداد به سرعت سر چرخواند.
-اون هیچی راضیه بزارش سرجاش؟
مشکوک ابرویی بالا انداخت
-مگه چی تووشه؟
-هیچی بده من.
ماشین رو گوشه ی خیابان پارک کرد.
-بده من..
-چته مهرداد؟
-هیچی چمه مگه؟ فقط اون پاکت رو بده به من واسه یکی از
دوستامه..
-باور کنم؟
عصبی توپید:
-نه عکسای من و دوست دخترمه.
و به شدت پاکت رو کشید که عکسی لجوجانه از پاکت روی پای راضیه افتاد.
راضیه که متعجب به مهرداد و رفتار تندش که دلیلی براش نمی دید نگاه می کرد با افتادن عکس نگاهش
برگشت.
عکس را دید و چشمانش گرد شد.
-این…این ک…مهرداد…بده من پاکتو..
کلافه دستی در موهایش کشید.
-راضیه!
اینبار او بود که پاکت را کشید و بقیه عکس ها را دید. نیش خنده عصبی زد.
_کارِ اون دختره ی احمقه آره؟ برای تو فرستاد آره؟