سرگذشت دو خانواده که باهم بر سر پیدا کردن یک گنج بزرگ رقابت دارند و در یک ناحیه دورافتاده موقتا اقامت کرده اند.
با پیدا شدن یک نقشهی گنج زندگی خانواده درویش تحت شعاع قرار میگیرد و آنها را با وسوسهی پیدا کردن گنج به سرزمین دور افتادهی پدری میکشاند. غافل از اینکه به جز آنها خانواده ی دیگری نیز از آن نقشه و آن گنج خبر دارند و در رسیدن به آن از یک جادوگر بزرگو کارکشته کمک گرفته اند. داستان با تقابل جذاب دوخانواده و و رقابت پنهانی و ارتباطاتشان ادامه پیدا میکند و به سمت حوادث عجیب و غریبی میرود که انتظارشان را نمیکشد.
آن جا کجا بود ؟ کدام نقطهی پرت از این دنیا که آسمان و زمینش این قدر فرق داشت؟ معلوم نبود روز بود یا شب ؟ تاریکی شوم و وهمناکی برفضا حکمرانی می کرد . همه جا گویی گرد مرده پاشیده بودند وهیچ رنگی به جز خاکستری کدر وجود نداشت . نه آسمان آبی بود .نه زمین سبز .نه گلها قرمز و نه آب ها کبود .دنیا داشت زیر سنگینی ابر و مهی از دود غلیظ غوطه می خورد. گویی هیچ نوری به زمین نمی رسید .شاید هم آن جا اصلا نه روی زمین بود و نه روی هوا .مکانی ناشناخته از عالم غیب بود ! یا شاید سرزمین طلسم شدگان ! هرچی بود و هرکجا که بود هردو می دانستند این خواب سومیست که باهم می بینند .
یک گوشه ایستاده بودند و داشتند نگاه میکردند . شاهدان خاموش و ناگزیر یک اتفاق که معلوم نیست زمانی در گذشته رخ داده یا در زمان حال داشت به وقوع میپیوست و یا شاید هم قرار بود در آینده بیفتد…!