سرگذشت زنی که او را در سن پایین به عقد مردی بیست و پنج سال بزرگتر از خودش درآوردند.
ملکه، زنی قوی و خودساخته است و رئیس شرکت ملکهبیوتی است. زنی که هیچ مردی خودش را در حد او نمیبیند؛ اما ایمان که به جرم قتل در زندان بوده و تبرئه شده، به او علاقهمند میشود. ایمان کمکم متوجه رمزآلود بودن شخصیت ملکه میشود و…
ـ یه چیزی رو باید همین اول مشخص کنم راسخ.
ایمان پرسشگرانه او را نگاه کرد. مرسده افزود:
ـ من ملکهام، ملکه هم میمونم. تو قرار نیست شاه بشی. میدونی؟ مثل ملکهالیزابت. شوهرش که شاه نبود؛ بود؟
ایمان سر به چپ و راست تکان داد.
ـ تو هم قرار نیست شاه بشی.
ایمان تکخندهای زد و گفت:
ـ من نمیخوام شاه بشم.
مرسده با جدیت به او نگاه کرد.
ـ وقتی میگم من ملکه میمونم، یعنی این منم که حرف آخرو میزنم. حرفامو جدی بگیر ایمان!
ایمان آنقدر شیفته شده بود که نمیدانست دارد چه چیزی را قبول میکند.
ـ جدی میگیرم. تو ملکهای… ملکهی منی.
***
ـ رسیدن به آرزوها، بهای گزافی داره ایمان. محال ممکنه ما چیزیو به دست بیاریم، درحالیکه یه چیز دیگه رو از دست نداده باشیم. هیچکی از همون اول ملکهی زندگیش نیست. جنگیدم؛ با خودم، با سرنوشتم، با دشمنم، با موانعم. وقتهایی هم که لازم بود، با همهی اینا صلح میکردم تا کارم پیش بره. اینه قیمت به دست آوردن چیزی که پیشونینوشتت نیست و تو با تمام وجود اونو میخوای.