پیوند اعضا و اهدای عضو
داستان عشقی که از دل یک حادثه سربرمیآورد و ذرهذره جان میگیرد، اما درست جایی که جوانههای این عشق رشد میکند، حقیقتی برملا میشود که همهچیز را به هم میریزد.
-تا حالا به معنی اسمت فکر کردی؟
فکر کردن نمیخواست. از زمانی که توانستم یاد بگیرم و بخوانم، معنی اسمم را میدانستم. بیحرف سر تکان دادم.
لبخند نیمبندی زد.
-دیار… سرزمین… وطن… جایی که آدم میتونه اونجا آرامش پیدا کنه… راحت زندگی کنه… خودش رو متعلق به اونجا بدونه… درسته؟!
باز هم در سکوت سر جنباندم.
نفس پری کشید و تلخ لب زد:
-سیوچهارپنج ساله که دارم زندگی میکنم، اما هیچ جای این دنیا آرامش نداشتم، با یه قلب وحشی که همه جا نشونم میداد آرامش معنایی نداره. نه تو خونهم، نه پیش خانوادهم، نه اینجا، نه تو سفر، نه خارج از کشور… هیچ جا… هیچ جای دنیا این قلب آروم نمیگرفت.
انگشتش را چسبانده بود به سمت چپ سینهاش و نگاه من هم همان جا روی انگشتش ثابت مانده بود. قدمی به جلو برداشت… نزدیکم شد. با هر قدمی که جلو آمد، سر من هم ذرهای بالا رفت تا زمانی که کاملاً چهره به چهرهی هم قرار گرفتیم. سر من به بالا و نگاه او کمی رو به پایین بود، درست و مستقیم به چشمهای خیس و متحیرم.
-دیار!… تو با اومدنت… با حضورت توی زندگیم… درست مثل اسمت برام آرامش آوردی…
این بار کف دستش را کامل به سینه چسباند و مسخکننده لب زد:
-این قلبی که داره تو سینهم میکوبه… آرومتر از هر وقتیه… آرومتر از تمام این سالها… انگار سرزمین و دیارش رو پیدا کرده.
***
-حق نداری چیزیت بشه… فهمیدی؟! باید از روی این تخت بلند شی، سالم و سرحال… باید بیای و بهم بگی چرا این کار رو باهام کردی!
پشت دستم را عصبی به چشمهایم کشیدم تا اشکهای لعنتی را پس بزنم. بغض داشت خفهام میکرد، داشت جانم را میگرفت. گلویم را فشار دادم و نالیدم:
-این قلبی که تو سینهی تو داره میزنه، همهی سهم من از زندگیه گرشا!… به خاطر دِینی که به گردنته باید سالم نگهش داری… فهمیدی؟!