سرگذشت دختری در خانواده معتاد که مادرش رو از دست داده و توسط پدر و برادرش در قمار فروخته شده.
نیلا دختری که توسط پدر و برادر قمار بازش به مردی هوسباز به نام «تیمور» فروخته میشه.. نیلا که در پی نجات پیدا کردن از تیموره؛ در جشنی که در خانه ی تیمور بر پا میشه با مردی جوان برخورد میکنه و بدون اینکه با خبر باشه که اون مرد کیه ازش میخواد کمکش کنه تا از خونه ی تیمور فرار کنه. درست همون شب نیلا متوجه می شه که اون مرد کسی نیست جز سردسته ی مافیای قمار که هر کاری از دستش بر میاد.. اما دیگه برای پیشمونی دیره…
سری تکون داد و دوباره دست برد توی جیب۰ شلوارش و جعبه سیگارش رو در آورد.. توی این هیری وری نگاهم افتاد به جعبه ی سیگار استیلش که معلوم بود از اون گرونهاس..
فندکش هم که مدل سیگار بود رو سمتم گرفت و گفت:
_روشن کن واسم..
با تعجب پرسیدم.
_من؟
در جواب اخمی کرد که مجبوراً فندک رو گرفتم سیگار رو لای لبهاش گذاشت بی اراده دستهام لرزید اما موفق شدم با اولین دکمه فندک رو کار بندازم و سیگار روشن بشه..
فندک رو گرفت و گفت:
_شرطم اینه که من از اینجا نجاتت میدم ولی تو…
مکثی کرد و پکی عمیقی به سیگار زدو دودش رو توی صورتم پخش کرد.
_به جاش بیای پیش من.. توی عمارت من بشی معشوقه ی من..