سرگذشت دختری که در سنِ نوجوانی مورد تجاوز شریکِ برادرش قرار میگیره و با ورود کیان به زندگیش، مجبور میشه این راز رو برای پسرعموی بزرگش برملا کنه…
بهار دختری که در سن پایین یه تجربهی تلخ داشته و بخاطر رازِ پنهانش، از ازدواج با “کیان” پسر عموی شیطون و تخسش ممانعت میکنه.
وقتی برادرش بخاطر بدهیِ کلانی به شریکش به زندان میافته، بهار مجبور میشه از کیان کمک بخواد و در راستای این کمک شرط همخونه شدن با کیان رو قبول میکنه.
کیانی که اختلاف سنی زیادی با بهار داره و همه اونو بخاطر عاشق شدنش به بهار، مورد تمسخر قرار میدن.
ولی کم کم با همخونه شدنشون، این عاشقی بین هر دوشون بزرگ و بزرگتر میشه و رازِ پنهانِ بهار برای کیان برملا میشه…
سرم رو نزدیک تر بردم و به هوای حرف زدن کنار گوشش، عطر تنش رو عمیق نفس کشیدم و نجوا کردم :
– یک ماه … فقط یک ماه با من زندگی کن ببین زندگی در کنار من چه جوریه، تو این یک ماه خودت همه چیزو بسنجون ،بهت قول نمیدم که نزدیکت نشم اما بهت قول میدم تا وقتی خودت نخواستی بهت دست نزنم، این یک ماه باهام زندگی کن، بعدش هر تصمیمی گرفتی مرد و مردونه پاش وایمیستم ،تمام بدهیای مجتبی رو هم تسویه میکنم بدون هیچ منت و چشم داشتی.
صدای قورت دادن آب دهنش رو شنیدم، ریشخندی زد و چشمهاش رو باز کرد ، با بغض و ترس آروم گفت :
– داری شوخی میکنی مگه نه ؟
نفسهای کشدارم رو متوجه شد که سرش رو به عقب کشید و اشک دیگه ای از چشمهاش چکه کرد.
سری تکون داد و با بغض بیشتری پرسید :
– شوخیه قشنگی نیست کیان، میخوای در ازای کمکت منو گروگان بگیری ؟
با عقب رفتنش دستم از روی پوست نرمش برداشته شد، اما هنوز پهلوهاش تو چنگم اسیر بودن.
با یه حرکت اون رو به جهت مخالف کشیدم، حالا بهار پشت کرده به من و میون بازوهام اسیر بود.
سرم رو کنار گوشش بردم و آرومتر زمزمه کردم :
– شوخی نیست عزیزم ، یک ماه با من زندگی رو ترجیح میدی یا پوسیدن مجتبی تو زندان رو…؟!