رمان معجزه نجات

رمان معجزه نجات

معرفی رمان معجزه نجات :

رمان معجزه نجات روایت دختری است که از تنهایی‌ها، نشدن‌ها، نخواستن‌ها و مرگ به دستی می‌رسد که مانند معجزه، از آن منجلاب و تاریکی نجاتش می‌دهد. قصه‌ای که از دردش مزه‌ی تلخی و از خوشبختی‌اش، مزه‌ا‌ی شیرین زیر زبانت حس می‌کنی. شیوه‌ی نگارش نویسنده از شیواییِ بالایی برخوردار است و خواننده را تا انتها با خود همراه می‌کند. رمان در ژانر عاشقانه، اجتماعی، خانوادگی‌ نگارش شده است. این رمان 648 صفحه، در سال 1400 از نشر شقایق منتشر شده است.

 

مقدمه رمان معجزه نجات :

مثه یک کوه پردرد و
دلم سرشار از آتیشه
نمی‌دونم تو این قصه
چه چیزی قسمتم می‌شه
همه روزای عمرم رو
با این تنهایی سر کردم
هزاران بار زمین خوردم
ولی باز زندگی کردم
یه سیلی مملو از نفرت
منو برد سمت بیراهه
شبیه غربته اونجا
ازش دل تنگی می‌باره
دلم می‌گیره از تقدیر
دلم می‌گیره از این درد
تموم خاطراتی که
به تنهایی دچارم کرد
همه‌ش افسردگی دارم
همه ش داغون و دلتنگم
همه روزامو بازنده‌م
با هر آشوبی می‌جنگم
ولی بازم یه کوه موندم
یه لحظه کم نیاوردم
به اشکام اعتماد کردم
با این که زخم می‌خوردم
حواسم پرت بارون بود
که حسی قلبمو لرزوند
یه حسی مثل عشق اومد
همه گذشته‌مو پوشوند
تو این غربت بی‌معنا
دلم عاشقیو حس کرد
منو همرنگ یک عاشق
منو درگیر مونس کرد
به آرامش رسیدم چون
تو توی زندگیم بودی
تویی که سال‌های سال
همه دیوونگیم بودی
همه گذشته مو دادم
که باز خوشحالی بیدار شه
و اما عشق رویایی
می‌تونه مرحمم باشه
(شایان براتی)

 

خلاصه رمان معجزه نجات :

هما شاهرخ، دختر جوانی‌ است که بسیار غمگین است. او دختری است از دل تنهایی، که تمام زندگی در نگاه او مبهمی دردناک است. بی‌پناه‌ترین، در گوشه‌ترین گوشه‌ی دنیای ناسازگار زندگی می‌کند. روح و جسمش را سیاهی‌ای از جنس ناامیدی احاطه می‌کند و تمام وجودش درد می‌شود و درد. او در مسیر پر فراز و نشیب و کشف حقایق گذشته‌ا‌ش، لحظه به لحظه سوی مرگ نزدیک‌تر می‌شود و در منجلاب سختی‌ها بیشتر نفوذ می‌کند، تا اینکه دستی تماماً او را در بر می‌گیرد؛ معجزه‌ای که از باتلاق زندگی رهایی‌اش می‌دهد و با عشق عجینش می‌کند.

 

مقداری از متن رمان معجزه نجات :

بوی حلوا در فضای خانه پیچیده بود و هر آدمی را تحریک می‌کرد تا قدری از آن را در دهان مزه کند. خانه را سراسر سیاهی پوشانده بود. نگاه به هر سو می‌کشاندی، فقط سیاهی بود و سیاهی! صدای شیون و زاری از گوشه و کنار، سمفونی دل خراشی را به اجرا گذاشته بود. سمفونی‌ای که تمام دردهای عالم را به دل سرازیر می‌کرد و تمام خاطرات دردناک زندگی را یادآور می‌شد. این صداهای عذاب‌آور مانند مته مغز را سوراخ می‌کرد و خدا نخواهد که کسی گرفتار مرگ تنها دارایی‌اش شود. مادر، واژه‌ای توصیف نشدنی است و زبان از توصیف آن قاصر! مادر، حریم امن رویاهای یک دختر و تنها پناه و پشتوانه‌ی دنیای دخترانه‌ی او است، وای به حال روزی که نباشد! و حالا دختری از نبود مادر درد می‌کشید، دیوار پناهگاهش مانند بهمن زمستان سرد و سوزناک، ریزش کرده و نتیجه‌اش چیزی جز زیر آوار ماندن آن دختر نبود، بی‌روح شدن از سرمایی که آفتاب داغ و سوزان می‌خواست تا گرما بگیرد و روح به جسم خود بازگردد.
تنها دل خوشی‌اش را از دست داده بود و نمی‌دانست بدون مادرش چگونه زندگی کند، جان در بدن نداشت و بی‌رمق گوشه‌ای افتاده بود و اشک می‌ریخت، چهره‌اش رنگ پریده بود و چشمانش بی‌حس! نمی‌توانست باور کند چهل روز به سرعت برق و باد گذشته چهل روز گذشته بود و هنوز نمی‌توانست با مرگ مادرش کنار بیاید، نمی‌توانست باور کند که دیگر نیست، دنیا و تمام تعلقاتش دست به دست هم داده بودند تا همان طور که رنگ پدر در زندگی اش ندیده بود از این به بعد رنگ مادر هم نبیند.
واژه‌ی “پدر” برای دخترک معنا نداشت، چون هیچ‌گاه حضور او را در سه دنیای کودکی، نوجوانی و جوانی‌اش حس نکرده بود، در واقع وجود نداشت تا بتواند مانند هم‌جنسان خود به قهرمان زندگی‌اش افتخار کند.
با صدای فریاد مادر بزرگش، تکان خفیفی خورد و نگاهش را به گوشه‌ی دیگر اتاق سوق داد. خانم‌های همسایه دورش حصاری از تن خود کشیده بودند و سعی داشتند چند جرعه از لیوان آب قند را به خوردش دهند.
هاجر خانم دست خانم همسایه را پس زد و رو به نوه‌اش ضجه زنان گفت:
ـ دیدی هما؟ دیدی دخترم پرپر شد؟ دیدی بی‌مریم شدم؟
سر بالا گرفت و با حالت زاری ادامه داد:
ـ خدایا دخترم بدی در حق کسی کرده بود که جونشو گرفتی؟! اون از برادر خیر ندیده‌ش که معلوم نیست کجاست اینم از چهلمش که فقیرانه داره می‌گذره. کاش من زودتر از دخترم می‌رفتم!
اشک‌های دخترک روی صورتش مانند رودی روان جاری بود. چشمانش خالی از حس بود و تنش می‌لرزید. از بی پناهی‌اش…! از تنهایی که نصیبش شده بود و دنیا چه‌قدر بی‌انصافی می‌کرد در حق این دختر!
از این به بعد چگونه زندگی می‌کرد بدون مادرش؟ چگونه سر پا می‌شد با وجود این درد عظیم؟ دیگر هیچ‌کس را جز مادر بزرگش در این دنیا نداشت. دیگر جز مادر بزرگش پناه و پشتوانه‌ای نداشت. جز پیش او نمی‌توانست خالی کند دل پر درد و غمش را. حالا دیگر آرامشش مادر بزرگش بود و غیر از این نابودی اش حتمی بود.
نگاهش را سمت مادر مادرش چرخاند که داشت خودش را بی‌رحمانه نابود می‌کرد. چند تن از خانم‌های همسایه سعی می‌کردند مانع از خودزنی او شوند، اما تلاششان بی‌فایده بود. دخترک مملو از غم و اندوه با کوهی از حسرت و درد، تکیه‌اش را از دیوار سرد پشت سرش برداشت و سمت مادر بزرگش رفت و خود را در تنها مکان امن و پرمهرش رها کرد و گریه‌اش این بار بیشتر از قبل شدت گرفت و با صدای بلند ضجه زد. حاضران از دیدن این صحنه دل‌هایشان به چنگ کشیده شده بود و هر کدام گوشه‌ای کز کرده بودند و خود را در غم این مادر و نوه‌اش شریک می‌دانستند. دخترک در آغوش مادر بزرگش زار میزد و لحظاتی بعد خود نفهمید که دنیا پیش چشمانش شد سیاهی مطلق !
***
«هما»
پرده‌ی چشمانم را از روی دیدگانم کنار زدم. وزنه ی صد کیلویی که می‌گویند، همین پلک‌های من بود. دست سمت سرم بردم و از حالت درازکش خارج شدم و نشستم. گیج و منگ اطرافم را رصد کردم. در اتاق
خودم بودم.
پلک‌هایم را بر هم فشردم و به مغزم فرمان تحلیل موقعیتم را دادم. ناگهان یادم آمد که وسط مراسم بودم. چهلم مادرم! به در بسته خیره شدم. هیچ صدایی از پشت آن نمی‌آمد! سمت ساعت روی دیوار سر چرخاندم، عقربه‌های بزرگ و کوچک نشان می‌داد که هشت شب است؟! از ساعت سه ظهر تا حالا خوابیده بودم؟ مگر می‌شد! مراسم چه شد؟! عزیز؟ یادم بود که در آغوشش خون گریه می‌کردم. گمان می‌کنم همان جا هوشیاری خود را از دست داده و از حال رفته بودم.
تیر کشیدن گیجگاهم اجازه بیشتر اندیشیدن به پنج ساعت پیش را از ذهنم سلب کرد. گویی با چکش بر سرم می‌کوفتند. به سختی از تخت پایین آمدم و از اتاق خارج شدم. صدای آب و جابه‌جا شدن ظرف‌های چینی به گوش می‌رسید. هال کوچک مقابلم را از نظر گذراندم. خبری از ریخت و پاش پنج ساعت پیش نبود. راهی آشپزخانه شدم. عزیز را دیدم که کاسه بشقاب‌ها را با کف می‌سابید و سپس آبکشی می‌کرد و داخل آب چکان می‌گذاشت.
با صدایی گرفته که ناشی از تازه بیدار شدنم بود صدایش زدم:
ـ عزیز جون؟

 

نحوه تهیه و مطالعه رمان معجزه نجات :

رمان معجزه نجات از طریق انتشارات نغمه (شقایق) و کتاب فروشی های معتبر قابل تهیه می باشد.

 

بیوگرافی ن.کیهان منش (ملیسا) :

ن.کیهان منش (ملیسا) ، متولد 25مرداد 1378، اصالتاً دزفولی می‌باشد. ایشان نویسنده‌ی جوانی است‌ که اولین کار چاپی خودش را با انتشارات نغمه (شقایق) وارد بازار کتاب کرده است. این نویسنده بیشتر در ژانر عاشقانه، اجتماعی و خانوادگی قلم می‌زند.

 

آثار ن.کیهان منش (ملیسا) :

رمان معجزه نجات ـ انتشارات نغمه (شقایق)
رمان مینورام ـ در دست چاپ
رمان آگرا (مشترک با پارمیدا شارستانی) ـ در حال تایپ

  • اشتراک گذاری
  • Admin
  • 6 بازدید
لینک کوتاه:
برچسب ها
ورود کاربران

درباره ما
به بوک
دانلود رمان, رمان, دانلود رمان عاشقانه, رمان عاشقانه, دانلود رمان کل کلی, رمان جدید, رمان ایرانی, رمان بوک, دانلود رایگان رمان بدون سانسور pdf
آخرین نظرات
شبکه های اجتماعی
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " به بوک " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!