در رمان مستانه ر.اکبری به خوبی مشخصه های عقده درونی هر فرد رو بیان کرده. عقده هایی که گاه به اعتقادات کورکورانه می انجامد.
اضافه گویی های زیاد رمان مستانه و دیالوگ های تکراری اش مخاطب را گاها خسته میکند اما پایان خوش آن و زیبایی بیان این پایان احساس مخاطب را به سمت و سوی مثبتی میکشاند.
تقدیم به چشمان معصوم و لبخند شیرین محمد طاها خواهرزاده ی دوست داشتنی ام
ر.اکبری
رمان مستانه روایتگر زندگی دختری به نام مستانه است. دختری نازپرورده که برخلاف باقی خانواده حمایت شدید پدر را در هر مرحله از زندگی خود دارد و همین باعث حسادت و حرص خوردن اطرافیانش میشود.
ولی درست در میان همین حمایت ها بزرگترین و تلخ ترین ضربه را از پدر خود میخورد. ضربه ای که باعث خراب شدن روحیه و روان او میشود و او را به ورطه ی نابودی میکشاند اما…
از اینکه لجش را در بیاورم خوشحال میشدم. حوصله ی نصیحت کردنش را نداشتم.
چرا نمیگذاشت به حال خودم باشم؟ چرا هر روز این نگاه سؤال را از من میپرسید؟ زل زدم به چشمان درشت مهشید، در چشمای او برقی اندوه وار می چرخید و برق میزد.
صدایش دوباره سکوت را شکست:
این دختر قابل اعتماد نیست کمی به فکر آبروی بابا باش مستانه تو چرا خودت رو زدی به دیوونه گری؟
دست هایم را از هم باز کردم و گفتم:
برای این که دیوونگی عالمی داره خواهر.
لبش را تر کرد و تکیه داد. آرام و خونسرد ادامه داد:
مستانه تو…
دستم را به طرفش دراز کردم و گفتم:
حالم از نصحیت کردنهای تو به هم میخوره، ولم کن میفهمی؟ دلم نمیخواد مثل تو باشم مگه زوره مگه تو ادعای بچه مثبت بودن رو داری پس چرا غیبت میکنی؟ اون نوشین بیچاره چه هیزم تـری بـه تـو فروخته که دائم ازش بد میگی؟ اصلاً میدونی چیه از تو یکی بهتره…..
و فریاد زدم:
ولم کن
با حیرت و دهانی نیمه باز نگاهم کرد و زمزمه کرد:
تو چی شدی مستانه؟
ایستادم و در حالی که به طرف آشپزخانه می رفتم، آرام گفتم:
هر چی باشم از تو بهترم این قدر سربه سرم نذار، اصلاً چرا نمیری دعا کنی چرا نمیری نماز بخونی، الان وقتشه…..
سکوتی سنگین فضا را پر کرد. دقیقه ای بعد صدای در آمد و بعد صدای مادر که بلند و محکم گفت:
باز دوباره چی شده برای چی جیغ میکشی نمی تونی مثل آدم ساکت بشینی؟
خندیدم و از بالای لیوان آب میوه به مادر خیره شدم. از همان جا بلند گفتم:
سلام
بی آنکه جوابم را بدهد دورتادور نشیمن را نگاه کرد و گفت:
شلخته!
از آشپزخانه خارج شدم و گفتم:
جدیداً چرا توی این خونه جواب سلام رو با یه چیز دیگه میدن؟
مادر خم شد یکی یکی لباسهای مرا جمع کرد و گفت:
برای این که همه از دست تو کلافه شدن!
خندیدم و مقابل آینه ایستادم به بینیام دستی کشیدم و خواستمحرفی بزنم که مادر ادامه داد:
دماغت خیلی قشنگه بیشتر بهش ور نرو!
به قیافه ی خودم در آیینه خیره ماندم. از وقتی بینی ام را عمل کرده بودم هم مادر و هم مهشید دائم متلک بارم میکردند اما من راضی بودم چون با این مدل بینی هم زیبایی ام دوبرابر شده بود و هم اینکه خودم از دیدن بینی ام لذت میبردم.
صدای مادر را شنیدم:
مهشید چی شده مادر؟
مهشید با صدای آرامی شروع به حرف زدن کرد:
با نوشین اومده خونه بهش میگم با این دختر رفت و آمد نکن حرف توی کله اش نمیره.
قبل از اینکه مادر حرفی بزند، نشستم و گفتم:
آخه این نوشین چه کار با شما داره دوستمه، همکلاسمه، بده ماشین داره منو تا خونه میرسونه اصلاً یکی نیست بگه دختره ی فضول
کنار پنجره چیکار میکنی یکی ببینتت زشت نیست؟
مهشید مثل همیشه خونسرد و با مظلومی گفت:
داشتم گلارو آب میدادم دیدم از ماشین نوشین پیاده شدی!
چشمانم را بستم و تکیه دادم نصیحتهای مادر مثل یک آوار روی شانه هایم فرود آمد:
مستانه تو میخوای منو دق بدی یا بابات؟ امشب من تکلیف خودم رو با تو و بابات روشن میکنم یا باید جلوی تورو بگیره یا اینکه من از این خونه میرم!
مادر عصبانی بود و این را از چهره ی ملتهبش میفهمیدم. به مهشید نگاه کردم، مظلوم و سر به زیر نظاره گر فتنه اش بود. آرام گفتم:
آخه مامان چرا از کاه، کوه می سازی؟ مگه چی شده همکلاسیمه، منو رسونده دم در خونه این کجاش بده؟
مادر مستقیم نگاهم کرد. چه قدر نگاهش شبیه نگاه مهشید بود.
قهوه ای و درشت لبخند زدم و مادر عصبانی ادامه داد:
کار به امروزت ندارم تو شدی آستین سرخود، یه روزی میری موهات و رنگ میکنی یه روز میری ابروهات و بر میداری یه روز میری دماغت و عمل میکنی اینم از لباس پوشیدنت اینم از مدل موهات….
لب گشودم تا از خودم دفاع کنم که صدای مادر حرفم را در گلو خفه کرد:
نمیخواد بلبل زبونی کنی مگه مهتاب خواهر بزرگ تو نبود. تا وقتیشوهر نداشت سر به زیر و متین بود ندیدم یه مداد به چشماش بکشه اما تو چی؟ هر روز یه رنگ و روغن توی اتاقت، شده پر از رنگ، لوازم آرایش چسب مو و هزار تا کوفت و مرض دیگه، اینم…
بلند شدم، وقتی به خانه می آمدم همین بساط بود. حوصله ام داشت سر می رفت.
مامان بس کن الان قرن بیست و یکم دوره عوض شده، هر کسی یه جوره، من دلم میخواد شاد باشم دلم میخواد آزاد باشم، دلم میخواد آرایش کنم اون قدر زیاد که صورتم سنگین بشه، الان زمونه عوض شده،
من…
حرفم را قطع کرد
ببین… مگه مهشید خواهر تو نیست فقط یکی دو سال از تو بزرگتره اما…
حالم از مقایسه آدمها با هم به هم میخورد. به سمت ضبط صوت بزرگ گوشه ی نشیمن رفتم و دکمه ی Open را فشردم، یک سی دی از
لابه لای انبوه سی دی ها پیدا کردم صدای مادر را می شنیدم:
مستانه تو بزرگ شدی این رفتارهای تو همه جلفِ مالِ آدمهای حسابی نیست.
دکمه ی play را زدم و صدای بم و دلنشین خواننده بلند در فضا و صدای مادر در آن گم شد
انگار نه که انگار یه کسی توی دل تو هستش
الان صبح شده و منم میخوام بکنم تو دل تو ورزش
از طریق انتشارات علی و کتاب فروشی های معتبر قابل تهیه می باشد.
خانم رویا اکبری با اسم مستعار، ر.اکبری چهل و پنج ساله هستند و تحصیلاتشان را در رشته ی علوم انسانی به پایان رساندند و سال ۱۳۸۰ اولین همکاری خود را با نشر علی آغاز کردند.
رمان لمس تنهایی تو _ کتاب چاپ شده در انتشارات علی
رمان مستانه _کتاب چاپ شده در انتشارات آرینا
رمان لحظه ای با ونوس _ کتاب چاپ شده در انتشارات علی
رمان بالاتر از سیاهی _ کتاب چاپ شده در انتشارات علی
رمان پریا _ کتاب چاپ شده در انتشارات علی
رمان چشم هایت مال من است _ کتاب چاپ شده در انتشارات علی
رمان نازک ترین حریر نوازش _ کتاب چاپ شده در انتشارات علی
رمان ملکه جنوب _ کتاب چاپ شده در انتشارات علی
رمان منتظرت بودم _ کتاب چاپ شده در انتشارات علی
رمان طلوعی در شب _ کتاب چاپ شده در انتشارات علی
رمان اگر نرفته بودی _ کتاب چاپ شده در انتشارات آرینا
رمان خسته خانه _ کتاب چاپ شده در انتشارات علی
رمان دوباره مینویسمت _ کتاب چاپ شده در انتشارات علی
رمان دختران فرار چرا؟ _ کتاب چاپ شده در انتشارات جمال
رمان در سکوت سایه _ کتاب چاپ شده در انتشارات شادان