رمان مسافر کوچه آرام

رمان مسافر کوچه آرام

توضیحات مهم رمان مسافر کوچه آرام از زینب ایلخانی

موضوع اصلی رمان مسافر کوچه آرام از زینب ایلخانی

خلاصه رمان مسافر کوچه آرام از زینب ایلخانی

پرونده ی عشقی ناکام که از سالیانی دور ناجوامردانه به خاکستری از نفرت مبدل شده اینک به دست دو جوان دو دوست به طرز شگفت انگیزی باز گشایی میشود پرده از بسیاری جنایات و خیانت ها برداشته میشود و عشق در زیباترین حالات خود و به معنای واقعی کلمه ارزش پیدا می کند.
” سست می شوم اینطور تحقیر شدن از هم‌ گسیختگی و فرو ریختنم چقدر ارام اتفاق افتاده بود تمام قدرتم به اندازه ی نیم خیز شدن و برداشتن روسری از روی زمین است نمی مانم حتی به اندازه ی پرسیدن یک کلمه چرا ؟؟؟
به راه می افتم اما در دل می نالم
” صدام کن …نگذار که برم …. بهم بگو که اشتباه می کنی بخواه که ببخشمت ….بگو که هنوز دوسم داری ”
روی اخرین‌ پله می نشینم پاهایم را مچاله و درون شکمم فرو برده یک دستم را روی دهانم می گذارم و از درون فریاد می زنم
” روزبه ….روزبه ی بی رحم ببین باهام چیکار کردی . تو امروز منو کشتی بی انصاف تو که از سعید هم بی رحم تر بودی اون روزی که سعید ترکم‌ می کرد بهم نگفت دیگه دوسم نداره نگفت براش تموم شدم و دیگه حاضر نیست تا اخر عمرش منو ببینه بهم گفت تا چه اندازه براش قابل احترامم و بیشتر از همیشه دوسم داره فقط جنس دوست داشتنشه که فرق کرده اما تو روزبه تو امشب با من…

 

مقداری از متن رمان مسافر کوچه آرام از زینب ایلخانی

– کره خر این پسره ی ژیگول کیه که این روزا باهاش تیک می زنی ؟ کبک شدی سرت رو فرو کردی زیر برف به خیالت هیچ کس حواسش بت نیست ؟ یادت رفته تموم دیوارای شهر پر از موشه اونم موشایی که هر کدوم یه جفت گوش دارن اندازه ی گوش فیل ؟ دیدنت دختر . می گن با پسره قرار مدار میذاری تا دم‌ مدرسه می رسونتت موقع رفتنم سرو کله واسه همدیگه می جونبونین . یعنی می خوای بگی تموم این حرفا دروغه؟
یاد زن دایی می افتم قسم می خورم که کار خودشه مطمینم اون روز جلوی مدرسه ما دوتارو با هم دیده بود وای خدایا مامان حق داره وقتی می گه ” این اعظم خیر ندیده گرگیه واسه ی خودش گرگی درنده که لباس خر پوشیده ”
تنها یک سوال در جواب او دارم
– اینارو زن داییم بهتون‌گفته نه ؟ منکه می دونم کار خودشه . اما اشتباهی به گوشتون رسونده .
با لحنی خیر خواهانه و کاملا تصنعی برای جلب نظرم تظاهر به اعتماد کرده و می گوید
– خدا رو شکر ما که دختر خودمونو خوب میشناسیم عمو جون .من تو رو تو بغل خودم بزرگت کردم مگه به همین سادگیا هر حرفی رو باور می کنم ….
جسارت پیدا کرده و با لحنی مستهزانه حرفش را قطع کرده و می گویم
– البته سعیدم تو بغل بابای من بزرگ شده بود اتفاقا بابام هم عین همین حرفای شمارو تکرار می کرد مثلا می گفت مگه میشه برادر زاده ی خودمو نشناسم ؟ اما نشناخته بود عمو . وقتی خبردارشد اون با دخترش چیکار کرده چطور بهش خیانت کرده و بچه اش رو سر زبونا انداخته با این حال گفت بردن آبروی سعید عینهو بردن آبروی دختر خودمه .
الان که دارم‌ اینارو بهتون می گم به خاطر اینه اگه احیانا بازم یکی دیگه از اون‌ موشای خبرچین گوش کنده که کل شهرو قرق کردن اومد سراغتونو واسه ی خوش خدمتی خواست دمی براتون تکون بده لطف کنین بهش بگین دیگه هیچی بین منو سعید نیست تعهد ما به همدیگه خیلی وقته که تموم شده …..

 

برای دانلود و خواندن رمان مسافر کوچه آرام کلیک کنید

  • اشتراک گذاری
  • Admin
  • 20 بازدید
لینک کوتاه:
ورود کاربران

درباره ما
به بوک
دانلود رمان, رمان, دانلود رمان عاشقانه, رمان عاشقانه, دانلود رمان کل کلی, رمان جدید, رمان ایرانی, رمان بوک, دانلود رایگان رمان بدون سانسور pdf
آخرین نظرات
شبکه های اجتماعی
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " به بوک " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!