رمان مریم ترین مریم به بدبینی، خیانت و تبعات آن میپردازد.
رمان مریم ترین مریم روایت گر سرگذشت دو دختر پرورشگاهی به نام مریم و سحر است که بعد از رسیدن به سن قانونی باید از پرورشگاه خارج بشن، مریم دختری محتاط؛ اما سحر دختری رویاپرداز با آرزوهای بزرگه.
با ورودشون به پانسیون دنیای جدیدی رو تجربه میکنن، هرکدوم به روش خودشون دنبال زندگی و آینده میرن. مریم برای کار به یه شرکت میره و با آدم های جدیدی آشنا میشه، آدمهایی که زندگی مریم رو تغییر میدن!
نمیدانستم باید خوشحال باشم یا ناراحت؟ نمیدانستم بهترین واکنش چیست؟ اصلا نمیدانستم ذهنم میتواند این موقعیت را آنالیز کند یا نه؟
نمیدانستم چه کاری درست است، گیج و درمانده بودم.
تنم نه؛ روحم درد میکرد. ذهنم خسته بود، انگار ساعتها مغزم را میان مشت گرفته و چلانده باشند. انگار ساعتها شکنجه شده باشم، هرکار میکردم نمیتوانستم بفهمم چه کار باید بکنم؟
شاید بهتر بود آرام میماندم، شاید باید همه چیز را در خودم حل میکردم و بعد یک لبخند مصنوعی تحویلش میدادم؟ شاید بهتر بود جیغ میکشیدم؟ نه!
این درد جار زدن نداشت. من توی تمام عمرم آدم ساکتی بودم. جیغ نزدم، بیشتر حس های درونم را پشت ظاهر آرامم مخفی کردم و حالا داشتم زیر بار این سکوت خفه میشدم.
اینکه بخواهم تظاهر کنم هیچ اتفاقی نیفتاده است درد داشت، اینکه لبخند بزنم و مثل تمام روزهای گذشته همان زنی باشم که او میخواست هم درد داشت.
شاید اگر همه چیزهای بینمان ساده و آسان تمام میشد اینقدر غصه نمیخوردم، اگر به راحتی، این رابطه رسیده به تار مو، از هم گسسته میشد اینقدر زجر نمیکشیدم؛ اما فقط زجر کشیدن سهم من شده بود.
زجر کشیدنی که تهش رسیده بودم به قرص هایی که بی هوا میخوردم. قرص هایی که دیگر حساب و کتاب تعدادش را نداشتم. قرص هایی که مرا به خواب میبرد، خوابی که مرا از این دنیا جدا میکرد. خوابی که رویای فراموشی ها بود!
زبانم نمیچرخد، فقط من بودم و دنیایی حرف که نمیدانستم از کجا شروع کنم و اصلا چه حرفی بزنم که خشمم را نابود کند.
نمیدانستم باید چه کسی را مقصر بدانم، خودم را؟ او را؟ روزگار؟ یا … نمیدانستم دلم را به بودن چه کسی و نبودن چه کسی خوش کنم؟
اصلا این زندگی جایی برای دلخوشی داشت؟ فقط مطمئن بودم حال خوبی ندارم، فقط میدانستم که درد ذره ذره وجودم را اسیر خودش کرده است.
شاید اگر این من، منِ دیگری بود کلی جیغ و فریاد و گله داشتم. شاید حرف هایم را طوطی وار توی صورتش بالا می آوردم. شاید…
اما الان فقط سکوت کرده ام، حرفی نمیزنم، شاید این سکوت مرا خفه کند؛ اما او را عذاب میدهد! میدانستم از سکوتم بیزار است، می دیدم تمام تلاشش را میکند حرفی بزنم؛ اما من دیگر حرفی برای گفتن نداشتم.
شاید مقصر همه این اتفاقات خودم بودم، خودم که زندگی ام را نابود کرده بودم. شاید آن کسی که از اول اشتباه کرد من بودم. حتی اگر من مقصر بودم باز هم حق من این نبود!
صدای در آمد، نگاه خیسم تا ساعت روی دیوار کشیده شد.
ساعت از سه صبح هم گذشته بود، بغض دوباره گلویم را چنگ زد. پتو را روی سرم کشیدم، دلم نمیخواست او را ببینم.
میدانستم الان تمام تنش بوی او را میدهد. همه خندههایش را با او کرده بود، همه چیز را برایش گفته بود و حالا برگشته بود که در ظاهر یک شوهر نمونه باشد.
حس میکردم زجر میکشم، حس میکردم زیر بار این ماجرا له میشوم.
نمیدانستم اصرار داشتم بمانم؛ آن هم وقتی ته دلم نمیخواستم لحظه ای در این هوا نفس بکشم. بغض تلخی گلویم را میسوزاند، حسادت مثل خوره به جانم افتاده بود.
***
دوباره حرف زد، هر جمله اش هم قلبم را آرام میکرد و هم آتش میزد. حس بدی داشتم، نمیدانستم دردهای وجودم با شنیدن صدای تسلی پیدا میکنند یا آتش در وجودم زبانه میکشد.
-تو حتی به حرفام هم گوش نمیدی. اصلا از من هیچی نپرسیدی.
باید میپرسیدم؟ چه میپرسیدم؟ چیزی که جلوی چشمم بود جای هیچ سوالی نداشت.
وقتی منِ بهت زده داشتم به زنی جز خودم در آغوش شوهرم نگاه میکردم جای حرفی بود؟
من حرفی نداشتم، فقط میخواستم بدانم چرا… اما میدانستم حق ندارم بپرسم، چون در این زندگی من اضافی بودم.