داستان روایت گر دختری است که میان مرز پررنگی از تاریکی و روشنایی قرار میگیرد و ناخواسته وارد بازی مردی میشود که برای بیرون کشیدن خودش از منجلاب، به هر راهی دست میزند حتی اگر آن راه، بالای چوب دار رفتن دختری بی گناه باشد.
همه چیز از شبی سرد و بارانی شروع میشود. نغمه از سر دلسوزی، به مردی زخمی کمک میکند و او را در مزونش پنهان میکند.
فردای همون روز هنگام ورودش، جنازه ای را وسط سالن میبیند و متهم به قتل عمد میشود.
درست زمانی که منتظر حکم اعدامش است، با همان مرد زخمی روبه رو میشود و این بار در جلد سرگرد همایون اردشیر…
نگاه تو خالی اش را به سرنگی که میان انگشتانش جا خوش کرده بود دوخت و برای دقایق طولانی درنگ کرد.
نفس عمیقی و طولانی کشید.
از کاری که میخواست انجام بدهد مطمئن نبود و میان شکی بزرگ اسیر شده بود!
دستش را میان موهایش کشید و چشمانش را بست.
بر خلاف همیشه که به راحتی و مثل آب خوردن کارش را انجام میداد؛ این بار دل توی دلش نبود و رسماً دستانش داشت میلرزید.
پلک هایش را گشود و سرش را چرخاند.
نگاهش را به تصویر مقابلش دوخت. نغمه بی خبر از همه چیز، غرق در خوابی اجباری بود.
با مکث دستش را دراز کرد و روی گونه اش کشید.
بدن رنگ پریده اش، با روتختی مشکی زیرینش تضاد عجیبی داشت.
نگاهش به پایین تر سر خورد؛ لب هایش به طرز هوس انگیزی سرخ بودند.
سیب گلویش بالا و پایین شد.
سرش را جلو برد، با برخورد نفس های گرمش به صورتش، ناخودآگاه چند ساعت پیش و سیلی که خورده بود در ذهنش زنده شد.
دستش را مشت کرد و سرش را عقب کشید؛ نگاه دیگری به صورتش انداخت و نفسش را با شدت رها کرد.
چاره دیگری نداشت و مجبورا باید کاری که شروع کرده بود را به اتمام میرساند.
خودش را روی تخت جلو کشید و دست چپش که زیر پتو بود را در دستش گرفت و بدون فکر کردن به چیز دیگری؛ محتویات سرنگ را به بدنش تزریق کرد.
با شنیدن ناله زیر لبیاش و اخم ریزی که بین ابروهایش نشست، دندان هایش را روی هم فشرد.
با وجود آرام بخشی که به او تزریق کرده بود، تا صبح هم نغمه نمیتوانست چشم باز کند و همین خیالش را راحت میکرد.
سرنگ خالی را کنارش گذاشت و انگشت اشاره اش را روی نقطهی کوچک خونی که روی بدن دخترک نمایان شد بود گذاشت.
با تأخیر دست دیگرش را جلو برد و چتری هایش را کنار داد.
همانطور که عمیقا در فکر بود زیر لب زمزمه کرد:
– کاش همه چیز جور دیگه ای میشد؛ کاش میشد خودمون زندگی و تقدیرمون رو رقم بزنیم. کاش…کاش این دنیای لعنتی جوری بود که مجبور نمیشدیم برای زنده موندن خودمون، زندگی یکی دیگه رو بگیریم!
همچنان غرق در افکارش بود که صدایی از پشت سر به گوشش رسید.
– بگو که دارم اشتباه میبینم ویهان!
درون صدایش بهت بود و ناباوری، البته که باعث شد لبخند تلخی کنج لبش جاگیر شود.
آنقدری تلخ که کامش زهرمار شد.
– هرچیزی که میبینی درسته!
چند ثانیه ای بینشان سکوت شد؛ گویی وریا هم نمیتوانست کاری که برادرش انجام داده بود را هضم کند.
چشمانش را مالید و به جلو قدم برداشت.
– چرا ویهان؟ برای چی این کار رو کردی؟!
صدای پوزخندش به گوشش رسید.
– واقعا داری میپرسی چرا؟!
سرش را به عقب چرخاند و نگاهی به موهای خیسش و حوله ای که دور گردنش بود انداخت.
– وریا محض رضای خدا خودت رو جمع و جور کن و مغزت رو به کار بنداز؛ کدوم تولید کننده ای رو دیدی که خودش مصرف کننده نباشه؟! بازی که ما شروع کردیم پای مرگ و زندگیمون وسطه! یا باید قربانی کنیم، یا قربانی بشیم!
ابروهایش را در هم کشید و حوله ای که دور گردنش بود را روی تخت انداخت.
– جوری میگی انگار ما روزانه کیلو کیلو داریم مواد میزنیم؛ همیشه هم قرار نیست طرف از آشغالی که خودش میسازه مصرف کنه!
دستان ویهان مشت شد؛ کلافه سرش را تکان داد و از لای دندان های کلید شده اش غرید:
– ما فرق داریم وریا، من سر قولی که به عزیز دادم موندم و لب به اون زهرماری نزدم. تو هم مطمئن باش مثل سایه بالاسرت نباشم خودت رو فنا دادی؛ هرچند فکر نکن حواسم به زیرآبی هایی که میری نیست!
یقه پیراهنش را صاف کرد و جلوتر رفت.
همانطور که دستانش را در قفسه سینه اش قفل میکرد جواب داد:
– هرچی، ولی نیاز نیست این همه بد باشیم. این دختر همینطوری قراره به خاطر ما تو زندان عذاب بکشه و یک روز قبل این که بهش چیزی بگن، اذان نگفته بره بالای چوب دار…حداقل میتونی اینطوری عذابش ندی!
با سکوت ویهان، نفس عمیقی کشید و خواست از اتاق خارج شود که صدای گرفته و خسته اش در گوشش پیچید:
– من خیلی وقته که خوب بودن رو تو وجودم کشتم؛ چون جسارتی برای پرداخت بهای سنگینش نداشتم.
از جایش بلند شد، شانه هاش را صاف نگه داشت و چشمان جدی اش را به صورت برادرش دوخت.
– واسه خوب بودن باید تاوان بدی، درست مثل فردای بعد از مستی!