این رمان جلد دوم می باشد و نام جلد اول «دو آوازی» بوده و بصورت کامل در اپلیکیشن موجود است.
سرگذشت کسی که بعد از طلاق و آزار همسرش، به دلیل بیماری های اعصاب و روان در تیمارستان بستری بوده و بعد از بهبودی، وجود شخصی خاص، سبک زندگی اش را تغییر میدهد.
نواب که به دلیل بیماریهای اعصاب و روان، در تیمارستان بستری بود، بعد از مدتی بهبودی پیدا میکنه و بیرون میآد. اون درصدده که دخترشو ببینه، اما همسر سابقش از این اتفاق واهمه داره. نواب که میخواد باز هم راه گذشته اش که چیزی جز هرزگی نبوده رو پیش بره، با مانا مواجه می شه. دختری که وقتی برای اولین بار میبیندش، بهض حالت تهوع دست میده؛ اما همین دختر، مسیر زندگی اونو عوض میکنه.
قلب بیجنبه ام با یادآوری کلماتی که خوانده بودم، به تپش عجیب و شاعرانهای افتاد که لبخند به روی لبم آورد. مانا گفت که فکر میکند عاشقم است، اما… روی «اما» چشم میبندم و میدانم که وزنش ثقیل است. اما کوه هم که باشد، میشوم نواب کوهکن. به خاطر مانا تمام اماها را با تیشه از ریشه میزنم. میدانم که میتوانم.
دیالوگ:
– نمیترسم، من از خدا نمیترسم. من از خدای مانا نمیترسم… من از کسی که مانا رو برای من فرستاد نمیترسم. با همین حرفات به این روزم انداختی مامان. اونقدر سخت گرفتی، اون قدر بهشت و جهنم کردی که الان تو این برزخ اسیر شدم. نذاشتی خدا رو واسه خود خدا بپرستم. گفتی کار خوب کنی میری بهشت، بد باشی یه راست میندازنت جهنم. نذاشتی واسه خود خدا خوب بشم. یه خدایی از حرفات واسه من ساختی که هیچجوره نرم نمیشه و دائم پی انتقامه که در جهنمو باز کنه و با کوچیکترین خطایی پرتمون کنه اون تو. نگفتی خدا مهربونه… نگفتی میبخشه… نگفتی از همهی آدمای این دنیا باگذشتتره.
***
– چیزای باارزش همیشه از توی خرابهخستهها پیدا میشن. اینجا جواهری مثل مانا زندگی میکنه، اینجا نوابو گرفتن و دفن کردن و یه نواب جدید از زیر خاک بیرون کشیدن. شدم زیرخاکی… اما باارزشتر از قبلم.