کمی جلو تر از نوک کفش های آل استار سفید مشکیم دیگه هیچی نیست … هیچ ِسفتی که بشه روش ایستاد نیست … من از مرگ می ترسم … ترسناکه … کیه که نترسه ؟ … من یه بی عرضه م … همیشه میشنویم که خیلی ها خودکشی میکنن … من چی ؟ … لبم رو گاز میگیرم … دوست ندارم صدام در بیاد … حتی می ترسم نفس بکشم و پرت شم …. دلم به چی خوشه ؟ … مامان ؟ … بابا ؟ … به هیچکس ! … اصلا شهامته چشم تو چشم شدن با مامان فرانک رو دارم ؟ … سوال سختیه … اونقدر سخت که کمی … فقط کمی جلوتر میرم … حس میکنم قسمت انگشتای پام توی کفش ، حالا بین زمین و هوا موندن … نگاهم هنوزم به پایین مونده و صداها تو سرم وول میخورن ، عینه خوره …
خوره ای که بخواد منو بخوره و پرتم کنه پایین … (( مامان فرانک ـ بارانم پاک ترین دختر روی زمینه …. فرزین ـ گذاشته رفته … بیخیالش شو توام … این نشد ، یکی دیگه … مامان ساره ـ فرانک فقط شلوغش کرده … میگه تو عینه من نیستی …. اما فرق نداریم ما با هم ، داریم ؟ )) صدای گریه م بلند میشه … به درک که بیفتم میمیرم …. این فرق نداشتن با مادرم میشه َزهر ! … زهری که باید بخورم تا جون بدم … فرانک منو اینطوری بزرگ نکرده … صدای باز شدن در از پشت سرم میاد و صدای مردونه ای که انگاری حواسش به من نیست و میگه : به مرادی گفتم به توام میگم …. د لامصب یاسین که نمی خونم تو گوشـِ …
چیکار میکنی ؟ … با توام … بندازی پایین خودتو ، دهنت رو صاف میکنم … می شنوی ؟ .. خنده م میگیره … وقتی بیفتم احتمالا قرار هر استخونم از چند جای مختلف بشکنه تا زنده نموندنم … اون از صاف کردنه دهنم حرف میزنه … چشمام ورم کرده … حنجره م به تنگ اومده از این بغضی که خیاله خالی شدن نداره …. من اما کمی جلوتر میرم و تهش زیر پام خالی میشه ! … چشمام رو محکم بستم …. با خودم دوره میکنم چقدر می تونه درد داشته باشه ؟ … هنوز چند ثانیه نگذشته که مچ دستم گیر میکنه … لا به لای پنجه های کسی ! … تنم تاب میخوره … تند … به سرعت نور چشمام رو باز میکنم … حس میکنم اونقدری وحشت می کنم که قراره بمیرم ! … همینقدر کشنده …