رمان محال

رمان محال

توضیحات مهم رمان محال از فائزه مهردخت

برای دانلود رمان محال به قلم مهردخت نیاز است که ابتدا وارد اپلیکیشن به بوک شوید و با جستجوی نام آن یا نام نویسنده به صفحه رمان دسترسی خواهید یافت. مطالعه این رمان تنها در این اپلیکیشن مجاز است و نویسنده این اثر اجازه ی انتشار رمان محال را بصورت انحصاری و اختصاصی به به بوک داده است.

موضوع اصلی رمان محال از فائزه مهردخت

  • تاثیر مستقیم و غیر مستقیم و اهمیت زیاد خانواده روی ابعاد مختلف زندگی هر فرد. مثل هدف، تصمیم گیری برای آینده و خیلی مسائل دیگه.
  • تأثیر بلوغ عقلی روی تصمیم گیری های مهم زندگی.

خلاصه رمان محال از فائزه مهردخت

رمان محال روایتگر دختری معقول اما در عین حال احساساتی به نام جاناست که خواهرش با برادرِ پندار، پارتنر سابقش، ازدواج کرده. و جانا مجبوره به خاطر زندگی خواهرش همچنان رابطه‌اش رو با پندار متعادل نگه داره. اما این درحالیه که طی ارتباط های خانوادگی جانا به عموی پندار علاقه‌مند شده….

 

مقداری از متن رمان محال از فائزه مهردخت

بیاید نگاهی بندازیم به شروع جدیدترین اثر فائزه مهردخت، رمان محال :

فصل اول ( وعده)

– عزیزم یکم دسته گل رو بیار پایین تر…. آهان خوب شد. شما هم یکم نزدیک شو به عروس خانم…. یکم بیشتر. عالیه….

کمی بیشتر به جلوه نزدیک شدم و پای راستم را جلوتر آوردم تا چاک کوچکی که کنار پیراهن مشکی‌ام بود بهتر دیده شود. دستم را هم سمت کمرم بردم و لبخند دندان نمایی زدم. این‌گونه دندان­های تقریبا خرگوشی بلیچینگ شده­ام بهتر دیده می‌شدو چهره­ام را زیباتر نشان می­داد.

فلش دوربین زده شد. عکاس که در حال دادن ژست جدید بود، اشاره کرد فقط پدر و مادر عروس و داماد در کادر عکسش جای‌گیرند.

از موقعیت استفاده کردم و با گام برداشتن به عقب، چند قدم دور شدم.

جلوه که متوجه فاصله گرفتنم شده بود، با نگاهش دنبالم کرد و گفت:

‐ کجا!! بمون بازم باهم عکس بگیریم.

کمی دیگر دور شدم و زیرلب پاسخ دادم:

– برمی­گردم.

به قدم­هایم سرعت بخشیدم. به سمت پله­ها راه افتادم تا از جایگاه عروس و داماد پایین بیایم. بعداز عبور از اولین پله، صدایی که از پشت سرم ایجاد شد، سرم را به عقب چرخاند.

اما بعد از دیدن شخصی که دنبالم می‌آمد، بی اهمیت برگشتم و به مسیرم ادامه دادم. سعی کردم خونسرد باشم و عکس‌العمل نا‌به‌جایی نشان ندهم. به قدر کافی نگاه اطرافیان روی‌مان سنگینی می‌کرد.

مسیرم را تغییر دادم و با چرخش به سمت چپ، خودم را به سرویس بهداشتی رساندم.

دست‌هایم را زیر سردی آب فرو بردم. گردنم را هم از خنکی آن بی‌نصیب نگذاشتم و با دست کشیدن روی گردنم، سعی کردم کمی از التهاب و آشفتگی‌ام را کم کنم.

سرم را جلوتر بردم و قرمزیِ چشمانم را از فاصله‌ی کمتری در آینه نظاره کردم. رگ­های قرمزی که سفیدی چشمانم را احاطه کرده بود، کاملا گویای دردی بود که می­کشیدم. ساعت­ها در آرایشگاه ماندن و تحمل بوی تند و تیزِ رنگ و اکسیدان، اثرش را بر درد چشم و سرم، به خوبی منتقل کرده بود.

چشم بستم و مردمک چشم‌هایم را پشت پلک­های بسته‌ام چرخاندم.

دقیقه‌ای بعد بیرون آمدم و به سمت میزمان راه افتادم. فقط امیدوار بودم پندار دوباره پشت سرم ظاهر نشود که کلکسیون زیبای سوزش چشم و سردرد و پا­های خسته‌ام را فقط او تکمیل می­کرد!!

پشت میز که نشستم، با یک دست دستمالی را آرام گوشه‌ی چشمم فشردم، و سعی داشتم همزمان با دست دیگر موبایلم را از کیف دستی کوچکم بیرون بکشم که بازی‌اش گرفته بود و قصد بیرون آمدن نداشت.

ثانیه‌ای بعد دستمال را روی میز پرت کردم و موبایل را به زور بیرون کشیدم. هنوز فرصت روشن کردن صفحه‌ی آن را پیدا نکرده بودم، که جامی شربت و ظرفی پر از میوه، مقابلم روی میز قرار گرفت. بی‌اختیار لبخند زدم و دستم را به قصد برداشتن جام جلو بردم.

‐ ممنون.

دکمه­ ی کت مشکی رنگش را باز کرد و بعد از آزاد کردن نفسش، صندلی کنارم را عقب کشید و نشست.

نگاهم را از پندار گرفتم و سعی کردم خودم را سرگرم موبایلم نشان دهم.

پس از دقایقی سکوت، کمی خودش را جلو کشید و با تکیه دادن آرنج‌هایش روی میز، نگاهم را سمت خود کشید.

‐ از اول مراسم دارم سعی می­کنم همچین موقعیتی به وجود بیاد، بتونم باهات حرف بزنم.

تلاش کردم جمله‌ی «ما باهم حرفی نداریم» که پشت لب‌هایم بالا و پایین می‌پرید، روی زبانم جاری نشود. و من با سکوت اجازه‌ی پیشروی بیشتر را ندهم.

– چرا این کار رو می­کنی!! چرا داری این بلا رو سر خودمون و رابطمه‌مون میاری!!

منتظر نگاهم می‌کرد. اما من همچنان خاموش، دنبال راه گریزی می‌گشتم.

سکوت من خشم او را برانگیخته کرد و دستش را چنان روی میز کوبید، که بدنم تکانی خورد و نگاه مبهوتم در چشمانش نشست.

‐ سکوت نکن. تو رو خدا…. سکوت نکن. فحش بده، داد بزن، اعتراض کن. ولی اینجوری سکوت نکن.

– باشه برای بعد. الان اصلا جای خوبی برای صحبت کردن نیست.

دستی به پشت سرش کشید و موهای سشوار کشیده شده و مرتبش را در چنگ گرفت.

– موقعیت بهتر از الان وجود نداره.

به سمت جایگاه عروس و داماد اشاره کرد و با حرص و خشم، غرید:

– نگاه کن…. کت و شلوار دامادی داداشم. لباس عروس تن خواهرت. ماشین عروس گل زده‌ی بیرون. این جشن، این شادی، همه‌ی اینا داره قلب و مغزم رو میدره. همه‌ی این­ها بی­عرضگی خودم رو بهم یادآوری می‌کنه. که همه‌ی اینها می‌تونست مال من و تو باشه و نیست.

دستم را بالا آوردم و تسلیم شده گفتم:

– خیلی‌خب باشه. گفتم با هم حرف می­زنیم دیگه.

هرچه من سعی در آرام کردنش داشتم، او بیشتر سرکشی می‌کرد. و صدایش بالاتر می‌رفت.

– تیکه و کنایه­های پسرای فامیل رو می‌شنوی؟؟ می­دونی چی بهم می­گن و ریشخندم می­کنن؟؟ هان؟؟….«آقا پندار داداشت از تو زرنگ تر بود…. پندار جان پس کی نوبت تو می­شه…. خانواده‌ی عروس گفتن اول بزرگه رو شوهر می‌دن که تو و خواهر کوچیکه ایستادین تو صف….»

خشم سرکش و رنگ قرمز صورتش، من را از آن خونسردی اولیه خارج کرد. باعث شد کمی جدی تر به او نگاه کنم و سعی در ساکت کردنش داشته باشم. مخصوصا اینکه توجه میز کناری که متعلق به خانواده‌ی خیرخواه بود هم به ما جلب شده بود.

با لبخندی نمایشی و دندان‌هایی روی هم فشرده شده، زمزمه کردم:

– تمومش کن دیگه. داری زیاده روی می‌کنی.

با غضب از جای برخواست و صندلی را به عقب هول داد. جامی که برایم آورده بود را به سمتش گرفتم، که با چهره‌ای درهم آن را پس زد و روی برگرداند.

نمی‌خواستم بیشتر از آن عصبانی شود. پندار را حتی از خودم هم بهتر می‌شناختم. بعد از چند سال آشنایی با او می­دانستم در هنگام عصبانیت، هیچ چیزی جلودار تندخویی‌اش نیست.

من هم صندلی را عقب کشیدم و کنارش ایستادم.

– بیشتر از این خرابش نکن پندار.

سعی کردم با جمع کردن اندک وسایلم از روی میز، با سرعت از او دور شوم که او فاصله را کم کرد و جلو آمد.

– فرار نکن. خودت بهتر از من می‌دونی که اگه الان بری، دیگه دستم بهت نمی‌رسه.

صدای بلند و فریاد مانندش، صبرم را لبریز کرد. اما من برخلاف او سرم را جلوتر بردم و با صدایی آرام­، اما غضب آلود غریدم:

– بسه دیگه…. هی من دارم کوتاه می‌آم، هی تو داری جلو‌تر می­ری…. می‌خوای حرف بزنی؟؟ باشه بزن…‌‌‌.

انگشت اشاره‌ام را جلوی روی‌اش تکان دادم و با حرص گفتم:

– اما زمانی که یاد گرفتی حرفت رو با قلندی به کرسی نشونی. و از همه مهم‌تر، شعور توی ویژگی های اخلاقی­ت، صدر جدول بشینه.

دوباره قصد اعتراض داشت که من با دور شدن از میز، و آقا‌ی خیرخواه با نزدیک شدن، فرصت را از او گرفتیم.

نگاه سرگردانم را در پی یافتن فامیل یا آشنایی که با آنها رابطه‌ی صمیمانه‌ای داشته باشم، چرخاندم. الهام با چند میز فاصله دستش را در هوا تکان داد و مقصدم را مشخص کرد.
لبخندی مصنوعی روی صورت نشاندم و کنارش نشستم. زیر گوشم زمزمه کرد:

– چی شد؟؟ بازم دعواتون شد؟؟

نفس عمیقی کشیدم و گفتم:

– به نظرت چیز عجیبیه!!

متاسف سر تکان داد.

– کاش باهاش درگیر نمی‌شدی….

– نتونستم دیگه چرت و پرتاش رو تحمل کنم. اگه عمو و زن‌عموش نمی‌اومدن، تازه درگیری واقعی رو می‌دیدی.

الهام در سکوت چشم از من گرفت و به سمت پندار نگاه کرد که آقای خیرخواه در کنار نامزدش، دوشادوش او ایستاده و سعی داشتن با عادی وانمود کردن اوضاع، جلب توجه نکنند.

نگاهم را از آنها گرفتم و چشم در چشم با مادر الهام شدم که داشت سعی می­کرد با سرگرم نشان دادن خودش، من را معذب نکند.

نگاهم را در فضا چرخاندم و به جمع رقصنده­ها نگاه کردم. امشب عروسی خواهرم بود و من به­جای اینکه در کنار جلوه، با خوشحالی‌اش، شاد باشم. شبیه ماتم‌زده­ها روی صندلی

چسبیده بودم. الهام رد نگاهم را گرفت و با لبخند گفت:

– میای؟؟

– تو برو منم یکم دیگه میام.

الهام که از ما دور شد، خم شدم و کفش­هایم را زیر میز از پایم بیرون آوردم. سردی زمین کمی از سوزش پاهایم را کم می‌کرد. تاریک شدن محیط و آهنگ ملایمی هم که برای رقص عروس و داماد پخش شد، کارم را راحت‌تر کرد.

چتری­های حالت‌دار شده‌ام را پشت گوشم بردم و در دل فحش پدر و مادر داری حواله‌ی پندار کردم که به بهترین حالت ممکن، عروسی خواهرم را برایم زهرمار کرده بود.

اگر رمان محال رو توی اپلیکیشن مطالعه کردید، خوشحال میشیم که نظرتونو درمورد آثار خانم فائزه مهردخت برای بقیه رمان خوان‌ها پایین همین مطلب بنویسید.

 

برای دانلود و خواندن رمان محال کلیک کنید

  • اشتراک گذاری
  • Admin
  • 10 بازدید
لینک کوتاه:
ورود کاربران

درباره ما
به بوک
دانلود رمان, رمان, دانلود رمان عاشقانه, رمان عاشقانه, دانلود رمان کل کلی, رمان جدید, رمان ایرانی, رمان بوک, دانلود رایگان رمان بدون سانسور pdf
آخرین نظرات
شبکه های اجتماعی
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " به بوک " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!