رمان محال روایتگر دختری معقول اما در عین حال احساساتی به نام جاناست که خواهرش با برادرِ پندار، پارتنر سابقش، ازدواج کرده. و جانا مجبوره به خاطر زندگی خواهرش همچنان رابطهاش رو با پندار متعادل نگه داره. اما این درحالیه که طی ارتباط های خانوادگی جانا به عموی پندار علاقهمند شده….
فصل اول ( وعده)
– عزیزم یکم دسته گل رو بیار پایین تر…. آهان خوب شد. شما هم یکم نزدیک شو به عروس خانم…. یکم بیشتر. عالیه….
کمی بیشتر به جلوه نزدیک شدم و پای راستم را جلوتر آوردم تا چاک کوچکی که کنار پیراهن مشکیام بود بهتر دیده شود. دستم را هم سمت کمرم بردم و لبخند دندان نمایی زدم. اینگونه دندانهای تقریبا خرگوشی بلیچینگ شدهام بهتر دیده میشدو چهرهام را زیباتر نشان میداد.
فلش دوربین زده شد. عکاس که در حال دادن ژست جدید بود، اشاره کرد فقط پدر و مادر عروس و داماد در کادر عکسش جایگیرند.
از موقعیت استفاده کردم و با گام برداشتن به عقب، چند قدم دور شدم.
جلوه که متوجه فاصله گرفتنم شده بود، با نگاهش دنبالم کرد و گفت:
‐ کجا!! بمون بازم باهم عکس بگیریم.
کمی دیگر دور شدم و زیرلب پاسخ دادم:
– برمیگردم.
به قدمهایم سرعت بخشیدم. به سمت پلهها راه افتادم تا از جایگاه عروس و داماد پایین بیایم. بعداز عبور از اولین پله، صدایی که از پشت سرم ایجاد شد، سرم را به عقب چرخاند.
اما بعد از دیدن شخصی که دنبالم میآمد، بی اهمیت برگشتم و به مسیرم ادامه دادم. سعی کردم خونسرد باشم و عکسالعمل نابهجایی نشان ندهم. به قدر کافی نگاه اطرافیان رویمان سنگینی میکرد.
مسیرم را تغییر دادم و با چرخش به سمت چپ، خودم را به سرویس بهداشتی رساندم.
دستهایم را زیر سردی آب فرو بردم. گردنم را هم از خنکی آن بینصیب نگذاشتم و با دست کشیدن روی گردنم، سعی کردم کمی از التهاب و آشفتگیام را کم کنم.
سرم را جلوتر بردم و قرمزیِ چشمانم را از فاصلهی کمتری در آینه نظاره کردم. رگهای قرمزی که سفیدی چشمانم را احاطه کرده بود، کاملا گویای دردی بود که میکشیدم. ساعتها در آرایشگاه ماندن و تحمل بوی تند و تیزِ رنگ و اکسیدان، اثرش را بر درد چشم و سرم، به خوبی منتقل کرده بود.
چشم بستم و مردمک چشمهایم را پشت پلکهای بستهام چرخاندم.
دقیقهای بعد بیرون آمدم و به سمت میزمان راه افتادم. فقط امیدوار بودم پندار دوباره پشت سرم ظاهر نشود که کلکسیون زیبای سوزش چشم و سردرد و پاهای خستهام را فقط او تکمیل میکرد!!
پشت میز که نشستم، با یک دست دستمالی را آرام گوشهی چشمم فشردم، و سعی داشتم همزمان با دست دیگر موبایلم را از کیف دستی کوچکم بیرون بکشم که بازیاش گرفته بود و قصد بیرون آمدن نداشت.
ثانیهای بعد دستمال را روی میز پرت کردم و موبایل را به زور بیرون کشیدم. هنوز فرصت روشن کردن صفحهی آن را پیدا نکرده بودم، که جامی شربت و ظرفی پر از میوه، مقابلم روی میز قرار گرفت. بیاختیار لبخند زدم و دستم را به قصد برداشتن جام جلو بردم.
‐ ممنون.
دکمه ی کت مشکی رنگش را باز کرد و بعد از آزاد کردن نفسش، صندلی کنارم را عقب کشید و نشست.
نگاهم را از پندار گرفتم و سعی کردم خودم را سرگرم موبایلم نشان دهم.
پس از دقایقی سکوت، کمی خودش را جلو کشید و با تکیه دادن آرنجهایش روی میز، نگاهم را سمت خود کشید.
‐ از اول مراسم دارم سعی میکنم همچین موقعیتی به وجود بیاد، بتونم باهات حرف بزنم.
تلاش کردم جملهی «ما باهم حرفی نداریم» که پشت لبهایم بالا و پایین میپرید، روی زبانم جاری نشود. و من با سکوت اجازهی پیشروی بیشتر را ندهم.
– چرا این کار رو میکنی!! چرا داری این بلا رو سر خودمون و رابطمهمون میاری!!
منتظر نگاهم میکرد. اما من همچنان خاموش، دنبال راه گریزی میگشتم.
سکوت من خشم او را برانگیخته کرد و دستش را چنان روی میز کوبید، که بدنم تکانی خورد و نگاه مبهوتم در چشمانش نشست.
‐ سکوت نکن. تو رو خدا…. سکوت نکن. فحش بده، داد بزن، اعتراض کن. ولی اینجوری سکوت نکن.
– باشه برای بعد. الان اصلا جای خوبی برای صحبت کردن نیست.
دستی به پشت سرش کشید و موهای سشوار کشیده شده و مرتبش را در چنگ گرفت.
– موقعیت بهتر از الان وجود نداره.
به سمت جایگاه عروس و داماد اشاره کرد و با حرص و خشم، غرید:
– نگاه کن…. کت و شلوار دامادی داداشم. لباس عروس تن خواهرت. ماشین عروس گل زدهی بیرون. این جشن، این شادی، همهی اینا داره قلب و مغزم رو میدره. همهی اینها بیعرضگی خودم رو بهم یادآوری میکنه. که همهی اینها میتونست مال من و تو باشه و نیست.
دستم را بالا آوردم و تسلیم شده گفتم:
– خیلیخب باشه. گفتم با هم حرف میزنیم دیگه.
هرچه من سعی در آرام کردنش داشتم، او بیشتر سرکشی میکرد. و صدایش بالاتر میرفت.
– تیکه و کنایههای پسرای فامیل رو میشنوی؟؟ میدونی چی بهم میگن و ریشخندم میکنن؟؟ هان؟؟….«آقا پندار داداشت از تو زرنگ تر بود…. پندار جان پس کی نوبت تو میشه…. خانوادهی عروس گفتن اول بزرگه رو شوهر میدن که تو و خواهر کوچیکه ایستادین تو صف….»
خشم سرکش و رنگ قرمز صورتش، من را از آن خونسردی اولیه خارج کرد. باعث شد کمی جدی تر به او نگاه کنم و سعی در ساکت کردنش داشته باشم. مخصوصا اینکه توجه میز کناری که متعلق به خانوادهی خیرخواه بود هم به ما جلب شده بود.
با لبخندی نمایشی و دندانهایی روی هم فشرده شده، زمزمه کردم:
– تمومش کن دیگه. داری زیاده روی میکنی.
با غضب از جای برخواست و صندلی را به عقب هول داد. جامی که برایم آورده بود را به سمتش گرفتم، که با چهرهای درهم آن را پس زد و روی برگرداند.
نمیخواستم بیشتر از آن عصبانی شود. پندار را حتی از خودم هم بهتر میشناختم. بعد از چند سال آشنایی با او میدانستم در هنگام عصبانیت، هیچ چیزی جلودار تندخوییاش نیست.
من هم صندلی را عقب کشیدم و کنارش ایستادم.
– بیشتر از این خرابش نکن پندار.
سعی کردم با جمع کردن اندک وسایلم از روی میز، با سرعت از او دور شوم که او فاصله را کم کرد و جلو آمد.
– فرار نکن. خودت بهتر از من میدونی که اگه الان بری، دیگه دستم بهت نمیرسه.
صدای بلند و فریاد مانندش، صبرم را لبریز کرد. اما من برخلاف او سرم را جلوتر بردم و با صدایی آرام، اما غضب آلود غریدم:
– بسه دیگه…. هی من دارم کوتاه میآم، هی تو داری جلوتر میری…. میخوای حرف بزنی؟؟ باشه بزن….
انگشت اشارهام را جلوی رویاش تکان دادم و با حرص گفتم:
– اما زمانی که یاد گرفتی حرفت رو با قلندی به کرسی نشونی. و از همه مهمتر، شعور توی ویژگی های اخلاقیت، صدر جدول بشینه.
دوباره قصد اعتراض داشت که من با دور شدن از میز، و آقای خیرخواه با نزدیک شدن، فرصت را از او گرفتیم.
نگاه سرگردانم را در پی یافتن فامیل یا آشنایی که با آنها رابطهی صمیمانهای داشته باشم، چرخاندم. الهام با چند میز فاصله دستش را در هوا تکان داد و مقصدم را مشخص کرد.
لبخندی مصنوعی روی صورت نشاندم و کنارش نشستم. زیر گوشم زمزمه کرد:
– چی شد؟؟ بازم دعواتون شد؟؟
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
– به نظرت چیز عجیبیه!!
متاسف سر تکان داد.
– کاش باهاش درگیر نمیشدی….
– نتونستم دیگه چرت و پرتاش رو تحمل کنم. اگه عمو و زنعموش نمیاومدن، تازه درگیری واقعی رو میدیدی.
الهام در سکوت چشم از من گرفت و به سمت پندار نگاه کرد که آقای خیرخواه در کنار نامزدش، دوشادوش او ایستاده و سعی داشتن با عادی وانمود کردن اوضاع، جلب توجه نکنند.
نگاهم را از آنها گرفتم و چشم در چشم با مادر الهام شدم که داشت سعی میکرد با سرگرم نشان دادن خودش، من را معذب نکند.
نگاهم را در فضا چرخاندم و به جمع رقصندهها نگاه کردم. امشب عروسی خواهرم بود و من بهجای اینکه در کنار جلوه، با خوشحالیاش، شاد باشم. شبیه ماتمزدهها روی صندلی
چسبیده بودم. الهام رد نگاهم را گرفت و با لبخند گفت:
– میای؟؟
– تو برو منم یکم دیگه میام.
الهام که از ما دور شد، خم شدم و کفشهایم را زیر میز از پایم بیرون آوردم. سردی زمین کمی از سوزش پاهایم را کم میکرد. تاریک شدن محیط و آهنگ ملایمی هم که برای رقص عروس و داماد پخش شد، کارم را راحتتر کرد.
چتریهای حالتدار شدهام را پشت گوشم بردم و در دل فحش پدر و مادر داری حوالهی پندار کردم که به بهترین حالت ممکن، عروسی خواهرم را برایم زهرمار کرده بود.