سرگذشت زنی مطلقه.
ارغوان زنی جوان که بعد از فوت همسرش با مادرش و پسر کوچکش زندگی میکند. که ناگهان سر و کله ی خانواده ی شوهرش که در زمان حیات پسرشان با او قطع رابطه کرده بودند در زندگی ارغوان پیدا میشه و برای گرفتن بچه..
صداش بالا رفت.
-بدرک گفتم بشین، دیشب خواستم حرف بزنم در رفتی پس
بشین.
چند نفری که نزدیکمون بودن به سمته ما برگشتن، اخم هام رو تو
هم کرد نشستم.
-خب بابا چه خبرته؟
با حرص زیر چشمی به اطراف نگاه کرد.
-خب حرف گوش کن.
-بگو چی می خوای بگی!
-من نباید بگم تو باید بگی، چرا گیر دادی به طلاق!
نیش خندی زدم.
-نه که تو هم ناراضی هستی!
چشم غره ایی بهم رفت.
آره من راضیم چون تو باورم نکردی، اون روزی که بهت گفتم اون
شب بین من و پگاه..
-چیزی بینتون اتفاق نیوفتاد اما بچه ی من از دست رفت.
انگار انتظار این حرف رو نداشت که یکه خورد آروم لب زد:
-من نمی خواستم.
بغضم سر باز کرد و اشک هام آروم روی گوونم سر خورد.
-گفتی سقطش کن.
با غم لبخند زد.
-زر زدم، محال بود بزارم.
ته دلم از این حرفش ذوق کردم اما..
-اما با اشتباهت ازم گرفتیش.