سرگذشت دختری که به خاطر گناه برادرش در باتلاق انتقام اطرافیان فرو میره.
وقتی برادر ماهور به شکل مرموزانه ای ناپدید میشه ماهور مورد حمله ی کسانی قرار می گیره که در پی انتقام از برادرش هستن. در صدر دشمنان اون ساشا فرهمند قرار داره… مردی که زودتر از همه ماهور رو اسیر چنگال خودش می کنه تا بتونه از دست رفته هاش رو پس بگیره اما سرنوشت بازی میون اون ها رو به شکل دیگه ای پیش می بره!
فرزاد: توی این دنیا هیچ بی گناهی وجود نداره… تو تنها کسی نیستی که به گناه بی گناهی مجازات میشی… اینجا بی گناها گناهکارترین آدمان…
***
ساشا: چرا میخوای کنارت باشم؟
ماهور: چون نمی زاری کسی بهم آسیب بزنه…
ـ پس چرا ازم فرار می کنی؟
ـ چون خودت بهم آسیب میزنی..
ـ چرا نرفتی پیش پلیس تا همه چی رو بگی؟
ـ چون من فقط تو رو دارم…
***
ماهور: مگه نمیگن بخند تا دنیا به روت بخنده؟
سامان: میگن…
ماهور: پس چرا من هر چی میخندم دنیا تو روم فقط تف میندازه؟
***
یلدا: زدت؟
ماهور: نه!
یلدا: پس چیکار کرد باهات؟
ماهور: بدترین کاری که میتونست…
یلدا: چی؟
ماهور: ولم کرد.
***
ماهان: از کی تا حالا خواهر من شده دارایی تو؟
ساشا: از وقتی نامزد من و برداشتی و گورت رو گم کردی. از وقتی خواهرت خواه ناخواه پاش رو توی خونه ی من گذاشت. از وقتی بچه ی من توی شکمش به پرورش افتاد.
***
ماهور: ته خط که یک دره و پرتگاه نیست… وقتی نه پشت و پناه داری نه شونه ای که بهش تکیه کنی… وقتی میشی “فقط یه اسم روی کاغذ”… وقتی انقدر تنهایی که خدا هم بهت پشت کرده یعنی ته خط…