رمان لانه ویرانی از تعلیق بالایی برخوردار است و گره و معماهایی که در داستان است به موقع بدون کشش زیاد باز میشود.
قلم بهاره گندمی از کشش بالایی برخوردار است و شخصیت پردازی به اندازه ای زیبا بیان شده که برای مخاطب ملموس میباشد.
عشق به انتها رسیده تقدیر بر باد رفته خاطره ای گمشده فقط مانده یک دل شکسته؛ اما هنوز عاشقی هست.
عاشقانه ای مثل من و تو عاشقانه ای که هیچ سرنوشتی پایان آن را به جدایی ختم نمیکند.
شور عشق از یک لانه شروع شد که با هر بار دیدنت بودنت تفاوت داشت.
دیدارهایی که هیچگاه به اتمام نمیرسد که در آن پر از شعرهای عاشقانه و واژهای گمشده است که شاید هیچ لیلی و مجنونی و هیچ شیرین و فرهادی آن را به یکدیگر نگفته باشند.
نمی دانم که چگونه آهسته و آرام در دل و جانم جای گرفتی، دلی که هر کس را به کنج خلوتش راه نمی داد؛ اما تو را مانند نگینی در خود نگهداری میکند و تو را با دلی صاف و با صداقت و با قلبی عاشق در خود جای داد.
نمیدانم، شاید تقدیر این گونه تو را در لانه ی تنهایی ام جای داد و از تقدیر گریزی نیست. تقدیر، چه واژه ی آشنا اما غریبی که کنج لانه ی خلوت من را ویران کرد!
گلبرگ دختری منزوی که همیشه مجبور به مخفی ماندن هویتش بود، بعد از به قتل رسیدن با رو شدن وصیت پدرش وادار به رفتن در عمارت آریایی ها میشود خانواده ای که حتی با مردم پدر او نتوانستند کینه ی قدیمیشان را آرام کنند و منتظر آمدن گلبرگ برای تمام کردن این حس ماندند غافل از اینکه او با هویتی جعلی پا به آنجا میگذراد و با ورودش ورق جدیدی را در زندگی آنها رو میکند.
مردانگی مثل کوه مقتدر بود. دستهای زخمی قفل شده ی مردانه اش بوی رنج و دلتنگی می داد.
کاش هیچ وقت دست روی سرم نمیکشید که سالها جای خالیش رو حس کنم. به پاهای سرباز سیاه چهره، چنگ زدم.
_آقا تو رو خدا بابای من بیگناهه لبخند زده یک سوم رو محکم تر زدم. ضجه ی پرالتماس مادر آخرین چیزی بود که به یاد دارم و چقدر این قصه آشناست!
قصه ی آشنای مرگ و شیونهای پی در پی داغداران. قصه ی تمام شدن سرنوشت آدمها. قصه ی خاک روی سر ریختن برای سرد شدن یاد.
چقدر این گریه ها میتونستن آشنا باشن وقتی تن زخم خورده اش مقابلم جان داد. چشم میبندم تا نگاه آخر و پرحرف پدر دردی روی دردهایم نشه.
تا زمزمه کردن یک اسم فراموش بشه تا به یاد نیارم امروز مرگ کسی بود که یک عمر کمر به نابودیش بسته بودم.
پکی محکم به پیپ زدم و از روی صندلی که مدت هاست آرزوی نشستن روش رو ندارم بلند شدم و لب پنجره ی اتاق نشستم.
آسمان داغدار عزای من شده که صدای باریدنش امشب هم گوش نوازتر است کاش هیچ وقت شب چهاردهمی وجود نداشت.
صدای جیغ ها دوباره واضح شده اند چشم فشردم و با یک دیگری خفه کردم صدای جیغ های جانگدازی که سالهاست سوهان روحم شدن سالها دنبال آرامشی برای خواب بودم سالهایی که خواب برای من حرام شد تا چنین روزی رو ببینم.
نفسم از این بی رحمی روزگار به شماره افتاد؛ از این که امشب باید خوشحال باشم چون جلوی چشمهای من جان داد؛ کاش هیچ وقت خودم رو نشانش نمیدادم هنوز هم تن بی جانش رو که میان دستهای بی حسم سرد شد حس میکنم.
من مرده بودم یا او؟ سرم از یادآوری بهت و ترسش تیر نفسگیری کشید که از درد، سربه دیوار فشردم.
چی میخواست بگه که عجل فرصتش نداد؟! آمان از سر دردهای نفس بر که یادگار سالها تلخی هستن.
امشبم دیر کرد؛ مثل خیلی از شبهایی که باید همراه من می بود؛ اما هنوز هم برای زخمی شدن جوان بود از همان روزی که پدر برای همیشه رفت، یک تنه شدم مردی که باید مردانگی رو فراموش میکرد.
صدای شرشر باران و بوق های بلند شده از خیابان با صدای جیغ ها یکی شدن… امان از سر دردهای بی درمان تیمور با من چی کار کردی که یک لحظه هم نمیتونم آزاد باشم؟ یک لحظه هم نمیتونم دردی رو که روی قلب و روحـم گـذاشـتـی فــرامـوش کنم؟!
امشب باید بخندم که عزرائیل جانت رو گرفت؛ اما چرا بازهم بی قرارم؟ چرا با شنیدن حقیقت طاقت نیاورد و لحظه ی آخر طلب بخشش کرد و پرامید تک دخترش رو به من سپرد.
خندیدم؛ پر درد قهقهه زدم.
باید خوشحال باشم دخترش برای بریدن سر دردهای نفس گیرم وارد این بازی شده.
بالاخره اومد و صدای محکم قدمهاش توی سالن پیچید. می دونستم خبر داره؛ خبری که خودم زودتر از همه متوجه شدم.
اتاق تاریک سردم بین دودهای غلیظ پیپ پر از مه شده بود. با باز کردن در و شنیدن تیمورخان پر ،بهتش نفس آه مانندی کشیدم و دوباره
بی حس و حال به لبه ی پنجره تکیه زدم.
_دیر اومدی
تازه نگاه متعجبش به سمتم کشیده شد با زدن کلید برق و روشن شدن اتاق قدمی داخل گذاشت.
می خوای خودکشی کنی؟! مگه دکتر نگفت برای سر دردات خوب نیست؟
پوزخند زدم. سر درد بین دردهام هیچ بود.
_بگو می شنوم.
نفسش رو پر صدا بیرون فرستاد خسته تر از من روی مبل سه نفره ی اتاق نشست.
_کهکشان مرد… سکته کرد.
بی خیال و بی توجه یک یک دیگر…
_می دونستی… نه ؟
_برای فردا هرکسی رو که میتونی خبردار کن. دوست و آشنا فرقی نمیکنه فقط میخوام مجلسش شلوغ باشه.
نیشخند زده، زمزمه کردم
_کهکشان فقط دخترشو داشت!
نشنید و پر گلایه گفت:
_باید حدس می زدم تو زودتر خبردار می شی.
آهی کشید.
_گلبرگ تماس گرفت تا الان اون جا بودم که بردنش سردخونه، فردا خاکش میکنن میگفت بیرون بوده وقتی برگشته دیده کف اتاقش افتاده.
کراواتش رو آزادتر کرد و با کشیدن خودش روی مبل چرم دوست داشتنیم سری عقب برد و زمزمه کرد:
_حالش خیلی بد بود ولی من خوشحال شدم؛ چون…
چون بدبختی دختر شو نمیبینه.
با لبخندی تلخ نیم نگاه بی تفاوتی به من انداخت؛ که خونسرد بلند شده و به سمت جالباسی گوشه اتاق رفتم.
تیمور من آدم این بازی نیستم! گلبرگ خیلی تنهاست. در یک لحظه براق شده به طرفش چرخیدم و انگشت اشاره ام رو به سمتش بالا بردم.
یادت باشه این بازی خیلی وقته شروع شده و خیلی وقته اسمت، تو لیست آدمای این بازیه کلافگی اش آزارم میداد هرمز همیشه پر از احساس بود، برعکس
سری به تأیید تکان داد؛ که نگاه گرفته بارانی بلند مشکیم رو به تن کردم و با چند قدم مقابلش .ایستادم. منتظر سر بالا آورد.
_هربار که میبینیش به خودت یادآوری کن اون دختر خون پدریو داره که مادرت….
تیمورخان نادمی لب زد.
_تنها نقطه ضعف هرمز که وارد این بازی ،شد، مادرش بود!
همین طور که با لبخند کم رنگی کلاهم رو به سر میگذاشتم به سمت در حرکت کردم
_بیرون منتظرم… امشب باید جشن بگیریم.
از طریق انتشارات علی و کتاب فروشی های معتبر قابل تهیه می باشد.
خانم بهاره گندمی با نام هنری بهار گل متولد سال 1370 هستند و کارشناسی مدیریت بیمه دارند و از سال 1390 به صورت حرفه ای نویسندگی را آغاز کردند.
رمان سقف کاغذی _ چاپ شده از انتشارات علی
رمان لانه ویرانی _ چاپ شده از انتشارات علی
رمان دلبران _ چاپ شده از انتشارات علی
رمان خیابان بیست و هشتم _ در دست چاپ انتشارات علی
رمان زنان مرده دهه پنجاه _ در دست چاپ انتشارات علی
رمان سم و سام _ در دست چاپ انتشارات علی
رمان برای او مینویستم _ در دست چاپ انتشارات علی