تجاوز و اثرات آن بر روحیهی شخص مورد تجاوز و فرهنگ غلط در رابطه با رفتار مناسب با اینگونه افراد.
تنهایی در حالی که کس و کار زیادی داری، درد برکهی قصهی ماست. ناخواسته درگیر ماجرایی میشود که تمام وجود و قلبش را له میکند و درست آن لحظه که دلش میخواهد حمایت عشق و خانوادهاش را داشته باشد، تنهاتر و دلشکسته تر از همیشه مجبور به ترک خانه میشود اما…. این رهایی و دل کندن برای او سرنوشتی جدید رقم میزند که نگاه تیره و کدرش را به آدمها عوض میکند…
_برکه!
با دلخوری صدایم زده بود. چقدر دلتنگ این لحن طلبکارانهاش بودم! سعی کردم چشمانم نلغزد و صاف به نگاهش زل بزنم. اخمش را بیشتر کرد و گفت:
_بیانصاف نباش!
پوزخندی زدم. از چه حرف میزد؟! از چیزی که نه خودش داشت و نه خانوادهاش و نه خانوادهام!
***
با پلک زدن، اشک به روی گونهاش چکید و گفت:
_ هستم، اگه نبودم، همون وقتی که مهران در حمام رو باز کرد و اومد تو و بعدشم کوک و سرحال رفت بیرون، رگم رو میزدم، نه اینکه…
جرقهی تلخ یادآوری مرگ… ناقوس بد تنفرانگیزی که باز در خاطراتم به صدا در آمده بود….
تنم را محکم در رودخانه میشستم و تا مدتها، در حمام کارم کیسه کشیدن لب و گردن و…. بود! آخ که مونا چه دردی را مثل من به جان میکشید!
***
_ تا به دستت نیارن، عاشقن، اما وقتی به خیال خودشون صاحبت شدن، به خودشون اجازه میدن به راحتی توی خودت بکشنت…اجازه میدن قربونیت کنن، قربونی خواستههای خودشون! انگار تو بردهای و اونا صاحب…باید اونی رو بپوشی که اون میگه، اونی رو بپزی و بخوری که اون میخواد، باید اونی رو بگی که اون میپسنده و باید اونجایی بری که اون اجازه میده؛ اسم این عشقه؟! عشقه یا بردگی؟! نه برکه جان، مردهای سرزمین ما هنوز عاشقی رو یاد نگرفتن!