پسری که بین دو راهی میمونه که عشقشو انتخاب کنه یا خانواده اشو از ورشکستگی نجات بده.
امیرحافظ بعد از ورشکستگی پدرش و فرارش از دست طلبکارها، زیر فشار قرض و بدهکاری مونده تا اینکه وارد شرکتی میشه برای کار و بین پیشنهاد رئیسش و انتخاب نهال دختری که از بچگی عاشقشه، میمونه. تا اینکه…
مشتی که دانیال به صورت حافظ زد، همهچیو آشکار کرد. صدای جیغ مستانه و قلب من با هم بلند شد!
حافظ هیچ حرکتی نکرد. مثل همیشه داشت خودداری میکرد. ولی دانیال عصبی و پرخاشگربا صدای بلند فریاد زد:
من حاضر نیستم ده سال به ده سال ببینمِت…منو چه به مهمونی تو!! الانم اگه اینجام فقط به خاطر مامانم اومد!
همونلحظه سیمین که توی جمع حضور داشت، از جاش بلند شد و تندی در جواب دانیال گفت:
– آهای…آقا دانیال…پیاده شو باهم بریم. چه خبرته؟ گرد و خاک راه انداختی!؟
دانیال یه لحظه ساکت شد. توی جمع همه میدونستن دانیال و حافظ میونه خوبی با هم ندارند، ولی اینو نمیدونستن که الان دانیال واسه چی یقه حافظو چسبیده!؟
حافظ لباسشو توی تنش مرتب کرد و سیمین ادامه داد.
– حداقل حرمت سفرهشو نگه میداشتی!
دانیال با غیظ گوشه لبشو کج کرد و گفت:
– من باید تکلیفمو باهات روشن کنم!
***
گاهی وقتا چه بخوای، چه نخوای مسیر زندگیت عوض میشه! حالا چه دوست داشته باشی یا نه! نمیخوام با حرفام عذابت بدم…ولی من یه روزی با تموم وجودم عاشق نهال بودم…
***
ته قلبم داشتم به خورده ریزههای عشق حافظ فکر میکردم. به خورده ریزههایی که هنوزم تو قلبم ازش میراث برده بودم و نمیدونم کی میخواست با یه خونه تکونی از بین بره!
***
به نظرم عشق اول، آدمو داغون میکنه. کاری میکنه که دیگه به هیچ چیز و هیچکس دل نبندی…میشه یه احساس خوب،شایدم بد! که همیشه ذهنتو درگیر میکنه و افکارتو قلقلک میده. میخواد بگه تو هنوزم به فکرشی. ولی واقعاً تا کی!؟