فرار از تعصب و فشار خانواده.
مادر لیلا به شدت مذهبیه و از دین برای سرکوب و اذیت کردنش استفاده میکنه. مرگ برادر لیلا که مثلا به خاطر غیرت با مزاحم خیابونی درگیر شد، باعث میشه مادر لیلا سختگیریش را بیشتر کنه و همین باعث میشه لیلا به فکر فرار بیفته. داستان از بازگشت لیلا بعد از سالها شروع میشه.
پسر سفارش را به باریستا منتقل کرد و کنار پسر جوانی که پشت صندوق نشسته بود، ایستاد و به حالت پچ پچ گفت:
-لامصب یه طوری سیگار می کشه که آدم مورمورش میشه!
-خب بابا بی جنبه!
-به جون رامی خیلی کنجکاوم بفهمم چیکاره اس و از کجا اینجا رو پیدا کرده.
-به تو چه؟ اینم یه مشتری مثل بقیه ….هر چند توجه منم جلب کرده!
-آ آ دیدی! خودت هم تو کفِشی!
پسر چرخید و مستقیم نگاهش را به همصحبتش دوخت.
-مثل زنایی که اطرافمون هستن نیست. سیگار می کشه اما نه این که بخواد بگه ببینین من دارم می کشم!…. آرایش نداره…..شالش می افته اما حتی متوجه ام نمیشه……تو عالم خودشه…اصلا نه قصد جلب توجه داره و نه متوجه کسی میشه! تو این مدت دیدم که خواستن بهش نزدیک بشن و محل نذاشته….. خب قیافه و هیکلشم که گفتن نداره دیگه….پرفکته!
-اوووه داداش! خوبه فقط توجهت جلب شده بود اگه می خواستی مخش رو بزنی چیکار می کردی!
-رهی…چرت نگو! درسته بیبی فیسه اما معلومه از ما بزرگتره!
رهی سرش را بالا آورد و نگاهی به زن که سیگار دومش را بر لب داشت و فندک زیرش روشن بود؛ کرد.
-آره به نظر بزرگتر میاد ولی پا بده من راضیم!
مشتی که به شکمش خورد، آخ بلندش را در پی داشت. تک و توک افراد داخل سالن به طرفش برگشتند ولی زن همچنان دست چپ را تکیه گاه دست راستش کرده بود و با چشمانی خمار از دود سیگار در عالمی دیگر سیر می نمود.