رمان قاصدک نقره ای روایت سرگردیست که به همراه همکارانش با لباسهای مبدل وارد خانههای استیجاری میشوند تا خلافکار مورد نظرشان را به دام بیندازند. نویسنده با درایت تمام رمان را قلم زده و با اطلاعات در حوزهی نگاریاش وارد شده است. قلم گیرا و جذاب نویسنده دارای تعلیق است و خواننده را تا انتها با خود همراه میکند. رمان در ژانر عاشقانه، اجتماعی، خانوادگی نگارش شده است. این رمان با 608 صفحه، در سال 1400 از نشر شقایق منتشر شده است.
سرگردِ دایرهی مبارزه با مواد مخدر به همراه چند نفر از همکارانش به منظور به دام انداختن گروه قاچاق، در نقش افراد معمولی ساکت خانههای مورد نظر شده و از آنجا مکان مذکور را زیر نظر میگیرند. آنها در ادامه با زیر نظر گرفتن مضنون، کاملا حساب شده وارد کار شده و خلافکاران را دستگیر میکنند. این در حالیست که سرگرد خبر ندارد در نزدیکی جایی که مستقر شدهاند، کسی ساکن است که سالها پیش او را گم کرده و…
پیراهن حریر قرمز را که گلهای ریز طلایی داشت پوشید و جلوی آینه قدی اتاق ایستاد. گونههایش از دیدن تصویر دلربای درون آینه گل انداخت و درست به رنگ پیراهنش درآمد. انگشتان ظریفش را روی گونههای داغش گذاشت و چشم دوخت به تصویر چشمهای عاشق درون تصویر که انعکاس عشق بود و دلبستگی. انعکاس مهری ناب از وجود مردی که قرار بود آیندهای طلایی برای او رقم بزند. لبخند زد و دلش در خلسهای شیرین از دریای بیکران عشق شناور شد. عشقی که سخاوتمندانه امید را به وجودش تزریق میکرد تا دوباره بعد از سالها حسرت و ناکامی، زن بودن را به زیباترین وجه ممکن تجربه کند. اشتیاقی غیر قابل وصف در سلولبهسلول تنش به جنبش درآمده و برای ساختن فردایی متفاوت در سرش هزاران طرح رنگی میرقصید.
دستهایش را سرخوشانه روی دامن لطیف پیراهن کشید و نیم چرخی زد. موهای مواجش که تا روی کمر باریکش میرسید آرام و نرم در هوا موجی برداشت و دوباره برگشت. بهتازگی سیویک ساله شده و هنوز جوان و با طراوت بود. ماهیت عشق همین است. هر زمان از راه برسد. طراوت میباشد و جوانی میبخشد. شور زندگی میآورد و کام دل را شیرین مینماید.
جلوتر رفت و نوک انگشتانش را آرام زیر هر دو پلکش کشید و لبخند را تقدیم نگاه درون آینه کرد. عشق به موقع در خانهی دلش را زده بود و چه خوب که میتوانست یکبار دیگر دلش را به زندگی، به خواستن و به ساختن پیوند بزند.
یک بار دیگر؟
با تکرار این جمله، نگاهش از دنیای درون آینه، سمت کتابی سرخورد که اشعارش برای او یادآور خاطراتی دور با فرجامی غریب بود، اما امروز که حال دلش خوب بود و مسافرش از راه میرسید نمیخواست به گذشته و ابهامات ذهنش مجال بدهد. بنابراین دوباره نگاهش را معطوف اندامش در آن پیراهن زیبا نمود و از زیباییاش غرق لذت شد. با لبخندی رضایتمند دست زیر موها برد و طرههای تابدار را روی شانههایش ریخت.
صدای زنگ موبایل خلوت سکرآورش را به هم ریخت. سحر بود و کنایههای دوستانهاش که لبخند را روی لبهایش مینشاند.
– سلام نیلی خانم عاشق. بله دیگه، چه بهانهای محکمتر از عشق برای این که ما رو دست تنها بذاری و بری.
صدای لیلا را هم شنید:
ـ نیلی جون سرش از ما هم شلوغتره وقتی عشقش داره از سفر برمیگرده.
دوباره گونههایش داغ شد و حسی لذت بخش در تمام وجودش پخش میشد که با هشدار سحر چشمهایش هراسان سمت در اتاق چرخید.
ـ زنگ زدم بهت بگم مامانی و طلیعه رفتن بیرون، حواست به اون سیامک عوضی باشه که…
هنوز حرف سحر تمام نشده بود که در اتاق مقابل چشمهای وحشت زدهاش گشوده و سیامک با لبخندی چندشآور وارد شد. لرزی بر بدنش نشست و دهانش از ترس خشک شد. خواست به سحر چیزی بگوید که متوجه شد تماس را قطع کرده. هراسان شروع به گرفتن شماره میکرد که سیامک با چند گام بلند رسید و موبایل را از میان انگشتانش بیرون کشید. عقب رفت و به دیوار چسبید. از زمانی که به آنجا آمده بود از بوی تند ادکلن این مرد حالش به هم میخورد. سیامک با نگاهی سراسر شهوت به سمت او آمد و او دستهایش را جلو برد و ملتمسانه گفت؛ بهم دست نزن! خواهش میکنم.
ضربان قلبش بالا رفته و ترس او را به لرزه انداخته بود. سیامک مچهایش را گرفت و جلوتر رفت و او را به دیوار چسباند. حالا اشکهایش سرازیر شده و دوباره به التماس افتاده بود که داغی نفسهای هوسآلود او را روی پوست گردنش حس کرد. هر آنچه در معدهاش بود یکباره جوشید و بالا آمد و با سوزشی عجیب راه حلقش را گشود و روی صورت مرد که حالا نفس به نفسش ایستاده بود پاشید. سیامک آه بلندی گفت و او را رها کرد و عقب رفت. او که به نفس نفس افتاده بود هنوز متحیرانه مرد را نگاه میکرد که با شنیدن صدای زنگ خانه فحشی نثارش کرد و بیرون رفت.
ا تردید و ترس خودش را به در رساند و آن را سریع بست و کلید را در قفل چرخاند. اینبار هم به خیر گذشت اما حالش بدتر از آن بود که خیالات خوش چند لحظه پیش برگردد. پشت در نشست و سرش را روی زانوهای بی رمقش انداخت.
او در گذشته هم چنین احساس تلخی را تجربه کرده و حالا یک سوال پس ذهنش نشسته بود.
«چرا بعضی ماجراها در زندگیام دوباره تکرار میشوند؟»
رمان قاصدک نقره ای از طریق انتشارات شقایق و کتاب فروشی های معتبر قابل تهیه می باشد.
مریم دالایی، متولد سال 1356، در تهران میباشند. ایشان یکی از با سابقهترین نویسندههای ایرانی هستند که با آثار ماندگارشان در قلب مخاطبین جای ویژهای را باز کردهاند. تا کنون بیش از 13 کار را به چاپ رساندهاند و ازشان به عنوان یکی از پرفروشترین نویسندههای فارسی یاد میشود. این نویسنده بیشتر در ژانر عاشقانه، اجتماعی و خانوادگی فعالیت میکند.
رمان قاصدک نقره ای ـ انتشارات شقایق
رمان فصل خوشه های طلا ـ انتشارات شقایق
رمان اشک لیلی ـ انتشارات شقایق
رمان میعاد عاشقانه ـ انتشارات شقایق
رمان رویای با تو بودن ـ انتشارات شقایق
رمان عشق یا هوس ـ انتشارات شقایق
رمان پذیرای عشقم باش ـ انتشارات شقایق
رمان سرنوشت از سر نوشت ـ انتشارات شقایق
رمان شیشه های دودی ـ انتشارات شقایق
رمان هلما ـ انتشارات شقایق
رمان بازیچه ی تقدیر ـ انتشارات شقایق
رمان روزهایی که بی تو گذشت ـ انتشارات شقایق
رمان آوای ماهور ـ انتشارات علی