سرگذشت مرد جوانی که سر چهارراه گلفروشی میکنه و بخاطر چهرهی خوبش، ناگهان پاش به عرصهی مدلینگ باز میشه و…
ایلیا احتشام، پسر رئیس یک شرکت مدلینگه که باعث تصادف یاسمن میشه… تصادف دختری گلفروش و معصوم که دل به بنیامین رازی، مردی داده که از بچگی مثل برادر کنارش بوده اما عاشقشه!
و ایلیا، مرد زخم خوردهایه که از بچگی مورد خشم پدرش قرار گرفته و از لحاظ روحی به شدت آسیب دیده و کمتر کسی میتونه با اخلاقش کنار بیاد. ایلیا با وجود عذاب وجدان شدیدش، بخاطر مشکلی که با پدرش داره سعی میکنه بنیامین رو که چهرهی خوبی داره وارد یه بازی کنه و در عوض خرج بیمارستان یاسمن رو بده اما ناخواسته قلبش درگیر یاسمن میشه!
– یاسمن و با خودت ببر ایران… این همه سال هواش و داشتی، بازم هواش و داشته باش. نذار گریه کنه، نذار غصه بخوره، نذار نگران شه…
لبخند تلخی زد:
– خیلی دوسِت داره… میدونم حس تو هم همینه بهش ولی…
بغض دور گلویش دست حلقه کرد:
– ولی بازم میگم… یه وقت دلش و نشکنی که با من طرفی!
بنیامین زیر لب زمزمه کرد:
– دیگه نه…
قلب ایلیا آرام گرفت و همزمان ناآرام شد:
– خوبه! خیلی خوبه…
و سمت میزش رفت که حرف بنیامین باعث شد بایستد.
– حواست به خودت باشه. توی این دنیا خیلیها هستن که براشون مهمی!
ایلیا تلخ خندید. بیصدا… قفسه سینهاش تیر کشید و نفهمید دندهاش بود یا قلبش…
– دیگه نمیخوام ببینمش. نذار چشمم بهش بیفته. حتی توی یه قدمیم هم نمیخوام ببینمش… هیچوقت!