رمان فرشته بودیم

رمان فرشته بودیم

توضیحات مهم رمان فرشته بودیم از خالد صالحی|دل‌آرا دشت‌بهشت

موضوع اصلی رمان فرشته بودیم از خالد صالحی|دل‌آرا دشت‌بهشت

بارداری ناخواسته و تجاوز

خلاصه رمان فرشته بودیم از خالد صالحی|دل‌آرا دشت‌بهشت

سحر نیک‌زاد به ناخواسته و در عالم مستی و بیهوشی توسط همکلاسی و دوست اجتماعی‌اش، ابراهیم باردار می‌شود. ابراهیم وقتی ماجرا را میفهمد ناپدید میشود و سحر توسط خانواده‌‌ خودش طرد میشود. سحر به ناچار به شهر دیگری می‌رود تا زندگی جدیدی آغاز کند. در سخت‌ترین روزهای زندگی و زیر بار فشار‌های ناشی از مسائل مالی سر و کله یک ناجی، یک فرشته پیدا میشود. هادی فرشته‌ای بدون بال است که سحر را نجات می‌دهد. سحر با تکیه بر کمک هادی بسیاری از مشکلاتش را حل می‌کند غافل از اینکه هادی برادر ابراهیم است و هیچ‌یک از این ماجرا خبر ندارند.

 

مقداری از متن رمان فرشته بودیم از خالد صالحی|دل‌آرا دشت‌بهشت

او را تا دم در آپارتمان بدرقه می کنم. بعد قبل از رفتن مکث می کند و خجالت زده می گوید:
-اشکالی نداره… می خوام بگم، می شه یه عکس ازت داشته باشم سحر؟
این اولین بار است که اسم کوچکم را صدا می زند. بیشتر از آنچه فکر می کردم، لذتبخش بود. انگار آن مرز بین ما، کمرنگ تر شده است.
در حالی که سرخ شدن صورتم را به خوبی حس می کنم، موبایلم را در آوردم:
-من یه فکر بهتر دارم. نظرت چیه با هم یه سلفی بگیریم؟
مکثی کوتاه می کند و سرش را تکان می دهد. هر دو همان جا کنار در آپارتمان به هم نزدیک می شویم. دهانم را باز می کنم تا بگویم لبخند بزند که خودش می گوید:
-لطفا قشنگ ترین لبخندی که بلدی رو بزن.
و در جواب بالا پریدن ابروهایم ادامه می دهد:
-منم همین کار رو می‌کنم.
هر دو لبخند می زنیم و بعد از اینکه دست به شالم می برم و آن را مرتب می کنم، یک سلفی می گیرم.
با خجالت آن را برای او می فرستم و هادی همان جا چند ثانیه به عکس نگاه می کند. چیزی شبیه رضایت در صورتش موج می زند و این قلب مرا هم خوشحال می کند. صفحه موبایل را به سمتم می گیرد.
-ببین… وقتی بیهوشی و من زودتر بچه ات رو دیدم عکس مامان خندونش رو بهش نشون میدم.
چیزی نمی گویم و هادی موبایل را پایین می آورد و به من اطمینان می دهد.
-تا وقتی زنده ام… تا وقتی مرد مناسبت رو پیدا کنی و عکس لبای خندونتو بهش بسپارم… دلت گرم باشه به بودنم… باشه؟

***

با غم به من نگاه می کند.
-از اون نامرد خبری نشد؟
سرم را به چپ و راست تکان می دهم.
-فکر هم نکنم خبری بشه.
صدایش آرام می شود.
-هنوز… حامله ای؟
با شرمساری نگاهش می کنم. اخم می کند.
-کاش اسم و آدرس بدی. کاش بذاری ازش شکایت کنیم. اینطوری که نمیشه. تو دربه در و آواره بشی و اون زندگی خودشو داشته باشه!
لبهایم آویزان می شود.
-می دونم ساده لوحانه اس، اما امید دارم… به شکل مسخره ای امید دارم تا اومدن بچه همه چیز رو به راه بشه.
مامان فقط نگاهم می کند و من دلم می خواهد توی خودم جمع بشوم از نگاه تیره شده ی او. هیچ مادری دلش نمی خواهد بچه اش را در وضعیت من ببیند.
بچه را به هزار زحمت بزرگ کنی… بفرستی دانشگاه تا برای خودش کسی بشود!!… بعد با بیبی چک توی کیفش برگردد!
-ویار داری؟
پوزخند بغض آلودی می زنم.
-ویار مال کسیه که نازکش داشته باشه! زنی از ویارش حرف می زنه که یکی باشه کنارش تا مداواش کنه! منو چه به ویار! هر چیزی باشه می خورم. بوی بدی هم بخوره به مشامم به جای پیف پیف جلوی دماغمو می گیرم.
اخم مامان غلظت می گیرد و دندان به هم می فشارد و می دانم در دلم کلی لعن و نفرین به پدر نوه اش می فرستد.

 

برای دانلود و خواندن رمان فرشته بودیم کلیک کنید

  • اشتراک گذاری
  • Admin
  • 4 بازدید
لینک کوتاه:
ورود کاربران

درباره ما
به بوک
دانلود رمان, رمان, دانلود رمان عاشقانه, رمان عاشقانه, دانلود رمان کل کلی, رمان جدید, رمان ایرانی, رمان بوک, دانلود رایگان رمان بدون سانسور pdf
آخرین نظرات
شبکه های اجتماعی
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " به بوک " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!