رمان فادیا

رمان فادیا

توضیحات مهم رمان فادیا از نگار مقیمی

موضوع اصلی رمان فادیا از نگار مقیمی

داستان دختری تنها که طی اتفاقاتی زندگیش به آدم های مشهور و مرموز گره میخوره.

خلاصه رمان فادیا از نگار مقیمی

افرا با گذشتن از هویتش و نام مستعار خاور توی ایستگاهی در حومه ی لس آنجلس زندگی میکنه و خرجش رو با تاکسیرانی درمیاره. همه چیز مثل همیشه پردردسر براش پیش میره تا اینکه بزرگترین دردسر زندگیش روی سرش نازل میشه! اون به الوند زخمی پناه میده بی اونکه بدونه چه شخص مشهور و مهمیه. دردسر زمانی بزرگ تر میشه که افرا با دسته گل هایی که به آب میده مجبور به امضا کردن یک قرارداد میشه و خودش رو منشی و راننده ی الوند می بینه… الوند پر شر و شوری که با دم و دستگاه بزرگش و توجهش به افرا هم میتونه نقطه ی عطف زندگیش باشه و هم نقطه ضعفش! جدال افرا با الوند مرموز و پیگیر زمانی شدت میگیره که پای یک نقابدار به زندگیش باز میشه… نقابداری که در ظاهر دقیقا نقطه ی مقابل الوند شکیباست!

 

مقداری از متن رمان فادیا از نگار مقیمی

افرا: الوند؟
الوند: عصبانی شدی؟
ـ نه! چرا باید عصبانی بشم؟
ـ چون فقط هر موقع عصبانی هستی اسم خودم رو صدا می زنی.
ـ واقعا؟
ـ آره.
ـ تا حالا بهش دقت نکرده بودم.
ـ ولی من دقت می کنم… به هر چیزی که بهت مربوط باشه.

***

الوند: افرا… افرا… افرا!
افرا: تو روحت الوند! حتما باید توی این فاصله باهام حرف می زدی؟
ـ من از کجا می دونستم می خوای سرت رو یهو بلند کنی بزنی توی دماغ بیچاره ی من…
در حالی که پیشونیم رو ماساژ می دادم لب زدم:
ـ تقصیر خودته… صد بار تا حالا بهت گفتم فاصله رو موقع حرف زدن رعایت کن! حتما باید توی حلق هم گفت و گو کنیم؟
ـ می خواستم رمانتیک باشیم…
ثانیه ای بعد صدای شاکی هر دومون با هم بلند شد:
ـ گور بابای رمانتیک!

***

الوند: از وقتی تو رو دیدم یه گروه شبانه روزی مدیریت و نظارت بحران استخدام کردم.
افرا: یه گروه مدیریت بحران؟ بی خیال! شوخی می کنی؟
– به هیچ وجه.
– خوب اون گروه… روی افکار و رفتار و بیان نظرات کارمندات هم تسلط دارن؟
– نه… اما آماده ی خدمات بعد از دعوای تو باهاشون هستن. پس راحت باش.
– آفرین! دارم بهت امیدوار میشم رییس. ولی بیا اسمش رو نذاریم گروه مدیریت بحران… بذاریم گروه مدیریت اوضاع بعد از افرا!
– بحران تویی افرا. اون گروه فقط متعلق به خودته.

***

افرا: این… یه چاقوی آشپزخونه ست؟
الوند: هست یا نه… به هر حال یه سلاح سرده!
ـ میشه ببینمش.
ـ تو… متوجه نیستی گروگان منی؟
ـ مطمئنی؟ من فکر می کنم که… بهت پناه دادم.
ـ من به زور اومدم داخل!
ـ نه… من راهت دادم تو.
ـ ولی چاقو دستمه… دارم تهدیدت می کنم!
ـ یه چاقوی آشپزخونه.
ـ یه سلاح سرد!
ـ ببینم تو چرا انقدر اصرار داری یه آدم بد باشی؟
ـ چون یه آدم بدم.
ـ بی خیال! من می تونم آدم های بد رو تشخیص بدم… تو آدم بدی نیستی.
ـ از کجا می دونی؟
ـ آدم بد در حالی که سلاح توی دستش داره انقدر محترمانه درخواست کمک نمی کنه… تو اول جمله ی تهدیدوارانه ت از لطفا استفاده کردی!

***

افرا: رویا یا بیداری… هر چی که هست قشنگه. ولی هنوزم… اگر چشم هام رو باز کنم و تو نباشی… احتمالا بهت حق بدم.
الوند: داری ازم می خوای برم؟
ـ دارم ازت می خوام… هر کاری که می دونی درسته رو انجام بده.
ـ افرا… این نقطه از زمان و مکان… کنار تو… درست ترین جای دنیا برای منه.

***

افرا: نمی ترسی؟
الوند: از چی؟
ـ خودت گفتی بومی های اینجا میگن اگر پسر و دختری هم دیگه رو روی این پل ببوسن حتما با هم ازدواج می کنن!
ـ به خاطر همین این کار رو کردم… که هیچ کدوممون راه رهایی نداشته باشیم.
ـ خوب… بهت تبریک میگم. شدیم آش کشک خاله!
دستش رو از دو طرف صورتم برداشت و شونه به شونه م ایستاد.
ـ این بهترین آش کشک زندگیم بود.

***

فادیا: میترسی؟
افرا: از چی؟
-از من.
-فکر نکنم… بیشتر از خودم میترسم. وقتی کنارتم ترسناک میشم.
-چرا؟
-چون نمی تونم جلوی خودم رو بگیرم.
-پس… شاید باید بخوابی.
-وقتی بیدار شم دیگه قرار نیست ببینمت؟
-کی میدونه؟

***

افرا: تو کی هستی؟
فادیا: اسمم فادیاست.
-اون رو فهمیدم… رسمت چیه؟
-میزنم.
-چی؟
-زخم… خنجر… گلوله… هر چیزی که فکر کنی..
-چرا؟
-چون ازم میخوان. چون رسم زندگیم همینه.

***

فادیا: من… یه چهره ی تاریک دارم.
افرا: اون چهره ی تاریک… زیادی بده؟
-اون چهره ی تاریک به هیچ آدم بی گناهی آسیب نمیزنه… ولی خودش بی گناه نیست. بازم تاریکه. بازم کنارش بودن خطرناکه.
-اون چهره ی تاریک آدم میکشه؟
-نه… ولی تا حالا باعث مرگ آدما شده… بهشون آسیب میزنه.
-آدمای بد؟
-بد؟ شاید بهتره بگم… آدمایی که وجودشون این دنیا رو زیادی نکبت بار تر از قبل میکنه.
-هیچ آدمی توی این دنیا خوب نیست. پس باید همه شون بمیرن؟
-فادیا پول نمیگیره تا آدم بکشه… ماموریت میگیره تا آدما رو نجات بده.

 

برای دانلود و خواندن رمان فادیا کلیک کنید

  • اشتراک گذاری
  • Admin
  • 13 بازدید
لینک کوتاه:
ورود کاربران

درباره ما
به بوک
دانلود رمان, رمان, دانلود رمان عاشقانه, رمان عاشقانه, دانلود رمان کل کلی, رمان جدید, رمان ایرانی, رمان بوک, دانلود رایگان رمان بدون سانسور pdf
آخرین نظرات
شبکه های اجتماعی
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " به بوک " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!