اشکام متکا رو خیس کرد اما حال من بارونی تر بود. از دست محیا حسابی شاکی بودم. دوست داشتم پیشم بود تا همین الان همه بدنشو سیاه و کبود می کردم. نمی تونستم بفهمم کسی که انقدر از بردیا متنقر بود چطور یک شبه بهش جکاب مثبت داده بود اون هم با وجود من. من؟ واقعا من برای اون چیکار کرده بودم جز این که گند زده بودم به آیندش. با صدای آیدا از فکر بیرون اومدم. –چی شده عشقم تو فکری؟ لحن “عشقم” گفتنش یک لحظه عین محیا شد و ذهنم پر کشید. –امروز خیلی خسته شدم توی اداره ها! ذهنم مشغوله. سری تکون داد و لای موهام دست کشید. –چرا زنگ نزدی به محیا تبریک بگی؟
با سر حرفشو تایید کردم که ادامه داد: -بچه خیلی دوست داره! تو ندیدی اما من وقتی حالت بد بود نگرانی رو توی چشماش خوندم! باز هم نظر خودته اما یادت نره بردیا آشناس ما همه میشناسیمش ایشالله وصلت خوبی میشه اگر سر بگیره! یکم بابت جوابم دو دل بودم ولی ایندم با یک بچه خیلی نامعلوم بود و نمیدونم چی ممکن بود در انتطارم باشه و برای همین صدای ضریفی جواب دادم: -مامانی! بهش بگو جوابم مثبته اما من فقط روی حساب شما قبول می کنم. مامانی از جوابم خنده مهربونی کرد و روی پیشونیمو بوسید. -فداتشم نبات خونه! عذاب وجدان گرفتم. از اینکه من زندگی خیلی ها رو با رابطه با جواید خراب کرده بودم. اولیش خودم دومیش بچم سومی بردیا و شاید هم آیدا… مامانی از اتاق بیرون رفت منم
تا اخر شب سعی کردم توی دید بقیه نباشم و فقط برای صرف شام پایین رفتم که هنه با نگاه پر از شادی نگاهم می کردند مخصوصا بردیا که مدام تحویلم می گرفت. ماگانی سر میز نشست و در حالی که داشت شماره می گرفت گفت: -بزارید زنگ بزنم به جاوید هم بگم خودشو برسونه کارش تموم که اخر هفته یه جشن نامزدی بگیریم. ته دلم خودمو لعنت فرستادم. اخر هفته دیر بود اون هم با حضور جاوید دیگه شرایط بد جور سخت می سد. با صدای مامانی که مخاطبش تلفن بود از فکر بیرون اومدم. مامانی هر لحظه با شوق و دوق بیشتری خبرو به جاوید می داد و دلم می خواست واقعا واکنششو بدونم که بعد از چند دقیقه تلفن قطع شد. -جاوید هم تبریک گفت ولی بچهم فکر کنم خیلی خسته بود که حال و حوصله صحبت کردن نداشت.
خنده کذایی کردم از پشت میز بلد شدم و طرف حیاط رفتم سوز سردی میزد ولی من دلم هوای گرم بغل جاویدو می خواست. با صدای کسی پشت سرم رو برگردوندم که بردیا با پالتویی توی دستش اومد طرفم. -مرسی که قبول کردی! به خدا جبران می کنم …میشم ادمی که می خوای. دلم می خواست برم توی بغلش و گریه کردم اما فقط پالتو رو ازش گرفتم و تشکری زیر لب کردم. خودش انگار فهمید می خوام تنها باشم برای همین رفت داخل و من هم بعد از چند دقیقه رفتم اتاق خودم. نگاهی به گوشیم انداختم. سی تا میسکال از جاوید بی سابقه بود. مطمئن بودم میخواد دعوا کنه و من هم حوصله نداشتم برای همین خواستم باطی گوشیو در بیارم که دوباره زنگ خورد. از عصبانیت گوشی رو جواب دادم و از همون اول شروع کردم
به داد و بی داد: -چیه؟ چیکارم داری زنگ زدی؟ صدای نفس های کشدارش از پشت تلفن اومد و جواب داد: -صداتو برای من بالا نبر محیا که حسابی از دستت شاکی ام! با اجازه کی به خواستگاری بردیا جواب مثبت دادی! دیگه همه چیز داشت روی دلم سنگینی می کرد برای همین رفتم روی تراس و با صدای بلند تری جواب دادم: -چرا نباید می دادم؟ منتظر می موندم که موهام رنگ دندونام و بشه و جنابعالی با همسرت زندگی شایدی داشته باشی به من هم به چشم زیر خواب و هرزه نگاه کنی؟ سکوت کرد، یک سکوت طولانی… انقدر این سکوت طولانی شد که دیگه اعصابم بهم خط خطی شد و تلفنو قطع کردم. اشکم بی اختیار روی گونم روونه شد و خودمو روی تخت پرتاب کردم که زیر دلم تیر کشید.